تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

گفتم «چقدر تقدیم‌تون کنم؟» گفت: «هرچه‌قدر همیشه می‌دین.» گفتم: «من اومدنی دو و پونصد دادم.» گفت: «دو و پونصد دادین یا سه تومن؟» جا خوردم. گفتم «گفتم که، دو و پونصد.» خندید. یک جوری که یعنی «باشه. مثلا من هم باور کردم!» بدجوری حالم گرفته شد. چه جماعتی هستیم ما؟ باورمان این است که همه دروغ می‌گویند، حتی اگر خلافش ثابت شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط من.  | 

گفتند یک عده ایستاده بودند این طرف و یک عده آن طرف. آنها "آن طرفی ها" بودند و اینها "این طرفی ها". آنها شعارهای تند می دادند و اینها هم شعارهای تند. آنها به اینها فحش میدادند و اینها به آنها. آخرش کتک کاری شده و یکی تیر در کرده و یکی کفش پرت کرده و ماجرا با کلی خسارت تمام شده.

یادم آمد آن شب هم همین طور بود. پارک وی غلغله بود. "آن طرفیها" بالای ولیعصر بودند و "این طرفیها" پایین ولیعصر. همه چیز درست مثل دیروز بود فقط... کسی فحش نمیداد. کسی خشمگین نبود. کسی کسی را نمیزد. لازم نبود کسی کاری کند که دعوا تمام شود. اصلا دعوایی نبود. ساعت ۴ صبح هم همه رفتند و فقط کلی کاغذ روی زمین بود. نه کفش. نه خون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط من.  |