بچهها نشستهاند دور میز. صبحانه میخوریم و حرف میزنیم. همسایهها هنوز سر و کلهشان پیدا نشده و ما بی رودربایستی داد و بیداد میکنیم. بحث انتخابات و نامزدها داغ داغ است. چند نفری دارند قرص و محکم از میرحسین دفاع میکنند و به بقیه فحش میدهند. چند نفری هستیم که در دوره قبل به احمدینژاد رای دادهایم. بقیه گرفتهاندمان به بد و بیراه که: ببین ما با کی همکاریم! بچهها دارند شدید از میرحسین دفاع میکنند و از رای دهندگان به احمدینژاد انتقاد. من گیج شدهام. چطور میتوانند این قدر راحت باشند؟! از کجا میدانند که چهار سال دیگر، وقتی دور همین میز جمع شدهایم، کدام جناح فحش میدهد و کدام یکی فحش میخورد؟
میگویم: آن موقع چهار سال پیش بود. من که حالا رای ام را ندادهام. اما از کجا این قدر مطمئنید که چهار سال بعد یکی نمینشیند و شما را مسخره نمیکند که: به میرحسین رای دادید؟ ببین ما با کی همکاریم!!
آدم در زندگیاش اشتباه میکند. من هم. حالا میترسم از اشتباه دوباره، و نمیدانم این همه شجاعت در حرفهای دیگران از کجا آمده.
پانویس: بحث داغ آن روز با ریختن چای یکی روی پای من و سوختن من تمام شد!!