تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

سفره را پهن می‌کنم، آب و سبزی و نان و پنیر و چیزهای دیگر را می‌چینم، می‌نشینم گوشه‌ای، و تماشا می‌کنم.

این اندوهبارترین شروع رمضان است که تا به حال داشته‌ام. هیچ چیز تا به این حد اندوهبار نیست که بگویند: تو روزه نگیر!

ماه سختی پیش رو دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط من.  | 

این که دیگر صدای شجریان را از رادیو و تلویزیون نمی شنویم بماند. مصیبت این است که حالا مجبوریم دائم صدای سالار عقیلی و امیر تاجیک و از این دست را تحمل کنیم.

اصلا تمام مصیبت عالم همین است. همین که ما بی چاره ها قناعت می کنیم به دست چندمی ها و دور ریختنی ها به جای آن چیزهای ناب و واقعی.

...همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط من.  | 

ظهر است. از استخر می آیم بیرون. روسری ام خیس است و توی این گرما حس می کنم سرم دارد دم می کشد. سوار تاکسی می شوم. رادیو روشن است و آهنگی پخش می شود. به ذهنم می رسد از رانند بپرسم ماجرای امروز صبح چه شد. تا بیایم بپرسم، می بینم حسش نیست. حوصله بعدش را ندارم. تحلیل های تاکسیانه و فحش و بد و بیراه های بعدش را.

میرسم مجله. باز می آیم بپرسم و باز پشیمان می شوم. تاب شنیدن فحش را ندارم. چه از این وری ها و چه از آن وری ها، فرقی نمی کند. اصلا از فحش بیزارم.

چیزی نمی پرسم.

حرفی نمی زنم.

کارم را می کنم و می روم خانه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط من.  |