جیمیلم را باز میکنم. اینترنت درب و داغان خانه آدم را پیر میکند. بعد از کلی تلاش، صفحه باز میشود و... باز هم نیامده! بار چندمی است که امشب این میل لعنتی را چک میکنم. قرار بوده سه نفر گزارشها را بفرستند تا من یکپارچهشان کنم و برای مجله بفرستم. اما خبری از گزارشها نیست. من که میدانم؛ فردا هم طرف دعوایش را با من میکند که چرا گزارش حاضر نیست.
اعصابم خرد شده است. نمیدانم گریه کنم یا فحش بدهم. میآیم صفحه را ببندم، چشمم میافتد به عدد 1 جلوی اینباکس. ایمیل را باز میکنم. از یک دوست است. از یک دوست همدانشکدهای قدیمی. سلام و علیک است و احوالپرسی. این که چرا چند وقتی است کمتر نوشتهای و کجایی و چه میکنی. یک احوالپرسی ساده، اما... واقعی!
به همین سادگی، حالم عوض میشود، خوشحال میشوم، روحم شاد میشود. به همین سادگی مینشینم و مفصل جواب نامهاش را میدهم. به همین سادگی احساس میکنم چه خوشبختم من!
رفتن به خانه یک دوست قدیمی هیچ چیز اگر نداشته باشد خاطره دارد. خیلی خوب است که ته چشمهای یک دوست قدیمی و توی صدای خنده هایش آدم می تواند خاطره هایش را ببیند. خاطره ی خنده های او و لبخندهای خودش. حرفهای او و شعرهای خودش...
*
گلی را که هدیه ات کرده ام
بیش از من دوست داشته باش
گلها خارهایی دارند
که از اشکهای من برنده ترند
*
بحران مسکن در کشور ما مساله تازه و سطحی ای نیست. بحران مسکن از همان روزی که فرمان انقلاب سفید صادر شد شروع شده و تا امروز هم تمام تلاشها حداکثر از شتاب آن کم کرده. اینکه چنین بحرانی در این سالها رخ میداد برای کارشناسان اقتصاد کشور مثل روز روشن بود. نه امروز. چند سال پیش. از همان زمانی که دولت گر و گر از روی حسابهای ذخیره ارزی برداشت کرد و از همان شعار بردن نفت سر سفره مردم (که تقریبا شعار همه کاندیداهای ریاست جمهوری بود!) معلوم بود که به زودی سفره ها پر از پول می شود و آن وقت ارزش پول آنقدر کم خواهد شد که با همه آن پولها هیچ چیز نمی شود خرید. خیلی روشن است که وقتی صنعت و کشاورزی و خدمات در کشوری سود که نداشته باشد هیچ و ضرر هم بدهد مردم می روند سراغ سرمایه گذاری روی چیزهایی که ضرر نمیدهند. مثل طلا و مثل زمین و مثل مسکن. و وقتی همه پولشان را بگذارند روی مسکن چی میشود؟ می شود بحران مسکن! حالا بیا و حلش کن!
*
می گویند خشایارشا در یکی از لشگرکشی هایش با یک دریا مواجه می شود که سخت طوفانی بوده. شاه می ایستد و دستور می دهد که دریا آرام شود! دریا آرام نمی شود. شاه دستور می دهد دریا را آنقدر با شلاق بزنند تا آرام شود!!
دفتر مجله رو سکوت آزاردهندهای فرا گرفته! معلوم نیست چرا همه انقدر ساکتند! یکی اگر از جلوی در رد شود، فکر میکند همه دچار گازگرفتگی شدهاند و مردهاند! هیچ صدایی نیست جز صدای یکنواخت کلیدهای کیبورد و ورق خوردن گاه به گاه کاغذها و کشیده شدن پایه صندلیها و گاهی حرفی و جملهای. انگار امروز اینجا هم همه قهرن..
*
بگذریم. دوست ندارم در موردش بنویسم. یه چیزی وقتی توی دلته، وقتی فقط تو میدونی و خدا و شاید یکی دو نفر دیگه، هنوز تاریخ نیست. وقتی فرداها بیاد و بگذره و بشه هفته دیگه و ماه دیگه و سالهای دیگه، کی یادش میاد که یه روزی از روزهااای فروردین87 چی توی دل تو میگذشته؟ هیچ کس. هیچ کس جز خدا و شاید - تازه شاید- تو. خاطره تلخیهای دل آدم مثل چرک تن با آب روزهای جاری و سفیداب خوشیهای روزهای بعد پاک میشه و هیچی نمیمونه.
اما اگه اون روز اون چرک رو روی کاغذ آوردی؛ اگه حرفت توی دلت نموند و از دهنت بیرون پرید؛ اگه خودکارتو برداشتی و باهاش همه رو نوشتی؛ اون وقت همه این حرفها میشه تاریخ. چیزی که نوشته شد، مستند شد، دیگه با شیرینترین خاطرههای عمر هم پاک نمیشه. دیگه هر کاری هم کنی از یادت نمیره که یه روز توی دلت یه خاطره تلخ داشتی؛ که یه روز لبخند میزدی و توی دلت ابرهای بهار میباریدند؛ که یه روز توی سکوت آزاردهنده دفتر مجله نشسته بودی و زل زده بودی به موبایلت تا زنگ بزنه؛ که یه روز انگار همهی عالم با هم قهر بودهان...!
اگر براي تو شعري عاشقانه بخوانم
اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست
حتي وقتي كه من ديگر با تو نباشم
يا وقتي كه ديگر ميان ما عشقي نباشد
شعر عاشقانه بيشتر از آدمها مي ماند
عاشقانت تو را ترك مي كنند
اما شعر عاشقانه
هميشه با تو خواهد بود
پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم!
شعري از اعماق جان،
كه مرا به ياد تو آورد
شعري كه تا هميشه با تو بماند.
(يك آواز قديمي امريكاي لاتين)
میخواهم بنویسم؛ دلم نمیآید حرفهای معمولی بزنم. همیشه برای غرغر کردن و نق زدن و اظهار فضل کردن وقت هست؛ اما نوروز وقتش نیست.
میخواهم بی خیال همه چیزهایی که در سرم وول میخورد، از شکوفههای سفیدی که درخت حیاط خانهمان را پوشانده بنویسم. از سبز کمرنگ سبزههای خانهمان که فرصت سبز شدن نکردهاند. از خندههای بی بهانه که در این روزها کف خیابان ریخته و از گرمای حرم امام رضا که حتی از پشت صفحه تلویزیون هم دل آدم را میبرد.
میخواهم بخندم و بخندانم و نو باشم و نو کنم.
میخندم و میخندانم و نو میشوم و نو میکنم.
همه چیز همان است که بود، جز... یک جای خالی. جای خالی خندههای پیرمردی که برایم آخرین نفر بود. آخرین کسی که هنوز عیدی گرفتن از او لذت داشت، همان لذت بچگیها را. باورم نمیشود. هنوز در دهانم نمیچرخد که بگویم او کجاست. هنوز فکر میکنم وقتی میرویم فرحزاد، او روی تشکچهاش نشسته و دارد میخندد. هنوز هر بار که میرویم، فکر میکنم او برگشته و این بار میبینماش. هنوز...
حتی صبح، وقتی روی خاکهایی نشسته بودیم که او آن زیر... (نمیتوانم بگویم)، حس نمیکردم جای خالیاش را. اما عصر، وقتی خانهاش را ترک کردیم، بی آن که عیدیاش را توی دستم مچاله کند، انگار باز یادم آمد: این بار هم نبود.