تبليغاتX
این روزهااا - چشم های پر از خون
این روزها که می گذرد. هر روز...
چطور می توانی ادعا کنی که از من ناراحت تری؟! چطور می توانی بگویی من، من، همین هم، چشمهایم خالی از اشک است و این فقط تویی که ناراحتی؟ تو آخرش، آخر آخرش که از زور ناراحتی فکر میکنی دیگر هیچ کاری از دستت بر نمی آید، می گویی: مرده شور همه شان را ببرد! من از این مملکت می رم! آن وقت من... من حتی وقتی خون جلوی چشمهایم را گرفته و قطره قطره نشتر می زند به قلبم، باز این جمله ها در دهانم نمی چرخد. من فقط می نشینم و نگاه می کنم و لبهایم را لای دندانهایم فشار می دهم که کسی نداند دارم به چی فکر می کنم. که ندانی ته وجودم آرزو می کردم نبودم و چنین روزهااایی را نمی دیدم. نمی دیدم که مردمم دارند مردمم را می کشند. نبینم که...

نگو که من ناراحت نیستم. من حتی نمی توانم بگویم یا بنویسم که چقدر ناراحتم. دستهایم می لرزند.

نگو که ناراحت نیستم. این بیشتر ناراحتم می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط من.  |