تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

 

دستم نمی‌رود به نوشتن. اصلا انگار دستم قصد کرده که ننویسد. آن هم وقتی فکرم این طور دیوانه‌وار دارد خودش را به در و دیوار می‌کوبد. اما نه؛ این دست‌ها قصد ندارند پنجره را باز کنند و این پروانه‌ی بیچاره را که پشت شیشه به دام افتاده، رها کنند.

راستش... می‌دانم چه‌اش شده. می‌ترسد از نوشتن. می‌ترسد از گفتن. می‌ترسد گریه‌اش بگیرد. می‌ترسد گریه‌اش بگیرد و آن وقت نتواند جوابی به این سوال بدهد که: چرا؟! چه دارد که بگوید اگر بپرسند، مگر در مدرسه چه گذشته که این طور...؟

دستش درد نکند. یک فرزانگانی مهربان سرود ملی‌ها را برایم ریخت روی یک فلش مموری؛ تا من حالا چیزی داشته باشم که گوش بدهم، وقتی پروانه فکرم حیاط مدرسه را بالا و پایین می‌کند و خودش را به دیوارهای آجری‌اش می‌کوبد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط من.  | 

گوشی را قطع می‌کنم. نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم فکر نکنم. دستمال را برمی‌دارم تا ظرف‌های توی بوفه را تمیز کنم. هنوز دستم روی ظرف نرسیده، که صدایی از آشپزخانه بلند می‌شود. در یک ثانیه تمام چیزهایی را که در آشپزخانه هستند، دوره می‌کنم. «وااای!» وقتی می‌رسم، آب کثیف لباسشویی تمام کف آشپزخانه را برداشته.

از بس با تلفن حرف زده‌ام، پاک لباسشویی را از یاد برده‌ام. کاری هم نمی‌شد بکنم. مامان بود. زنگ زده بود و درد و دل می‌کرد. از زندگی می‌گفت، از کارهایش، از کارهای بابا، از بچه‌ها، از بچه‌ها و از بچه‌ها. انگار این مادرها هیچ فکر دیگری ندارند جز بچه‌هایشان. زیر لب می‌گویم: بیچاره مامان!

*

با مامان رضا نشسته‌ایم توی هال. رضا نیست. مانده به کارهایش برسد. مامانش می‌گوید: «حالا این کار پایان‌نامه‌اش چه‌قدر طول می‌کشه؟» با تعجب می‌گویم: «کدوم پایان نامه؟! رضا که هنوز شروع نکرده!» می‌گوید: «پس داره چی کار می‌کنه؟!» می‌خندم: «نه بابا! رضا و این کارها؟! طبق معمول سر کارهای سازمانه!» خنده از لب‌های مامان رضا می‌رود: «خراب بشه اون سازمان! معلوم نیست کی می‌خواد این بچه بره سر زندگی خودش...!» با خودم فکر می‌کنم: بیچاره مامان رضا!

*

شب است. دارم کمک می‌کنم به یکی از آشناها که ظرف‌های غذا را بچیند. باردار است و ماه‌های آخرش است. یک پسر بچه دیگر هم دارد که هی می‌آید و می‌رود و غر می‌زند. مادرش می‌گوید: «تازگی‌ها خیلی لوس شده. هر چی هم بهش می‌گیم، فوری می‌گه شما دیگه منو دوست ندارین! هر کاری هم براش می‌کنیم، باز توقع داره. موندم چی کار کنم باهاش.» نگرانی و غصه در چشم‌هایش موج می‌زند. می‌خواهم موضوع را عوض کنم. می‌گویم: «موهای جلوی سرتون چه‌قدر ریخته!» می‌گوید: «آره! می‌بینی؟ مال بارداریه دیگه! سر قبلی که فکر می‌کردم دارم کچل می‌شم! باز این دفعه بهتره. حالا موهام هیچی، دندون‌هام افتضاح شده. تازه من هم قرص کلسیم می‌خورم، هم یه عالمه شیر. اما دندون‌هام همه داغون شده. بچه است دیگه. هر جور شده رشد می‌کنه؛ حتی به قیمت مامانش!» با خودم می‌گویم: بیچاره مامان! بیچاره همه مامان‌ها! بیچاره همه مامان‌های همه تاریخ!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

جادو، چیز عجیبی نیست. کافی است یک عکس قدیمی و پر از خاطره را بگیری دستت، تا آدم‌های عکس مثل  عکس‌های جادویی جان بگیرند و بخندند و حرف بزنند.

این روزهااا - که بیماری خانه‌نشین‌ام کرده- دائم عکس می‌بینم و جادو می‌کنم. خاطره جادوی عجیبی است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط من.  |