تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
نمایش به پایان رسیده اما بیضایی نمی خواهد تمامش کند. هزار تا بهانه می آورد تا نمایش را جور دیگری (جوری که دل او می خواهد) تمام کند. جوانی می آید روی صحنه و حرف می زند. می گوید: «مگر نمی شود نمایشنامه نویس عاشق شخصیتی که نوشته بشود؟ من عاشق افرا شده ام.» و نمایش آن جوری تمام می شود که بیضایی می خواهد. آن جوری که بیضایی -خودش- هست.

*

می خواستم بیشتر بنویسم. نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط من.  | 

هزار سال هم اگر بگذرد

هنوز...

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط من.  | 

خسته شده‌ام.

حتی

 از گفتن همین جمله هم

خسته شده‌ام.

اما چه می‌شود گفت،

وقتی واقعا خسته شده‌ام؟

*

برف می‌بارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

چهلم است. کلی آدم سیاهپوش گلوله شده‏اند در یک تکه جا و از سرما می‏لرزند و فاتحه می‏خوانند. دست‏های من هم از سرما یخ زده و هر لحظه احتمالش را می‏دهم که ناخن‏هایم کنده شود و بیافتد. هیچ فکر نمی‏کردم بهشت زهرا این قدر سرد باشد. می‏روم کمی آن‏سوتر و می‏ایستم توی آفتاب. نگاه می‏کنم. تا انتهای قطعه، جایی که چهل روز پیش هزار حفره سیاه منتظر بلعیدن آدم‏ها بودند، حالا خاک هست و پلاکاردهای کوچک قهوه‏ای که رویشان اسم کسانی نوشته شده. گُله به گُله آدم‏هایی سیاه‏پوش ایستاده‏اند دور هم و به خاک خیره شده‏اند. آدم‏های دور و بر من هم به خاکی که روبرویشان است، خیره شده‏اند. من هنوز نمی‏فهمم چرا اینجا آمده‏ایم. یک قاب عکس کوچک کنار پلاکارد هست که در آن بابابزرگ دارد می‏خندد. عکس عروسی خودم بود، خودم این تکه‏اش را بریده‏ام و بزرگ کرده‏ام، خودم قاب کرده‏ام و اینجا گذاشته‏ام، اما نمی‏دانم چرا. خاله‏ها دارند گریه می‏کنند و من نمی‏فهمم چرا. من فقط دلم برای بابابزرگ تنگ شده، همین. این که چیزی نیست. لابد می‏بینیم‏اش، به زودی. برمی‏گردیم خانه و بابابزرگ را که نشسته کنار بخاری می‏بینیم تا من سلام کنم و بابابزرگ بخندد. من نمی‏فهمم چرا اوضاع این طوری شده. نمی‏فهمم چرا همه قضیه را این‏قدر جدی گرفته‏اند. منتظرم یکی بیاید و بگوید: خب دیگر لوس‏بازی بس است! بروید خانه‏هایتان! منتظرم یکی با قیافه یک دلقک بپرد وسط این جمعیت سیاه‏پوش و بگوید: هاه‏هاه! شوخی کردم! همه‏اش سر کاری بود! منتظرم ابرها بروند کنار و آفتاب بتابد و همه جا گرم شود و خلاص شویم از این سرمای لعنتی. من منتظرم. چهل روز است که منتظرم. پس چرا کسی نمی‏آید؟

*

آخرین باری که رفتم خانه بابابزرگ عید نوروز بود. من و برادرم -تنها نوه‏های بزرگ خانواده- بعد از مدت‏ها رفته بودیم آن‏جا. وقت رفتن، بابابزرگ (که حالا چند ماهی بود تشک‏اش پهن بود) دست یکی‏مان را گرفت. آرام -جوری که دیگران نشنوند- گفت: «بیایید اینجا. سر بزنید به ما. ما دیگه عمرمون زیاد به این دنیا نیست. از شما هم چیزی نمی‏خوایم جز همین سر زدن.» ما چیزی نگفتیم و بابابزرگ دست‏مان را ول کرد که شرمنده نشویم. ما رفتیم و روزی برگشتیم که بابابزرگ دیگر آنجا نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط من.  | 

می شود خیلی روزهااا آن طوری که تو می خواهی نباشد. می شود بی خیال خیلی بدبیاری ها و بلایای آسمانی در روزها و شبهای معمولی شد. می شود فکرش را هم نکرد که مجبوری در یک روز و یک نفری کار ده روز و ده نفر را انجام بدهی. می شود در یک روز معمولی همه این ها را سپری کرد. اما راستش... روز تولد آدم یک خرده فرق می کند، نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

شاعر اندر این زمینه می فرماید:

ای قوم به حج رفته! کجایید؟ کجایید؟

من دارم له می شم! بیایید! بیایید!

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط من.  |