<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این روزهااا</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/</link>
<description>این روزها که می گذرد. هر روز...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 07:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فهرست ملزومات!!</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;یکی از رفقا می‌گفت هدیه خریدن برای دوستان متاهل خیلی سخت است. برای این که آن‌ها خودشان هر چیزی را که لازم داشته باشند برای خودشان می‌خرند. چیزهایی هم که نمی‌توانند بخرند، معمولا آنقدر گران هستند، که بقیه هم نمی‌توانند بخرند. این طوری شد که من رفتم توی فکر تا ببینم واقعا این طوری هست یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نظرم این رفیق ما کمی درست می‌گوید و کمی هم نه. این درست است که متاهل‌ها اغلب پول لازم برای خریدن چیزهایی را که دوست دارند، دارند؛ اما یک چیز دیگر را ندارند که مجردها خیلی بیشتر دارند: وقت و حال و حوصله! برای همین متاهل‌ها معمولا چیزهایی لازم دارند که شاید خیلی ارزان و در دسترس هم باشند، اما چون باید از جای خاصی خریده شوند، درست شوند، برایشان جستجو کرد و کارهایی مثل این، نمی‌توانند داشته باشند. حالا فکرش را بکنید، این رفیق متاهل به تازگی بچه‌دار هم شده باشد! نور علی نور! این طوری می‌شود که من ماه‌هاست می‌خواهم بروم دو تا از این سیم‌های جرم‌گیر (مفتول‌های به هم پیچیده‌ای که می‌اندازند توی کتری یا سماور که املاح آب روی آن می‌نشیند) بخرم برای کتری و بخور، اما نمی‌توانم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پانویس:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این جا به بعد دیگر  مال رفقاست. تولد من که می‌دانید؛ نزدیک است! این‌ها چیزهایی است که من دوست دارم. خواستم راهنمایی کرده باشم! J&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- موسیقی فیلم «گاهی به آسمان نگاه کن» (گویا به این عنوان توی بازار نیست. آلبوم موسیقی یکی است. نمی‌دانم کی!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- موسیقی فیلم «مرثیه‌ای برای یک رویا» (requiem for a dream) راهنمایی: همان موسیقی «هزار راه نرفته» است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- فیلم «تحلیلش کن 1» (اسمش analyse this ئه. فیلم 2 رو که analyse that ئه، خودم دارم!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- مجموعه فیلم هری پاتر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- کتاب سه گانه ارباب حلقه‌ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یک مکعب روبیک خوب. (خودم دو تا مکعب روبیک دارم، اما اصلا جنس‌شون خوب نیست. یه مکعب نرم و کوچیک می‌خوام که راحت توی دست بچرخه.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- یک جعبه خوشگل!! (شاید اگر بگم برای چی می‌خوام بتونید حدس بزنید چه‌جور جعبه‌ای می‌خوام. اسمش جعبه‌ی یادگاری‌های نرگسه! می‌خوام چیزهای نرگس رو بذارم توش که بعدا که بزرگ شد، خودش ببینه و بخنده!)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غیرت کلیشه ای یا...؟</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;تازه عقد کرده بودیم. گاهی فکر می‌کردم رضا کمی بی‌غیرت است! انگار نه انگار من زنش هستم. نشد یک بار بگوید این جا برو یا آن‌جا نرو. نشد یک بار از یک لباس یا رفتار من ایرادی بگیرد. نشد بگوید چرا تا دیروقت بیرونی یا بپرسد دوست‌هایت کی هستند. نه حرفی، نه کاری، نه گیری. یک بار ازش پرسیدم «تو چرا به من گیر نمی‌دی؟!» گفت «به چی گیر بدم؟» گفتم «چه می‌دونم! مثلا اگر من آرایش کنم بیام بیرون، هیچی نمی‌گی؟!» می‌خواستم چیزی گفته باشم که کمی تکانش بدهد، وگرنه من و این کارها؟ رضا اول چیزی نگفت. خوب یادم هست؛ روی پل عابر پیاده بودیم. از سر تا ته پل را فکر کرد و بعد گفت «دایره‌ی من، همون دایره‌ی شرعه. هر چیزی که توی دایره‌ی شرع باشه، برای من هم قابل قبوله و هر چیزی بیرون اون باشه، غیر قابل قبول.