محله ما، محله آرامی است. بسیار آرام. آنقدر که گاهی حتی حرص آدم را درمیآورد. یک مشت پیرزن و پیرمرد که بچههایشان در اقصینقاط جهان پخش و پلا شدهاند و حتی نانشان را هم در خانه از پیک تحویل میگیرند، دیگر سر و صدایی ندارند که! ما هم که صبح تا شب نیستیم و شب برای خوابیدن میرویم خانه و نه سری داریم و نه صدایی. تنها گاهی صدای دزدگیری یا عبور ماشینی با یک اگزوز خفن و صدای پارس سگ باغ همسایه که بیچاره از بیصدایی احتمالا حوصلهاش سر رفته.
اما... همه این قضایا تا دو هفته پیش بود. دو هفته پیش یک خانواده جدید وارد این محله شدند و درست در همسایگی ما ساکن شدند. اولین باری که فهمیدیم این خانواده جدید و عجیب همسایه ما شده، اولین شبی بود که نتوانستیم بخوابیم! در محلهای که شب تا صبح هیچ صدایی از هیچ موجود زندهای بلند نمیشود، ناگهان یک سر و صدای یک خانه خواب را از همه گرفت! سگ همسایه آنقدر شوکه شده بود که تا خود صبح پارس میکرد. حالا فکرش را بکنید که پنجره اتاق خواب ما هم (که به خاطر استفاده از هوای خنک باغ همسایه باز میگذاریمش!) درست کنار پنجره جایی در خانه همسایه بود که دور هم جمع میشدند. حرف؟! بگو هوار! معلوم نبود چند نفر در این خانهاند که میتوانند این همه سر و صدا تولید کنند. از یک طرف بزرگترها با هم حرف میزدند و سر هم داد میکشیدند و همدیگر را از یک سر خانه تا سر دیگر صدا میزدند و از یک طرف یک دختر بچه جزقله، بیچارهمان کرده بود. دو حالت بیشتر نداشت؛ یا داشت با آن صدای مثل جیرجیرکش حرف میزد و همه قربان صدقهاش میرفتند، یا مثل گربهای که دُمش را آتش زده باشند، جیغ میکشید! لازم نبود به لهجه عجیبشان موقع حرف زدن با هم دقت کنی؛ همین نوع رفتار نشان میداد که این آدمها نه تنها تهرانی نیستند، که حتی احتمالا سابقه شهرنشینی هم نداشتهاند! (حالا نه که بخواهم از شهرنشینها دفاع کنم. منظور این که آداب معمول زندگی شهرنشینی را که یکیاش حفظ سکوت در فضای محله و خانههای به هم چسبیده است، نمیدانستند.) حالا همه اینها را بگذارید کنار ساعت تا وخامت اوضاع معلوم شود: ساعت 1 نیمه شب! گذشته از این که چرا این قدر سر و صدا میکنند و چرا با این همه سر و صدا در و پنجره خانهشان را نمیبندند، سوال این بود که چرا بچهشان نمیخوابد؟!
خلاصهاش کنم. این، برنامه دو هفته ما بود. هر شب تا حوالی 2 و 3 نیمه شب همین آش بود و همین کاسه. جیغ بچه و سر و صدای عادی(!) و تلفنی حرف زدن در نیمه شب (که آدم را یاد آن تلفنهای بین شهری مخابرات میانداخت که باید تویشان داد میکشیدی!) یک طرف، پارس سگ همسایه هم یک طرف! اوضاعی بود. دو هفته بود نه ما خواب داشتیم و نه سگ همسایه! سایر همسایهها هم که گفتم، حتی حال بیرون رفتن از خانه برای خرید نان را هم نداشتند، چه برسد به تذکری، چیزی! ما هم منتظر بودیم بلکه معجزهای شود و یک شب بتوانیم در سکوت بخوابیم. و بالاخره یک روز معجزه رخ داد!
دیشب بالاخره بعد از دو هفته وقتی پنجره را باز کردیم، تنها صدا، صدای گنجیشگکان اشیمشی بود و باد خنک که در برگها میپیچید! خدا میداند که با چه احساس خوبی خوابیدیم! خوابیدیم و فکر کردیم معجزه بالاخره رخ داده و خوشحال شدیم که الکی نرفتهایم به مردم گیر بدهیم! خوابیدیم و... 5 صبح با سر و صدای وحشتناکی از خواب پریدیم! صدای زنی با لهجهای غلیظ -که شبیه به لری یا کردی بود- پیوسته داد میزد و فحش میداد. صدای زن دیگری یک بند گریه میکرد و زوزه میکشید. صدای مردی هم گاهی میآمد که قسم میداد یا چیزی را به در و دیوار میکوبید. زنی که فحش میداد گویا مادر مرد بود و زنی که گریه میکرد هم زنش. مادره، فحش میداد. فحشهای رکیک. از آن فحشهایی که ما نشنیدهایم و معنایشان را هم نمیدانیم. پنجره را بستیم، افاقه نکرد. زن چنان داد و فریادی راه انداخته بود که تا سر کوچه همه بیدار شده بودند. سعی کردم بخوابم. نشد. بلند شدم و با عصبانیت خودم را چپاندم توی حمام، دورترین نقطه از پنجره پر سر و صدای اتاق.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که زنگ بزنم 110 یا بروم خودم تذکر بدهم. فکر کردم با آدم به این بددهانی چه طور بروم و دهان به دهان بشوم؟ باز فکر کردم این که یکباره زنگ بزنم 110 کمی نامردی است، شاید هم آدمهای بدی نباشند. آخرش وقتی پایم رسید توی کوچه، ناخودآگاه رفتم و زنگ خانهشان را زدم. صدای مردی پرسید: کیه؟ گفتم که همسایهشان هستم. زن آمد.
