گفت: «ميدوني، تو توي محيطي هستي كه همه اين طوري فكر ميكنن، وگرنه ماجرا اين طوري نيست.» تعجب كردم. به نظر من ماجرا كاملا برعكس بود. خودش توي محيطي بود كه انگار هيچ راهي به بيرون نداشت. نشسته بود كنج خانه و فكر ميكرد آن بيرون ماجرا واقعا همين است كه اينور و آنور شنيده و خوانده.
*
چادري بود، با مقنعه مشكي و هيكلي نحيف. نشست روبروي يكي از بچهها و گفت و گفت و گفت. ما هيچ كدام هيچي نگفتيم. لالماني گرفته بوديم. از پسرعمويش ميگفت كه يك روز ديگر به خانه برنگشته بود و چند وقت بعد توي بيمارستان لقمان پيدايش كرده بودند، توي كما. حالا مرده بود. دخترك نه گريه ميكرد، نه آمده بود براي همدردي يا روضه خواندن. فقط فكر كرده بود شايد ما، شايد مجله ما، بتواند در مورد پسرعمويش بنويسد. ميگفت نميخواهند روزنامههاي دشمن و شبكههاي خارجي اين چيزها را بنويسند. ميخواست همه بدانند كه او دشمن نبوده، دوست بوده. ما ولي... دوست خوبي نبوديم. ما نميتوانستيم هيچ چيز بنويسيم. دخترك رفت، نحيف و تكيده. ما از دور ميز پراكنده شديم و يكي يكي، جدا جدا، آرام آرام اشك ريختيم.
*
حالا تو بگو توي اين محيط هستم و اين طوري فكر ميكنم. باشد. دوستت دارم؛ براي همين برايت آرزو نميكنم كه كاش تو هم اينجا بودي و هر روز ما را ميديدي. راستش را بخواهي، آرزو ميكنم من هم اينجا نبودم. وقتي هيچ كاري از دستت برنميآيد، بهتر كه بنشيني كنج خانه و اخبار تماشا كني.
ميداني؟ هيچ وقت هيچ كداممان اين قدر از حرفهمان بدمان نيامده بود.
جوگیر نشود.
آه باران!
ای امید جان بیداران!
بر پلیدیها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
پس کی چیره خواهی شد؟
پانویس: البته مرحوم فریدون مشیری سروده بودند "آیا چیره خواهی شد؟" که ما چون این سوال را برای خودمان حل کرده بودیم رفتیم سراغ مرحله بعد!
چه بی چاره ایم ما
که دشمنان مان بی شرف اند
و دوستان مان بی شعور.
آفتاب داغ است،
چشمهایم خسته،
پاهایم بیجان.
«برو!» یک قدم.
«برو!» یک قدم دیگر.
«برو دیگه!» یک قدم دیگر.
«تو میتونی!» یک قدم دیگر.
«...»
...
«نه!» نه!
دیگر نمیتوانم.
دور میزنم،
تاکسی میگیرم،
و برمیگردم خانه.
این روزهااا دائم با خودم درگیرم.
سه ماه پیش رویمان است.
ماه خدا
ماه پیامبر
ماه بندگان
و بعد...
ما سه نفر می شویم.