این یک داستان است.
*
همه چیز از یک روز در شرکت شروع شد. نشسته بودم پشت کامپیوتر و زل زده بودم به صفحه مانیتور و برای آخرین بار گزارشهای مربوط به سواحل جنوب کشور را چک میکردم. معلوم نبود چرا آن کار را به من داده بودند و از آن بدتر این که معلوم نبود من چرا قبول کرده بودم! اصلا مگر من ویراستار بودم؟ چه معنی داشت دانشجوی کارشناسی ارشد را بگذارند که غلطهای املایی و انشایی بقیه را بگیرد و «میباشد»ها را «است» بکند و کلمات سر هم را جدا کند؟!... البته نق زدن ندارد. تقصیر خودم است. از بس به همه رو میدهم. هر کس هرچه میگوید، نه به دهانم نمیآید. میگویم چشم تا به خیال خودم قال قضیه را بکنم، اما راستش این است که قضیه تازه شروع میشود!
از بحث دور شدیم؛ داشتم آن روز در شرکت را میگفتم که آن کلمه را کشف کردم. زل زده بودم به مانیتور و کلمهها را میخواندم که چشمم به آن کلمه افتاده بود. آن جا نوشته بود: «بهیچوجه» و البته منظورشان کلمه دیگری بود. یک «ه» اضافه و دو تا فاصله قضیه را حل میکرد. کلمه شد: «به هیچ وجه». ناگهان انگار کلمه جلوی چشمهایم راه رفت! کی فکرش را میکرد با یک «ه» و دو تا فاصله آن کلمه بیریخت و گنده به کلمهای به این خوشگلی تبدیل شود؟! کلمهای که ساخته شده بود - یعنی من ساخته بودم- آن قدر خوشگل بود که شگفتزده شدم. واقعیت این بود که من با فشار دادن سه تا دکمه، یک معجزه ایجاد کرده بودم. درست مثل این که در یک کالبد بیجان روح دمیده باشی، آن کلمه زشت (بهیچوجه) تبدیل شده بود به کلمه زیبای من: به هیچ وجه! به دور و برم نگاه کردم تا مطمئن شوم که من تنها کسی هستم که کشف (یا شاید زنده شدن) این کلمه را دیده است. حالا من کاشف (یا شاید خالق) این کلمه بودم.
بعد از این کشف بزرگ، اولین اتفاق رخ داد. آن اولین نفر، آبدارچی شرکت بود. حسن آقا مثل همیشه با یک سینی وارد آتلیه شد و یک به یک برای هر میزی چای گذاشت. به میز من که رسید، صدایش آمد که از پشت سرم گفت: «چایی بذارم براتون؟» نفسم در سینه حبس شده بود. حالا وقت آن بود که کشفم را در معرض دید جهانیان بگذارم. اگرچه این فقط حسن آقا بود، ولی بالاخره جهانیان باید با یک نفر شروع میشد. بدون این که سرم را برگردانم، گفتم: «به هیچ وجه!» حالا از شادی در پوست خودم نمیگنجیدم. نفسم را حبس کردم تا ببینم بازخورد اولین نفر از جهانیان در مقابل خلق من چیست. صدایی نیامد. سرم را برگرداندم. حسن آقا با یک دست زیر سینی و با دست دیگر کمر یک استکان را گرفته بود. چشمهایش یک جوری بود که من درست نفهمیدم منظورش چیست. اما آن دهان باز مانده به خوبی حیرت و شگفتی او را از شنیدن کشف من نشان میداد! حسن آقا قدری با دهان باز مرا نگاه کرد (البته من ترجیح میدادم دهانش را ببندد و جور دیگری مثلا با گفتن «وای!» یا گشاد کردن چشمهایش شگفتیاش را نشان بدهد، چون دهانش بوی سیگار میداد)، بعد استکان را به داخل سینی برگرداند و راهش را کشید و رفت.
نه! من زیاد هم ناراحت نشدم. یعنی از اول هم انتظار نداشتم چنین کسی (یک آبدارچی که تازه سیگار هم میکشد و مسواک هم نمیزند) متوجه عمق قضیه شود. بنابراین در دلم همچنان فرشتهها به پرواز درآمده بودند و من از این کشف سخت خوشحال بودم.
قضیه اما تازه شروع شده بود. بعد از آن من هر وقت که توانستم کلمه خلق شدهام را به کار بردم. در مقابل رئیسم که گفت: «بالاخره امروز گزارش منابع آب رو میرسونی یا نه؟» در جواب پسرکی در کوچه که داد میزد: «توپو شوت کن!» در جواب راننده خطی جردن- پارکوی که جیغ و داد میکرد: «پارکوی دو نفر!»، به جای سلام، به مامان وقتی وارد خانه شدم، در جواب «شرکت چه خبر؟» و «نمیای شام بخوری؟» و «تو امروز چته؟» اعضای متعدد خانواده و بالاخره در جواب «شب به خیر» ساناز، خواهر کوچولوم. به گمانم ساناز اولین کسی بود که به عمق قضیه پی برد چون بعد از شنیدن این کلمه از من، بغض کرد و رفت بیرون. البته از آن وروجک انتظار میرود که بیشتر از آنکه به خاطر شگفتی اشک به چشمانش آمده باشد، از فرط حسادت گریه کرده باشد. اینها را دیگر خدا میداند. برای من همین که بالاخره یک نفر از خودش رفلکس نشان داد، عالی است. به هر حال از این نسل هشتصدمیها هم انتظار چنین هوش و فراستی میرود.
