تبليغاتX
این روزهااا - من.
این روزها که می گذرد. هر روز...

با یک دوست چند سال کوچک‌تر رفته بودیم بیرون، صفا، گردش! نشستیم به حرف زدن و از همه چیز گفتیم. از درس، دانشگاه، کنکور، انتخابات، آینده، چیپس و سس، خاطرات گذشته و... هر چیز دیگری.

آخرش، وقتی دیگر تصمیم گرفتیم بلند شویم و جمع کنیم بند و بساط را، گفت: «می‌دونی؟ شیش ماه بود یه آدم امیدوار ندیده بودم!»

خوشحال شدم، بی اندازه. از این که هنوز همانم که بودم. همان «من.» همیشگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط من.  |