تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

 

چه‌قدر چیزها می‌خواستم بنویسم.

چه‌قدر این روزهااا فرصت کم می‌آورم.

چه‌قدر بی برکت شده‌اند ساعت‌هایم.

*

در این چند روز دو تا آدم حسابی دیدم که اولش از هیچ کدام خوشم نمی‌آمد و وقتی حرف‌هایشان تمام شد، بی‌اندازه از آشنایی با آن‌ها خوشحال شدم. اولی سارا شریعتی (دختر دکتر شریعتی) بود که بر خلاف تصور من عالی صحبت می‌کرد و دیگری دکتر عطایی بود، یک برنامه‌ریز شهری که در زندگی‌اش کارهای حسابی کرده بود و به کسی هم فحش نمی‌داد!

الان که فکر می‌کنم می‌بینم وجه مشترک این دو تا آدم همین بود: این که به کسی فحش نمی‌دادند. به زمین و زمان بد نمی‌گفتند. همه تقصیرها را گردن بقیه نمی‌انداختند. این دو نفر (هر کدام در شاخه مربوط به خودشان) همه بدی‌ها و کاستی‌ها و سختی‌ها را می‌دیدند، خیلی بیشتر از خیلی‌ها، اما نا امید نبودند. به جای این که لعنت بفرستند، شمعی روشن کرده بودند.

راستش... دلم می‌خواست من هم این طوری باشم.

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط من.  | 

خدایا!

کاری کن که اگر روزی وزیری وکیلی چیزی شدیم خبر استعفا دادن مان مایه خوشحالی اهل آن نشود.

آمین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

اگرچه هیچ گل مُرده

دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری

مدام گرم دمیدن بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط من.  |