تبليغاتX
این روزهااا - این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

آفتاب داغ است،

چشم‌هایم خسته،

پاهایم بی‌جان.

 «برو!» یک قدم.

«برو!» یک قدم دیگر.

«برو دیگه!» یک قدم دیگر.

«تو می‌تونی!» یک قدم دیگر.

«...»

 

...

 

«نه!» نه!

دیگر نمی‌توانم.

دور می‌زنم،

تاکسی می‌گیرم،

و برمی‌گردم خانه.

 

این روزهااا دائم با خودم درگیرم.

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط من.  |