تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

همیشه همین طوری است. فکر می‌کنیم بعضی از خبرها فقط از مریخ مخابره می‌شوند. فکر می‌کنیم مرگ، طلاق و چیزهای دیگر مال یک دنیای دیگرند.

بعد ناگهان یک روز یکی می‌گوید: «فلانی مُرد» یا «فلانی و فلانی از هم جدا شدند» تا تو با این سوال مسخره «چرا؟!» به خودت ثابت کنی که مثل همه فکر می‌کرده‌ای چنین اتفاقی آن قدر دور و بعید است که نیاز به یک «چرا»ی مهم دارد. چیزی که آدم را قانع کند که این اتفاقات هنوز انگشت‌شمارند و لابد سفینه‌ای از مریخ به زمین آمده و چند تا از زمینی‌ها را گول زده که این طوری شده، وگرنه ما زمینی‌ها که اهل این چیزها نبوده‌ایم.

اما زندگی این طوری نیست. یک روز می‌بینی درست همان آدم‌هایی که فکر می‌کردی از همه زنده‌ترند، می‌میرند. همان‌ها که فکر می‌کردی از همه عاقل‌ترند از هم جدا می‌شوند. و تو می‌مانی و شوک ناشی از خبری که دیگر هیچ کاری برایش نمی‌توانی بکنی. تنها «چرا»ی بی جوابی، سکوتی، بغضی، قطره اشکی و پناه بردن بر خدا از شر مریخی‌ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط من.  | 

چه توانایی عظیمی! که آن هوای نازک بهاری را، در چند ساعت برگردانیم به همان اتاق گازی که تمام زمستان را تویش بودیم.

چه اندوه عظیمی برای همه این برگ‌های سبز روشن که اندکی دیگر اثری از سبزی رویشان نخواهد ماند.

چه سرنوشت غم‌انگیزی برای ما که بهارمان شده همان یکی دو هفته.

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یک مادر بود. آمده بود دفتر مجله و داشت با حالتی بین عصبانیت و درماندگی می‌گفت فلان فیلمی را که در مجله در موردش نوشته بودند، دختر 15 ساله‌اش دیده و اوضاع روحی‌اش به هم ریخته. از یکی از بچه‌های سینمای خارجی‌‌مان پرسیدم؛ گفت به نظرش این فیلم شاهکار است.

شب تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم. پیشنهاد من همان فیلم بود که بفهمم بالاخره شاهکار است یا روان‌پریش! دو سه دقیقه بیشتر لازم نبود تا بفهمی دختر بیچاره با چه چیزهایی مواجه شده که این طوری به هم ریخته. داستان، در مورد یک سری هم‌جنس‌باز بود که برای حقوق‌شان مبارزه می‌کردند و فیلم پر بود از صحنه‌هایی که ما هرگز به عمرمان ندیده‌ایم و نشنیده‌ایم. از طرفی، فیلم خوش‌ساخت بود و بازی بازیگران اصلی‌اش هم خیلی خوب بود. اول‌هایش سعی کردم انزجارم از صحنه‌ها را نادیده بگیرم و فیلم را ببینم. سعی کردم روشنفکر باشم و خودم را بزنم به بی‌خیالی و لمسی. سعی کردم منطقی باشم و از شاهکار روبرویم لذت ببرم. نشد و ناگهان دیدم اگر بلند نشوم، همان جا وسط هال همه منطق و روشنفکری را بالا می‌آورم. بلند شدم و رفتم حمام. وقتی برگشتم، رضا خوابش برده بود.

تا صبح داشتم به آن مادر، دختر 15 ساله‌اش، و خودم فکر می‌کردم. در این تردیدی نیست که وظیفه آن مادر این بوده که بداند بچه‌اش چه چیزی می‌بیند و مواظبش باشد، اما وظیفه من چه می‌شود؟ مگر هر کس در قبال خودش هم وظیفه ندارد؟! مگر من همان قدر که باید مراقبت کنم از بدنم، نباید مراقب روحم باشم؟ واقعا دیدن یک فیلم خوب سینمایی، حتی اگر شاهکار باشد -که نبود- می‌ارزد به خراش دادن روحم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط من.  | 

با گذشت سی سال از انقلاب اسلامی و با وجود تفاوت‌هایی در روش‌های مورد پسند دولت‌های مختلف با روش‌های زندگی مردم، یک مورد هست که در آن هم دولت‌ها با هم و با مردم در آن توافق داشته‌اند؛ تخریب محیط زیست.

در تمام طول سفر ما با چشمان خود شاهد بودیم که در این یک مورد، ملت و دولت دوشادوش و همراه هم گام برداشته‌اند و از هیچ تلاشی برای پیشرفت در آن فروگذار نکرده‌اند. از آن طرف سازمان حفاظت از محیط زیست خودش یک هتل می‌سازد این هوا، وسط جنگل ناهارخوران که محیط و زیست و درخت و طبیعت را همچین درست و حسابی لوله می‌کند، از طرف دیگر هم مردم خوب و شیرین روستاهای اطراف، جنگل را عینهو کله دبستانی‌های قدیم چنان می‌تراشند که هیچ کس باور نکند این‌جا روزی جنگل بوده. ما که خودمان می‌توانیم قسم بخوریم همه آن کوه‌ها و تپه‌ها از اول مزارع کلزا بوده‌اند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط من.  | 

رفتیم مشهد. آن‌جا یک بستنی فروشی خوب دارد که آدم را وسوسه می‌کند برود مشهد زندگی کند. آدرسش این است: خیابان امام رضا، دو چهارراه مانده به حرم؛ یعنی جایی که ما در آن سال را تحویل کردیم. توضیح لازم این است که از آن جایی که ما بودیم تا حرم، آدم ایستاده بود، پشت سرمان هم تا چشم کار می‌کرد، به همین ترتیب.

نتیجه ما از این سفر این بود: حرم امام رضا در عید سه حالت دارد: یک خیلی شلوغ، دو غلغله، سه استخوان خردکن. در وضعیت سوم، تنها دعای هر زائری این است که: یا امام رضا! منو از دست زوّارت نجات بده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط من.  |