جوان بود. شاید 20 ساله. چهرهاش درست به معصومیت چهره دختران روستایی بود. سر تا پا مشکی پوشیده بود و سعی میکرد تا میشود خودش را پشت در حیاط قایم کند. به سرتاپای من نگاه کرد. گفتم: شما دو هفته است آمدهاید، نه؟ گفت: بله. خیلی جدی گفتم: بله، و ما دو هفته است که خواب نداریم! برایش گفتم که شبها تا صدای زنگ تلفن خانهشان هم توی اتاق ما میآید و این که ما این دو هفته را تحمل کردیم، اما سر و صدای 5 صبح امروز دیگر قابل تحمل نبود. اول شوکه شد. گفت شیشه پنجرهمان شکسته، وگرنه میبستیم. معذرتخواهی کرد و گفت شرمنده. چند بار هم گفت. بعد من لبخند زدم. دیدم دارد گریهاش میگیرد. رنگش پریده بود و دائم معذرتخواهی میکرد. در را که بست، با خودم گفتم کاش نمیآمدم. هیچ فکرش را نمیکردم این همه ناراحت شود. فکر کردم ما بودیم انقدر جدی نمیگرفتیم. بعد... فهمیدم. او بیشتر از این که از آزار همسایه ناراحت شده باشد، از این که دیگران صدایش را شنیده بودند، ناراحت بود. از این که ما همه دعوای صبحشان را شنیده بودیم. همه گریههای او را و همه فحشهای رکیکی که مادرشوهرش به او داده بود را.
حالا غروب شده. از صبح دارم به این فکر میکنم که اگر من جای او بودم چه حسی داشتم. این که در شهری غریب باشم، با شوهری که به وضوح طرف مادرش را میگیرد، و مادرشوهری که به خودش اجازه میدهد این طور مرا زیر حرفهایش له کند و همسایهای که صبح میآید در خانه و میگوید همه دعواهایمان را شنیده و حالا نیامده برای دلداری یا حل مشکل یا کمک. آمده برای این که بگوید اگر میخواهی بمیری، آرام بمیر. ما خوابیم.
اسم امتحان که می آید حالت تهوع بهم دست می دهد. فکر می کنید این ربطی به وضعیت ۱۲ پروژه ای که فقط یکی شان حاضر است داشته باشد؟!
من عاشق امام نیستم. جمله عجیبی است؟ شاید؛ اما همین است که هست. نه که دلم نخواهد. اتفاقا وقتی نسل بزرگترم را میبینم که مبهوت تصویر امام میشوند، حسودیام هم میشود. فکر میکنم آنها عشق بزرگی را تجربه کردهاند، که نسل ما شاید هیچوقت نفهمد.
من عاشق امام نیستم، اما یک چیزی را در موردش خوب میدانم؛ او با همه فرق داشت. درست وقتی که میتوانست او هم مثل همه باشد (حتی مثل همهی آدم خوبها) تصمیم گرفت جور دیگری باشد. او هم میتوانست مثل کلی طلبه دیگر و استاد دیگر، بنشیند سر درس و عبادت و سلوکش و مطمئنا با آن هوش و پشتکاری هم که داشت، فوری دست همه را از پشت میبست. بعد هم در مدارج علمی و اخلاقی و عبادی و روحانی به جایی میرسید که شاید حتی فلسفه اسلامی جدیدی را پایهگذاری میکرد . امام میتوانست مثل خیلیهای دیگر در تمام طول تاریخ بنشیند یک گوشه و سرش را گرم کند به کار خودش و اتفاقا آدم بسیار خوبی هم باشد. چه اصراری بود که خودش را بیاندازد وسط سیاست و شاه و بگیر و ببند و این همه برای خودش دشمن بتراشد؟! فکر میکنید اگر امام هم مثل روحانیون واتیکان مینشست و مردم را به صلح جهانی و پاکیزگی و راستگویی دعوت میکرد، آدم خوبی نبود؟! اتفاقا کلی هم برایش کف میزدند و دوستش داشتند و حتی شاید جایزه صلح نوبل را هم میبرد!
اما امام این را نخواست. خوش بودنش را قربانی کرد، تا برای خودش و دیگران بزرگی بخرد. به جای این کارها، حرفهای تند زد، شاه را تحقیر کرد، تبعید شد و تمام عمرش را صرف مبارزه کرد. نتیجهاش چه شد؟ انقلابی که تقریبا تمام دنیا با آن دشمن بودند! تمام دنیا به جز مردان و زنانی که با دیگران فرق داشتند. آنهایی که نمیخواستند فقط خوب باشند؛ میخواستند بزرگ باشند.
من به شانههاي تو نميرسم
و تو
- دستت را كه دراز كني-
به شاخههاي سيب ميرسي.
براي من سيب بچين!
من از حوّا كوتاهترم.