چرا ما خانهتکانی نمیکنیم؟ چرا سبزه سبز نمیکنیم؟ چرا سمنو نمیپزیم؟ چرا کفش و لباس برای عید نمیخریم؟ چرا لااقل دو تا پرده نمیخریم که به جای این شمدها آویزان پنجرههای پذیرایی کنیم؟ چرا جای هیچی را عوض نمی کنیم؟ چرا به هم عیدی نمیدهیم؟... چرا ما مثل آدم زندگی نمیکنیم؟!
پانویس: روزهااای مادرانه وبلاگ این روزهااای خوب من است.
صبح وقتی ساعت 11 از خواب بیدار شدم، بر تنبلی و تنپروری ذاتیام لعنت فرستادم. بعد نشستم به عمق فاجعهای که رخ داده بود، فکر کردم: امروز با آمبریج کلاس داشتم. نرفتهام. آمبریج فقط یک غیبت را مجاز میداند و بیشتر از آن... دانشجو را میاندازد. از این ترم لعنتی هم که بعد از عید هنوز کلی مانده و کلی گرفتاری هست که هر دوشنبهای ممکن است برای آدم رخ بدهد. تازه کار هم باید تحویلش میدادم و ندادم و آمبریج بعد از کلاس دیگر کاری را نمیپذیرد و این کار نمره هم داشت.
وقتی به همه اینها فکر کردم، میخواستم سرم را بکنم زیر پتو و گریه کنم. موبایلم زنگ زد. آنا بود، همکلاسیام. فکر کردم الان میخواهد با صدایی وحشتزده بگوید: «چرا نیومدی؟ تو که این زنیکه رو میشناسی. پدرتو در میآره. بیچاره شدی!» موبایل را جواب ندادم و چپیدم زیر پتو.
تا ظهر طول کشید تا خودم را راضی کنم که زنگ بزنم به آنا و بپرسم: «چه خبر از کلاس آمبریج؟» گفت: «یه چیزی بگم، بمیری از خوشی؟! کلاسش تشکیل نشد!» مردم از خوشی!
*
پانویس1: تشکیل نشدن کلاس آمبریج اتفاقی است که هر 758 سال یک بار رخ میدهد!
پانویس2: گفته بودم که روزهااای خوبی در راهند!
سینه ام خسته شد از این روزهااای سنگین. چه کسی مژده ربیع را به ما خواهد داد؟