تبليغاتX
این روزهااا - در حکایت بی کلاسی ما
این روزها که می گذرد. هر روز...

 

من آدم بي كلاسي هستم. اصلا در تمام عمرم آدم بي‌كلاسي بوده‌ام. نه لباس پوشيدن‌ام شبيه آدم‌هاي باكلاس است،‌ نه حرف زدنم، نه خنديدنم و نه حتي راي دادنم.

من بلد نيستم مثل آدم‌هاي باكلاس از آخرين ورژن نامزدهاي انتخاباتي با شور و هيجان حمايت كنم. اصلا وقتي مي‌بينم همه آدم‌هاي باكلاس دارند از يكي حمايت مي‌كنند، ته دلم قلقلك مي‌آيد كه به آن يكي، از آن كه از همه درب و داغون‌تر است، راي بدهم. من بلد نيستم پزهاي روشنفكري بيايم، عينكم را - اگر داشتم- بزنم روي موهايم و بگويم پيف! پيف! همه چقدر بو ميدن!! من نمي‌توانم بگويم حيف كه در و دهاتي‌ها به فلاني راي مي‌دهند، وگرنه ما باكلاس‌ها مي‌توانستيم سرنوشت مملكت را عوض كنيم. من دوست دارم اين در و دهاتي‌ها باشند كه رئيس جمهور مملكت را انتخاب مي‌كنند، هرچند آدم‌هاي بي‌كلاسي باشند. من از صميم قلب شاد مي‌شوم اگر رئيس‌جمهوري راي بياورد كه در روستاهاي دور راي بيشتري داشته تا شميرانات تهران. حتي اگر من آن‌قدرها هم بي‌كلاس نباشم كه به همان راي داده باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط من.  |