حتی اگر تو دلت نخواهد
میپرسم امروز چندم است؟ میگوید شانزدهم. نفسم حبس میشود: شانزدهم تیر؟؟! میخندد: نه پس! شانزدهم اردیبهشت! سرم گیج میرود. دستم را میگیرم به لبه میز. احساس میکنم تمام چیزهایی که از شانزده اردیبهشت تا امروز خوردهام، از معدهام برگشت خورده و دارم بالا میآورم. کی فکرش را میکرد تابستان آمده باشد و تازه نیمی از تیرماهش هم گذشته باشد؟! چه برنامههایی داشتم برای تابستانم! چه کتابهایی را گذاشتهام کنار برای تابستان! چه فیلمهایی ندیدهایم! خندهام میگیرد؛ آن وقت ما یک هفته است میخواهیم یک شب برویم سینما، و هر شب من آنقدر دیر میرسم خانه و آنقدر خستهام که حتی حوصله شام خوردن هم ندارم...! خندهام میگیرد، گریهدار.
* عنوان، برگرفته از آرزوی رفیقمان است!
مرا می گذاری
و می روی.
من می مانم
و می میرم.