تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
حالا دیگر نمی توانم تشخیص بدهم این منم که طلبیده شده ام یا آن موجود کوچک. هر چه باشد ما با هم داریم می رویم خدمت امام رئوف. سال را زیر سایه بلند آستانش نو خواهیم کرد. باشد که تمام سال این سایه خنک بر سرمان باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط من.  | 

چرا ما خانه‌تکانی نمی‌کنیم؟ چرا سبزه سبز نمی‌کنیم؟ چرا سمنو نمی‌پزیم؟ چرا کفش و لباس برای عید نمی‌خریم؟ چرا لااقل دو تا پرده نمی‌خریم که به جای این شمدها آویزان پنجره‌های پذیرایی کنیم؟ چرا جای هیچی را عوض نمی کنیم؟ چرا به هم عیدی نمی‌دهیم؟... چرا ما مثل آدم زندگی نمی‌کنیم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط من.  | 

روزهااای خوب وعده داده شده در راهند. امروز برای تپیدن قلب کوچکش مثل ابر بهار اشک ریختم. نی نی انگشتهایش را باز کرد و بست. یعنی: :سلام مامان! من اینجام!"

پانویس: روزهااای مادرانه وبلاگ این روزهااای خوب من است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط من.  | 

صبح وقتی ساعت 11 از خواب بیدار شدم، بر تنبلی و تن‌پروری ذاتی‌ام لعنت فرستادم. بعد نشستم به عمق فاجعه‌ای که رخ داده بود، فکر کردم: امروز با آمبریج کلاس داشتم. نرفته‌ام. آمبریج فقط یک غیبت را مجاز می‌داند و بیشتر از آن... دانشجو را می‌اندازد. از این ترم لعنتی هم که بعد از عید هنوز کلی مانده و کلی گرفتاری هست که هر دوشنبه‌ای ممکن است برای آدم رخ بدهد. تازه کار هم باید تحویلش می‌دادم و ندادم و آمبریج بعد از کلاس دیگر کاری را نمی‌پذیرد و این کار نمره هم داشت.

وقتی به همه این‌ها فکر کردم، می‌خواستم سرم را بکنم زیر پتو و گریه کنم. موبایلم زنگ زد. آنا بود، هم‌کلاسی‌ام. فکر کردم الان می‌خواهد با صدایی وحشت‌زده بگوید: «چرا نیومدی؟ تو که این زنیکه رو می‌شناسی. پدرتو در می‌آره. بیچاره شدی!» موبایل را جواب ندادم و چپیدم زیر پتو.

تا ظهر طول کشید تا خودم را راضی کنم که زنگ بزنم به آنا و بپرسم: «چه خبر از کلاس آمبریج؟» گفت: «یه چیزی بگم، بمیری از خوشی؟! کلاسش تشکیل نشد!» مردم از خوشی!

*

پانویس1: تشکیل نشدن کلاس آمبریج اتفاقی است که هر 758 سال یک بار رخ می‌دهد!

پانویس2: گفته بودم که روزهااای خوبی در راهند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط من.  | 

خستگی دارد کم کم از تنم بیرون می رود. غذا خوردن دیگر برایم حکم شکنجه را ندارد. از دیدن آدمها دچار افسردگی نمی شوم. ترجیح نمی دهم به جای بودن در جمع بروم بخوابم. خلاصه... روزهااای خوبی آمده انگار.

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط من.  | 

چرا این قدر از ماه صفر بیزارم؟ به خاطر نحسی عجیبش که آدم را وادار میکند اول ماه برای خودش و همه کس و کار و دوست و آشنایش صدقه بدهد؟ برای آن روایت مژدگانی دادن به کسی که مژده ربیع را می آورده؟ یا شاید... تقصیر آقای آصف است که صفر که می شد فقط سیگار دود می کرد و اخم می کرد و می گفت: روزهااا سنگین شده اند.

سینه ام خسته شد از این روزهااای سنگین. چه کسی مژده ربیع را به ما خواهد داد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط من.  |