گاهی آدم دلش می خواهد هیچ کس را نبیند و هیچ کار نکند. دلش می خواهد صبح برود بنشیند یک گوشه و به کارهایش برسد و به هیچ کدام از زنگ های تلفنش جواب ندهد و شب شام بخورد و روزنامه بخواند و بخوابد.
چه می شود کرد وقتی این روزهااا را این طوری دوست دارم؟
که خانه که رسیدم مُردم.
سلام چشمه!
خوبی؟ چه طوری؟ چه خبرها؟ خوش میگذره؟ میدونی چهقدر وقته همدیگه رو ندیدیم؟ دیگه کمکم داشتی یادم میرفتی! اما راستش چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که یادت افتادم. یه چیزایی شنیدم که جات برای تعریف کردنش خیلی خالی بود.
یکی اومده بود و یه چیزایی در مورد یکی دیگه میگفت که اقلا من و تو خوب میشناسیماش. اگه بگم از کجا، میفهمی کی رو میگم. یادته اون روز، اون روز آخر، اومدی پیش ما و گفتی یکی اومده توی دفتر و داره یه جوری اتاق رو میگرده که آدم یاد سگ میافته؟! یادت اومد؟ ما ترسیده بودیم. بهتره بگم ما جا خورده بودیم. یکهو یه روز بیان توی دفترت و مثل... همون دفترت رو بگردن و بعد در جواب همه سوالها حکم خلع شدنت رو بذارن روی میز و بگن برو بیرون؛ چیز ترسناکیه.
یادته اون روز قرآن میخوندیم؟ یادته آیهای رو که اومد؟ یادته؛ حتما یادته.
میدونی چشمه؟ میدونی چرا چند روز پیش یادت افتادم؟ طرف خلع شد. همون جوری. درست همون جوری. یه روز نشسته بود توی اتاقش که حکمش رو بردن گذاشتن روی میزش و حتی اجازه ندادن وسایلش رو از توی اتاقش جمع کنه. وقتی اینها رو میشنیدم، لبخند روی لبم بود و بغض کرده بودم. میدونی به چی فکر کردم؟ به این که من باور نکردم، اما خدا راست گفته بود. خدا چیزی رو فراموش نمیکنه.
به امید دیدار، چشمه.