با یک دوست چند سال کوچکتر رفته بودیم بیرون، صفا، گردش! نشستیم به حرف زدن و از همه چیز گفتیم. از درس، دانشگاه، کنکور، انتخابات، آینده، چیپس و سس، خاطرات گذشته و... هر چیز دیگری.
آخرش، وقتی دیگر تصمیم گرفتیم بلند شویم و جمع کنیم بند و بساط را، گفت: «میدونی؟ شیش ماه بود یه آدم امیدوار ندیده بودم!»
خوشحال شدم، بی اندازه. از این که هنوز همانم که بودم. همان «من.» همیشگی.