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما دیگر هیچ وقت در مورد مدل لباس، عطر، آرایش، رنگ و چیزهای دیگر حرف نزدیم. من هنوز همان دری‌وری‌هایی را که قبلا می‌پوشیدم، می‌پوشم و همان‌طور مسخره رفتار می‌کنم. البته مسخره‌ترین و دری‌وری‌ترین حالت در دایره‌ی شرع. حالا مطمئنم این تصور من از غیرت بوده که اشتباه بوده. تصوری کلیشه‌ای که می‌گوید مردهای باغیرت آن‌هایی هستند که به زن‌هایشان بیشتر گیر می‌دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پانویس: می‌خواستم این موضوع را برای یادداشت مجله بنویسم؛ اما دیدم زیادی شخصی است، اینجا نوشتم&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:54:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی آبروها</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کتاب بی‌ربطی بود، اما بچگی‌هایم خیلی دوستش داشتم. راجع به جماعت از جنگ برگشته بود. یک مضمون داشت که توی ذهنم مانده. نوشته بود بعضی‌ها تمام عمرشان را می‌گذارند و کارهای خوب می‌کنند، آن وقت جلوی در بهشت که می‌رسند، جایی که فقط باید دست دراز کنند و در را هل بدهند و بروند تو، ناگهان با خودشان فکر می‌کنند: اصلا من برای چی این همه زحمت کشیدم؟ برای کی؟ که چی بشود؟... این سوال‌های منطقی آنقدر توی سرشان وول می‌خورد تا بی‌خیال می‌شوند و تمام راه آمده را برمی‌گردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی کتاب، این حکایت آن‌ها بود که سال‌ها جنگیدند و بعد از جنگ گفتند حیف عمری که تلف کردیم. اما این روزهااا این حکایت خیلی‌هاست. خیلی‌ها که عمری با آبرو زندگی کردند و بعد ناگهان، توی یک جو سیاسی، وسط یک ماجرای جناحی یا سر یک دعوای قدیمی همه سابقه‌شان را می‌ریزند توی جوب و به رنگ دیگری درمی‌آیند. آن هم وقتی که شاید چیز زیادی از زندگی‌شان نمانده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...کاش هیچ وقت پیر نشوم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 08:45:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما مسلمان ها</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;گفتم «چقدر تقدیم‌تون کنم؟» گفت: «هرچه‌قدر همیشه می‌دین.» گفتم: «من اومدنی دو و پونصد دادم.» گفت: «دو و پونصد دادین یا سه تومن؟» جا خوردم. گفتم «گفتم که، دو و پونصد.» خندید. یک جوری که یعنی «باشه. مثلا من هم باور کردم!» بدجوری حالم گرفته شد. چه جماعتی هستیم ما؟ باورمان این است که همه دروغ می‌گویند، حتی اگر خلافش ثابت شود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 06:44:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهااا</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>گفتند یک عده ایستاده بودند این طرف و یک عده آن طرف. آنها &quot;آن طرفی ها&quot; بودند و اینها &quot;این طرفی ها&quot;. آنها شعارهای تند می دادند و اینها هم شعارهای تند. آنها به اینها فحش میدادند و اینها به آنها. آخرش کتک کاری شده و یکی تیر در کرده و یکی کفش پرت کرده و ماجرا با کلی خسارت تمام شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم آمد آن شب هم همین طور بود. پارک وی غلغله بود. &quot;آن طرفیها&quot; بالای ولیعصر بودند و &quot;این طرفیها&quot; پایین ولیعصر. همه چیز درست مثل دیروز بود فقط... کسی فحش نمیداد. کسی خشمگین نبود. کسی کسی را نمیزد. لازم نبود کسی کاری کند که دعوا تمام شود. اصلا دعوایی نبود. ساعت ۴ صبح هم همه رفتند و فقط کلی کاغذ روی زمین بود. نه کفش. نه خون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 10:31:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهااا</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>خانه بودم. زمین لرزید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دویدم سمت نرگس و بغلش کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید برای این که نرگس تنها نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید برای این که خودم تنها نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم کدامش بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 11:26:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهااا</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>یکی بگوید این خانه داری که می گویند دقیقا به چی می گویند؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه خانم خانه دار که خانه می مانند در تمام طول روز چه کار می کنند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می شود کمی فوری لطفا؟ بدجوری گیر افتاده ام!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 15:44:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد یک مادر</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>روز سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ دقیقه به ۹ صبح خداوند گفت: &quot;من هنوز از این آدمیزاد ناامید نشده ام. این بار تو خلیفه من در زمین باش!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نرگس نفس کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من مادر شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 14:16:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متولد ماه مهر</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دارم فکر می‌کنم به خبرهای ماه مهر: ترافیک‌ها، آنفلوآنزای نوع آ، آشوب‌های دانشجویی، گروه پنج به علاوه یک، اکران‌های عید فطر، سفر نیویورک، ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارم فکر می‌کنم به این که این خبرها چقدر بی‌اهمیت به نظر می‌رسند این روزهااا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزهااا هر کاری کنم، به هیچ چیز دیگری نمی‌توانم فکر کنم جز: &lt;A href=&quot;http://www.motherlydays.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;روزهای مادرانه&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 19:53:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مریخی ها</title>
<link>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مدتی است به خاطر شرایط فیزیکی من (و شرایط روحی نزدیکان!) ناچار شده ام به خانه نشینی؛ آن هم در خانه دیگران. در خانه دیگران چه کار می شود کرد، جز خوابیدن، خوردن، لم دادن و... تلویزیون دیدن؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزهااا به مدد این نوع خانه نشینی از برنامه های خانواده تا سریالهای تمام این سالهایی که ندیده ام را دیده ام! گاهی مطمئن می شوم که تلویزیون مخاطبانش را نمی شناسد یا اصلا مخاطب برایش مهم نیست. البته این بهترین طرز تفکر در مورد ماجراست، چون میشد گفت تلویزیون مخاطبانش را چند دهک آخر جامعه در حماقت و بلاهت فرض کرده. ماجرا -لااقل در این مورد- اصلا سیاسی نیست. دارم راجع به چیزهای ساده تری مثل لحن مجری ها، سوالهای مسابقه ها، دیالوگهای سریالها و چیزهایی از این دست حرف می زنم. نمی دانم ماجرا چیست. اگر تلویزیون واقعا این قدر که می گویند مخاطب دارد، چرا هیچ کس از این انبوه مخاطبان صدایش درنمی آید؟ یعنی هیچ کدام از این همه بیننده، احساس نمی کنند سریال «عبور از پاییز» دارد به شعورشان توهین می کند؟! این که ما هیچی نمی گوییم، ناشی از بی شعوری ماست یا بی حالی مان یا چیز دیگری؟! در مورد اخبار چطور؟ یعنی هنوز کسی هست که نیاز به آگاهی اش را به واسطه اخبار چندگانه تلویزیون تامین کند؟ اگر نیست، پس این همه آدم که برای مسابقه های مضحک تلویزیون اس ام اس می زنند و برنامه مجری چندش آور ماه رمضان (علیخانی) را با عشق و علاقه پیگیری می کنند، کی هستند؟ کجا زندگی می کنند؟ به چی فکر می کنند؟ چی برایشان مهم است؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این از آن مشکلهایی است که هیچ وقت برایم حل نمی شود. یکی بگوید: ما از مریخ آمده ایم، یا بقیه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;پانویس: حدس زدم که در کامنتها با چیزهایی شبیه این مواجه شوم که: «بابا متفاوت!» اگرچه منظورم به هیچ وجه چنین چیزی نبود اما پیشاپیش گفتم که یک وقت کسی توی رودربایستی نماند!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 08:53:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=inroozhaaa&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>inroozhaaa</dc:creator>
<guid>http://inroozhaaa.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
