بچهها نشستهاند دور میز. صبحانه میخوریم و حرف میزنیم. همسایهها هنوز سر و کلهشان پیدا نشده و ما بی رودربایستی داد و بیداد میکنیم. بحث انتخابات و نامزدها داغ داغ است. چند نفری دارند قرص و محکم از میرحسین دفاع میکنند و به بقیه فحش میدهند. چند نفری هستیم که در دوره قبل به احمدینژاد رای دادهایم. بقیه گرفتهاندمان به بد و بیراه که: ببین ما با کی همکاریم! بچهها دارند شدید از میرحسین دفاع میکنند و از رای دهندگان به احمدینژاد انتقاد. من گیج شدهام. چطور میتوانند این قدر راحت باشند؟! از کجا میدانند که چهار سال دیگر، وقتی دور همین میز جمع شدهایم، کدام جناح فحش میدهد و کدام یکی فحش میخورد؟
میگویم: آن موقع چهار سال پیش بود. من که حالا رای ام را ندادهام. اما از کجا این قدر مطمئنید که چهار سال بعد یکی نمینشیند و شما را مسخره نمیکند که: به میرحسین رای دادید؟ ببین ما با کی همکاریم!!
آدم در زندگیاش اشتباه میکند. من هم. حالا میترسم از اشتباه دوباره، و نمیدانم این همه شجاعت در حرفهای دیگران از کجا آمده.
پانویس: بحث داغ آن روز با ریختن چای یکی روی پای من و سوختن من تمام شد!!
آقای روانشناس مجله میگوید شما حالتان خوب نیست. اصلا در این دفتر هیچکس حالش خوب نیست. میگویم چرا؟ من خوب خوبم. هیچ مشکلی ندارم. میگوید حال خوب فرق دارد با مشکلی نداشتن. میگویم باشد، من خوبم! میگوید: نه. بروید وبلاگتان را ببینید...!
بله آقای روانشناس. شاید ما آنقدرها هم حالمان خوب نباشد. چه کنیم؟ زمانه خوبی نیست...
توی کتابفروشی قدم میزنم. از کتابهای شعر، رمانهای ایرانی در پیت، رمانهای قطور حسابی، کتابهای موفقیت، پژوهشنامهها و مجلهها و کتابهای کوچک تزئینی رد میشوم و جلوی قفسه کتابهای نوجوانان میخکوب میشوم. داستانهای دنبالهدار هیجان انگیز، داستانهای مدرسهای، شر و شلوغیهای بچههای عجیب و همه این کتابهای کوچک 100 صفحهای آب از دهانم راه میاندازد. ته دلم التماس میکنم که یکیشان را بگیرم و بروم و دخلش را بیاورم، اما باز یکی میگوید این کتابها مال رده سنی تو نیست!
واقعا نیست؟ واقعا این شعف بیاندازه من برای کتابهای نوجوان و بیعلاقگیام به کلاسیکهای قطور، غیرعادی یا حتی ناپسند است؟
نیست.