قضیه اما این طوری تمام نشد. بیشترین و شدیدترین رفلکس را نازیلا، دوست دخترم، از خودش نشان داد. نازیلا پشت سر هم سوال میپرسید و من هم آن قدر دوستش داشتم که در جواب همه سوالهایش بدون هیچ خساستی کلمه اکتشافیام را به کار ببرم. او اول تعجب کرد، بعد خندید، بعد عصبانی شد، بعد گفت: «اه! شوخی بسه!» و بعد یکی محکم خواباند توی گوشم. میدانید؟ همیشه فکر میکردم دوست آدم این جور موقعها همراه آدم است، نه این که تا این حد به آدم حسادت کند. او در مقابل این همه دست و دلبازی من در خرج کردن کلمهام به من گفت دیوانهام و مرا در پارک رها کرد. هفته بعد، بعد از سه تا کشیده، پنج شش سری گریه و زاری، چند تا فحش ناموسی و کلی التماس و خواهش رفتیم پیش روانپزشک.
با وجودی که من هیچ از روانپزشکها خوشم نمیآید، برای این که به یک پزشک ثابت کنم که من هم دانشمند و هنرمند هستم و تازه یک کلمه هم کشف کردهام، کلمهام را به کار بردم اما او نه عصبانی شد، نه حسودیاش شد، نه خوشحال شد و نه شگفت زده. الله اعلم، شاید هم آن قدر به اعصابش مسلط بود که همه اینها را مخفی کند. آدم از کار این روانپزشکها سر در نمیآورد.
قضیه این است که قضیه به این راحتیها تمام نشد. آنها اول میخواستند من را به یک آسایشگاه ببرند، اما وقتی من برایشان قضیه کشفم را توضیح دادم (و البته هیچ دلم نمیخواست رموز کارم را برای کسی بگویم، اما مجبور شدم وگرنه به آسایشگاه میبردندم)، مرا به یک ساختمان که مخصوص دانشمندان و کاشفان بزرگ دنیا بود، بردند. اینجا من با کپرنیک هم اتاقی هستم. روبروی اتاق ما هم یک نفر هست که آدمهای فضایی را به چشم خودش دیده است (من همیشه خیال میکردم آدمهای فضایی الکی هستند، اما این دوست روبرویی حتی با آنها عکس هم انداخته). من از مسئولین اینجا (که البته به گمانم داانشجوهایی هستند که برای استفاده از اساتید اینجا کارآموزی میکنند) درخواست کردهام که یک دستگاه کامپیوتر در اختیارم بگذارند تا من بتوانم با شیوههای نویی که آفریدهام کلمات بیشتری خلق کنم، اما گویا بودجهشان کفاف نمیدهد. آن وقت میگویند چرا علم در این مملکت پیشرفت نمیکند! وقتی برای یک دانشمند یک کامپیوتر نمیخرند، دیگر چه توقعی میرود؟!
در میزنند. به گمانم نازیلا باشد. دختره دیوانه هر وقت میآید اینجا گریه میکند. انگار آمده سر قبر من! این دخترها اصلا چشم ندارند موفقیت مردها را ببینند. کی در میزند؟ دارو؟ آه، به هیچ وجه!
ناگهان مینشست و جم نمیخورد. من برمیگشتم و او با چشمهای اشکآلودش نگاهم میکرد. بغض که میکرد، از پا میافتاد. دیگر نای تکان خوردن نداشت. من نمیفهمیدم. کلافه میشدم. میگفتم یعنی چی؟ پاشو برویم! میگفت نمیتونم. میگفتم میخوای بغلت کنم؟! مزخرف میگفتم. من که زورم نمیرسید. او مینشست و من کلافه منتظر میماندم.
هیچوقت نفهمیدم قضیه چیز دیگری است. نفهمیدم که آن موقع نباید بایستم زیر آفتاب و مثل مردهای عصبی و درمانده با کفشهایم خاکها را به هم بریزم. نفهمیدم که موضوع خیلی سادهتر از این حرفهاست. قدر این که دقیقهای تو هم بنشینی روی زمین و دستهای رفقیت را بگیری توی دستت و بگویی...
... بعد تو تنها شده این دل من. خونه غمها شده این دل من. مثل گل یاسی تو شبای من. عطر تو پیچیده توی هوای من. منو از این خونه نبر. من نمیخوام که برم به سفر. منو نبر! منو نبر! منو نبر!
دوست ندارم تو رو خواب ببینم. توی خواب تو رو بی تاب ببینم. ببینم که نگران حال منی. تو فکر هر روز و هر کار منی. جای تو خالیه توی قصه ما. بیا بریم به کوچه اقاقیا!
*
پانویس. این چند وقته جای یکی در مجله خیلی خالی است. لابد در خانه بیشتر...! امروز این طوری یاد کوچه اقاقیا افتادم.