در زدم و رفتم تو. دکتر احمدیان (رئیسم!) نشسته بود و لیلا. گفتم: «دکتر! من میخوام برم.» گفت: «یعنی داری میری خونه؟» گفتم: «اون که بله؛ اما کلا دارم میرم. از بعد عید دیگه نمیام.» جا خورد. گفت: «چرا؟!» گفتم: «همین طوری. کار شرکت رو دوست ندارم.» گفت: «از ما خوشت نیومد؟!» و خندید. خندیدم: «نه! مساله اینجا و این شرکت نیست. اصلا از کار شرکتی خوشم نیومد. این کار به درد من نمی خوره.» گفت: «خب حالا میخوای کجا بری؟» فکر کرد الان اسم یک شرکت مهندسین مشاور دیگر، یک شرکت بزرگتر و بهتر، را می گویم. گفتم: «همشهری جوان!». خنده روی لبهایش خشکید: «مگه دیوونه ای؟!!» خنده ام گرفت. لیلا دید دکتر الان است که فحش بدهد، آمد توی بحث: «دکتر! این بچه سمپادی ها همین طورین! یه جا بند نمی شن! هی از این ور به اون ور می پرن!» دکتر نگاه خیره و متعجبش را از من برداشت و رو کرد به لیلا: «آخه این دیوونگیه!» خندیدم. گفتم: «بالاخره هر جامعه ای نیاز به یه سری دیوونه هم داره دیگه!»
گاهی فکر میکنم زندگی کدام آن چیزهایی است که ماییم؟ این که صبح تا شب این سو و آن سو بدوی و کار کنی، آن قدر که آخر شب جنازهات به خانه برسد زندگی است، یا این که خانه بمانی، بخوابی، شام بگذاری، شیشهها را دستمال بکشی و پوستت را بخور گیاهی بدهی؟
گاهی فکر میکنم آن زنهایی که خانه میمانند و خانهداری میکنند، هیچ چیز از زندگی، از زندگیای که آن بیرون جریان دارد، نمیفهمند.
گاهی فکر میکنم جریان آن بیرون مثل سیل زنهای بیرون را میبرد و آنها آنقدر کار دارند که اصلا فرصت نمیکنند زندگی کردن را بفهمند.
گاهی از خودم میپرسم کدام اینها باید بود؟ مثل گلی در مرداب یا درختی در هجوم سیل؟ درخت تا کی تاب میآورد؟ گل کی پژمرده میشود؟