ج.ر (سردبیرمان) اصرار دارد که بگوییم بطالت بد است. در حالی که همه مان ته دل مان عاشق بطالتیم. این یک سانسور واقعی است!
+
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط من.
|
از مرکز لوژی ها و گرافی های بیرون می آیم و می روم توی آزمایشگاه. خون می دهم و ضعف می کنم و از حال می روم.
از آزمایشگاه در می آیم و و می چپم توی مطب دکتر. همه آبمیوه های شیرین بعد از غش و ضعف را برمی گردانم.
از مطب دکتر کج می کنم و می روم دانشگاه. احساس می کنم بند کیف لپتاپ دارد از استخوان شانه ام رد می شود.
از دانشگاه کله می کنم سمت مجله. بچه ها می گویند: چه عجب! از این ورا!
وقتی می رسم خانه به نظرم عجیب می آید که هنوز زنده ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط من.
|
رفتیم مشهد و برگشتیم. بالاخره انگار این طلسم بین ما و امام رضا باطل شد. خدا می داند چقققدر دلم تنگ شده بود.
پانویس: ممنون از رفیق عزیزتر از جان که دعوتمان کرد به این اردو. خیلی چاکریم!
+
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط من.
|
خوابم می آید.
دائم.
***
پانویس: اسم آن پشه هه «تسه تسه» بود؟!
+
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط من.
|