تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

زنگ زده بودم برای کاری. نمی دانی چقدر خوشحال شد. گفت خیلی دلم برایت تنگ شده بود. دو سالی می شود همدیگر را ندیده ایم، از وقتی از آن دانشگاه آمدم بیرون. گفت چه خوب کردی زنگ زدی! شرمنده شدم. آخرش رویم نشد کارم را بگویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط من.  | 

در نمایشگاه مطبوعات دیدمش. از آن مطبوعاتی های قدیمی بود. از آن هایی که وقتی من خواننده بودم، او نویسنده بود. حال و احوال کردیم، از حال و روز و زندگی پرسیدیم. گفت: خسته نشدی؟ گفتم: از چی؟ گفت از این کار. اصلا در میاد خرج زندگی تون؟ شوهرت چه کاره ست؟ گفتم برایش. خندید. گفت فاجعه است. قبول داری؟ خندیدم. گفت: همین دیگه. از این کارها پول در نمیاد. ما که می خوایم بزنیم تو یه کار درست و حسابی. گفتم: مثلا چه جور کاری؟ گفت: هر چی. هر چی که اقلا آدم بتونه باهاش زندگی شو بچرخونه. گفتم: به سلامتی. گفت: تو هم بی خیال شو. این کارها آخر و عاقبت نداره. اینو چند سال دیگه می فهمی. در دلم گفتم: خدا آخر و عاقبت مان را به خیر کند.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط من.  |