تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
 

می گفتم: بالان!

می گفتند: باران کوچولو! باران!

و به خدا قسم از آسمان فقط بالان می بالید!

 (حمیدرضا شکارسری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط من.  | 

دفتر مجله بود که زنگ زدند و گفتند بابابزرگش را برده‌اند آی‌سی‌یو. نمی‌دانید چه حالی شد. وقتی می‌رفت از ته دل دعا کردم چیزی نشود. طاقت دیدن ناراحتی‌اش را نداشتم. فردایش آمده بود. بابابزرگش هنوز همان طوری بود؛ خودش هم.

بابابزرگش بابای مادرش بود. تا این را گفت، یاد بابابزرگم افتادم. بابابزرگ من هم بابای مادرم بود.

پرسیدیم چیزی‌ش بود؟ گفت نه، هیچی‌ش نبود. بابابزرگ من هم هیچی‌ش نبود.

طفلک شوکه شده بود از خبر. یکهو زنگ زده بودند و گفته بودند سکته کرده. بابابزرگ من هم سکته کرده بود.

گفت خودم هیچی؛ خاله و دایی هم‌سن خودم دارم، دلم برای آن‌ها می‌سوزد. خاله و دایی من هم هم‌سن خودم بودند.

همان‌جا، توی دفتر مجله بود که خبر بهش رسید. ظهر بهش زنگ زدند که بیا، بابابزرگ مرد. چشم‌هایش غرق اشک بودند که رفت. یاد خودم افتادم. یک سال پیش بود که همین جا در دفتر مجله بهم زنگ زدند که: بیا! بابا بزرگ مرد. من رفتم پایین و توی کوچه های های گریه کردم... .

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط من.  |