نشسته ام آخرین coming soon ی را که نوشته ام می خوانم و با خودم فکر می کنم: این بار late شد.
گر عارف حقبینی، چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پرخم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی، نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری، بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری، با یاد لب جم زن
چون گرد حرم گشتی، با خانهخدا بنشین
چون می به قدح کردی، بر چشمهی زمزم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجهی رستم زن
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بندهی عقبا شو، یا خواجهی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیدهی پر نم زن
گر هم دمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن
فروغی بسطامی
بعد ناگهان یک روز صبح ساعت ۴ از خواب بیدار میشوی و میبینی ماه نو آمده. آمده و به زور از رختخواب رخوتت بیرون کشیده تا اطرافت را ببینی و به همه سلام کنی و مهمان شوی و مهمانی بدهی. آمده تا یادت بیاندازد آخر آخرش تو یک بنده ای مثل همه بنده های دیگر.
راستش... رمضان برکت هایش را به زور میکند توی حلق آدم!
بعد از مدتها به او زنگ زدهام. از شنیدن صدایش بیاندازه خوشحالم، اما او خوشحال نیست. میپرسم چیزی شده؟ میگوید ناراحت است. از دوستی که قالش گذاشته و دورش زده، ناراحت است. حق دارد، هر کس که باشد، مهم نیست، اما دوست و رفیق که آدم را تنها میگذارند، بدجوری سوزش دارد. دلم میخواهد با او همدردی کنم. دلم نمیخواهد شبیه مادربزرگها باشم. اما نمیشود. میگویم: بار اولش این طوری است. چند بار دیگر که قالت گذاشت، بیحس میشوی، بیخیال میشوی. نمیخندد.
فرق بزرگترها و بچهها در این است. این که بچهها به همه چیز دل میبندند، از بودنش خوشحال میشوند و از نبودنش ناراحت. اما برای بزرگترها چیزهای خیلی کمی هستند که مهمند. همه چیز برای آنها عادی و معمولی است. آنها هر بار کمتر از بار قبل ناراحت یا خوشحال میشوند. فرق بزرگها و بچهها در همین است: بزرگها بیشتر شکست خوردهاند.