تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

دارم فکر می‌کنم به خبرهای ماه مهر: ترافیک‌ها، آنفلوآنزای نوع آ، آشوب‌های دانشجویی، گروه پنج به علاوه یک، اکران‌های عید فطر، سفر نیویورک، ...

دارم فکر می‌کنم به این که این خبرها چقدر بی‌اهمیت به نظر می‌رسند این روزهااا.

این روزهااا هر کاری کنم، به هیچ چیز دیگری نمی‌توانم فکر کنم جز: روزهای مادرانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط من.  | 

مدتی است به خاطر شرایط فیزیکی من (و شرایط روحی نزدیکان!) ناچار شده ام به خانه نشینی؛ آن هم در خانه دیگران. در خانه دیگران چه کار می شود کرد، جز خوابیدن، خوردن، لم دادن و... تلویزیون دیدن؟

این روزهااا به مدد این نوع خانه نشینی از برنامه های خانواده تا سریالهای تمام این سالهایی که ندیده ام را دیده ام! گاهی مطمئن می شوم که تلویزیون مخاطبانش را نمی شناسد یا اصلا مخاطب برایش مهم نیست. البته این بهترین طرز تفکر در مورد ماجراست، چون میشد گفت تلویزیون مخاطبانش را چند دهک آخر جامعه در حماقت و بلاهت فرض کرده. ماجرا -لااقل در این مورد- اصلا سیاسی نیست. دارم راجع به چیزهای ساده تری مثل لحن مجری ها، سوالهای مسابقه ها، دیالوگهای سریالها و چیزهایی از این دست حرف می زنم. نمی دانم ماجرا چیست. اگر تلویزیون واقعا این قدر که می گویند مخاطب دارد، چرا هیچ کس از این انبوه مخاطبان صدایش درنمی آید؟ یعنی هیچ کدام از این همه بیننده، احساس نمی کنند سریال «عبور از پاییز» دارد به شعورشان توهین می کند؟! این که ما هیچی نمی گوییم، ناشی از بی شعوری ماست یا بی حالی مان یا چیز دیگری؟! در مورد اخبار چطور؟ یعنی هنوز کسی هست که نیاز به آگاهی اش را به واسطه اخبار چندگانه تلویزیون تامین کند؟ اگر نیست، پس این همه آدم که برای مسابقه های مضحک تلویزیون اس ام اس می زنند و برنامه مجری چندش آور ماه رمضان (علیخانی) را با عشق و علاقه پیگیری می کنند، کی هستند؟ کجا زندگی می کنند؟ به چی فکر می کنند؟ چی برایشان مهم است؟...

این از آن مشکلهایی است که هیچ وقت برایم حل نمی شود. یکی بگوید: ما از مریخ آمده ایم، یا بقیه؟!

 

پانویس: حدس زدم که در کامنتها با چیزهایی شبیه این مواجه شوم که: «بابا متفاوت!» اگرچه منظورم به هیچ وجه چنین چیزی نبود اما پیشاپیش گفتم که یک وقت کسی توی رودربایستی نماند!!!

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط من.  | 

ناگهان یک روز، دیگر نتوانستم. تمام تلاشم برای این که فکر کنم چیزی نیست و اتفاقی نیافتاده، بر باد رفت. گوشی را برداشتم و با بغض به اولین کسی که می‌شد، گفتم: «کمک!» دیگران آمدند، کمک کردند، سالم ماندیم، اما... یک چیزی انگار شکست.

این غرور لعنتی شاید باید زودتر از این‌ها می‌شکست...

... شاید نه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط من.  |