*
می خواستم بیشتر بنویسم. نشد.
هنوز...
خسته شدهام.
حتی
از گفتن همین جمله هم
خسته شدهام.
اما چه میشود گفت،
وقتی واقعا خسته شدهام؟
*
برف میبارد.
چهلم است. کلی آدم سیاهپوش گلوله شدهاند در یک تکه جا و از سرما میلرزند و فاتحه میخوانند. دستهای من هم از سرما یخ زده و هر لحظه احتمالش را میدهم که ناخنهایم کنده شود و بیافتد. هیچ فکر نمیکردم بهشت زهرا این قدر سرد باشد. میروم کمی آنسوتر و میایستم توی آفتاب. نگاه میکنم. تا انتهای قطعه، جایی که چهل روز پیش هزار حفره سیاه منتظر بلعیدن آدمها بودند، حالا خاک هست و پلاکاردهای کوچک قهوهای که رویشان اسم کسانی نوشته شده. گُله به گُله آدمهایی سیاهپوش ایستادهاند دور هم و به خاک خیره شدهاند. آدمهای دور و بر من هم به خاکی که روبرویشان است، خیره شدهاند. من هنوز نمیفهمم چرا اینجا آمدهایم. یک قاب عکس کوچک کنار پلاکارد هست که در آن بابابزرگ دارد میخندد. عکس عروسی خودم بود، خودم این تکهاش را بریدهام و بزرگ کردهام، خودم قاب کردهام و اینجا گذاشتهام، اما نمیدانم چرا. خالهها دارند گریه میکنند و من نمیفهمم چرا. من فقط دلم برای بابابزرگ تنگ شده، همین. این که چیزی نیست. لابد میبینیماش، به زودی. برمیگردیم خانه و بابابزرگ را که نشسته کنار بخاری میبینیم تا من سلام کنم و بابابزرگ بخندد. من نمیفهمم چرا اوضاع این طوری شده. نمیفهمم چرا همه قضیه را اینقدر جدی گرفتهاند. منتظرم یکی بیاید و بگوید: خب دیگر لوسبازی بس است! بروید خانههایتان! منتظرم یکی با قیافه یک دلقک بپرد وسط این جمعیت سیاهپوش و بگوید: هاههاه! شوخی کردم! همهاش سر کاری بود! منتظرم ابرها بروند کنار و آفتاب بتابد و همه جا گرم شود و خلاص شویم از این سرمای لعنتی. من منتظرم. چهل روز است که منتظرم. پس چرا کسی نمیآید؟
*
آخرین باری که رفتم خانه بابابزرگ عید نوروز بود. من و برادرم -تنها نوههای بزرگ خانواده- بعد از مدتها رفته بودیم آنجا. وقت رفتن، بابابزرگ (که حالا چند ماهی بود تشکاش پهن بود) دست یکیمان را گرفت. آرام -جوری که دیگران نشنوند- گفت: «بیایید اینجا. سر بزنید به ما. ما دیگه عمرمون زیاد به این دنیا نیست. از شما هم چیزی نمیخوایم جز همین سر زدن.» ما چیزی نگفتیم و بابابزرگ دستمان را ول کرد که شرمنده نشویم. ما رفتیم و روزی برگشتیم که بابابزرگ دیگر آنجا نبود.
می شود خیلی روزهااا آن طوری که تو می خواهی نباشد. می شود بی خیال خیلی بدبیاری ها و بلایای آسمانی در روزها و شبهای معمولی شد. می شود فکرش را هم نکرد که مجبوری در یک روز و یک نفری کار ده روز و ده نفر را انجام بدهی. می شود در یک روز معمولی همه این ها را سپری کرد. اما راستش... روز تولد آدم یک خرده فرق می کند، نه؟
شاعر اندر این زمینه می فرماید:
ای قوم به حج رفته! کجایید؟ کجایید؟
من دارم له می شم! بیایید! بیایید!