سفره را پهن میکنم، آب و سبزی و نان و پنیر و چیزهای دیگر را میچینم، مینشینم گوشهای، و تماشا میکنم.
این اندوهبارترین شروع رمضان است که تا به حال داشتهام. هیچ چیز تا به این حد اندوهبار نیست که بگویند: تو روزه نگیر!
ماه سختی پیش رو دارم.
اصلا تمام مصیبت عالم همین است. همین که ما بی چاره ها قناعت می کنیم به دست چندمی ها و دور ریختنی ها به جای آن چیزهای ناب و واقعی.
...همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
ظهر است. از استخر می آیم بیرون. روسری ام خیس است و توی این گرما حس می کنم سرم دارد دم می کشد. سوار تاکسی می شوم. رادیو روشن است و آهنگی پخش می شود. به ذهنم می رسد از رانند بپرسم ماجرای امروز صبح چه شد. تا بیایم بپرسم، می بینم حسش نیست. حوصله بعدش را ندارم. تحلیل های تاکسیانه و فحش و بد و بیراه های بعدش را.
میرسم مجله. باز می آیم بپرسم و باز پشیمان می شوم. تاب شنیدن فحش را ندارم. چه از این وری ها و چه از آن وری ها، فرقی نمی کند. اصلا از فحش بیزارم.
چیزی نمی پرسم.
حرفی نمی زنم.
کارم را می کنم و می روم خانه.