حالا که بعد از ۱۵ سال از جردن دور شده ام می فهمم عجب جای پرت و دور افتاده ای بوده! اینجا (در کریمخان) لااقل موقع رفتن و آمدن چهار تا آدم می بینیم. گویا هنوز در شهر کسانی زندگی می کنند!
ما که از حومه نشینی و حومه کاری(!) به پوچی در اجتماع رسیده بودیم!
صبح که چشم هایم را باز کردم، آمدم به رضا بگویم: خواب دیدم یک هدیه به من دادی. یک هدیه عزیز. خیلی عزیز. من هدیه را گذاشتم روی چشم هایم و بوسیدم.
رضا رفت.
من خواب بودم.
وقتی بیدار شدم، دیدم روی میز است. واقعی. دیشب آن را هدیه کرده بود.
حالا من صاحب مشتی از خاک کربلا هستم، آن هم از جانب رهبر.
قبول. همه این ها که گفتید قبول. اما بی خیال این یک دهه شوید لطفا. مگر سال همین ۱۰ روز است؟ تمام سال کتاب هایمان را بخوانیم و درمورد آن شصت و اندی سال معرفت کسب کنیم اما این ۱۰ روز را گذاشته اند برای گریه. بگذارید گریه مان را بکنیم انقدر هم با اداهای کتابخوانی و علم و معرفت تان روی اعصاب ما عوام پیاده روی نکنید. لطفا!
چه تان شده؟ شما چرا این طوری شده اید؟! چرا این قدر راحت دارید به همه چیز فحش می دهید؟ چرا همه چیز را یادتان رفته؟ چرا همه چیزتان را به این سادگی به ادای روشنفکری فروخته اید؟!
دو شب است کلی جوان جمع شده اند جلوی دفتر حافظ منافع مصر و چند جای دیگر. بله، شلوغ شده، درگیری شده، آتش زده اند، زخمی شده اند؛ خب؟! مگر چه اتفاق ناگواری افتاده؟ چه شده که وبلاگ ها و سایت هایتان را پر کرده اید از «وحشی گری» و «خاک بر سر اسلام» و «بحران اقتصادی بعد از این»؟! می ترسید دنیا بگویند ما تروریستیم؟ مگر الان نمی گویند؟ یعنی اگر آسه برویم و آسه بیاییم و هر چه گفتند بگوییم چشم تا یک وقت خدای نکرده کسی به ما چیزی نگوید، آن وقت خوب است؟! می ترسید بدون لباسهای فروشگاه بنتون و نسکافه نستله بمیریم؟! می خواهید ما هم مثل دولت مصر باشیم؟ خدا می داند که اگر حالا به جای مصر، ما همسایه فلسطین بودیم، همین شما خودتان را به آتش می زدید که مرز را به روی فلسطین ببندیم تا آن ها همان جا از گرسنگی و جنگ و بیماری بمیرند. به ما چه؟! برای چی خودمان را به دردسر بیندازیم؟ چرا خودمان را با اسرائیل و همه حامیانش بد کنیم؟
خدایا! ما چه مان شده؟!