چهقدر چیزها میخواستم بنویسم.
چهقدر این روزهااا فرصت کم میآورم.
چهقدر بی برکت شدهاند ساعتهایم.
*
در این چند روز دو تا آدم حسابی دیدم که اولش از هیچ کدام خوشم نمیآمد و وقتی حرفهایشان تمام شد، بیاندازه از آشنایی با آنها خوشحال شدم. اولی سارا شریعتی (دختر دکتر شریعتی) بود که بر خلاف تصور من عالی صحبت میکرد و دیگری دکتر عطایی بود، یک برنامهریز شهری که در زندگیاش کارهای حسابی کرده بود و به کسی هم فحش نمیداد!
الان که فکر میکنم میبینم وجه مشترک این دو تا آدم همین بود: این که به کسی فحش نمیدادند. به زمین و زمان بد نمیگفتند. همه تقصیرها را گردن بقیه نمیانداختند. این دو نفر (هر کدام در شاخه مربوط به خودشان) همه بدیها و کاستیها و سختیها را میدیدند، خیلی بیشتر از خیلیها، اما نا امید نبودند. به جای این که لعنت بفرستند، شمعی روشن کرده بودند.
راستش... دلم میخواست من هم این طوری باشم.
کاری کن که اگر روزی وزیری وکیلی چیزی شدیم خبر استعفا دادن مان مایه خوشحالی اهل آن نشود.
آمین!
اگرچه هیچ گل مُرده
دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری
مدام گرم دمیدن بود