تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
امروز یکی گفت: «آدم تو و فاطمه رو می بینه دلش میخواد محجبه باشه!»

از خوشحالی بال درآوردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

این روزهااا که گذشت، هزار اتفاق افتاد که من برای هیچ‌کدام فرصت نوشتن نداشتم.

از آن هزار تا می‌شود ۹۹۹تایش را نادیده گرفت، اما یکی‌اش... شاعر شعری که دوستش داشتم، رفت.

 

این روزهااا که می‌گذرد

هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما

با من بگو که آیا من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

درست همان موقعی که فکر می‌کنی همه چیز سر جایش است، درست همان وقتی که فکر می‌کنی رسیده‌ای جایی که باید باشی، وقتی فکر می‌کنی فرزانگان تبدیل شده به یک خاطره خیلی دور، وقتی فکر می‌کنی فرزانگان چه‌قدر برای تو خوب «بوده» و همین، وقتی همین چند روز پیش به دوستی توصیه کرده‌ای، کار در فرزانگان خوب است، اما زیاد آن‌جا نمان چون پابندش می‌شوی و زندگی‌ات را یادت می‌رود، وقتی فکر می‌کنی داری عاقلانه فکر می‌کنی و خیلی کارت درست است،... درست در همین حوالی سه اتفاق پشت سر هم در دو روز بمبارانت می‌کند.

*

۱.  آقای شکوهی جلوی در ایستاده و با رضا حرف می‌زند. بعد از سلام بی‌مقدمه می‌پرسد: «چی می‌خوانید خانم؟» می‌گویم «ارشد، برنامه‌ریزی شهری» نگاه می‌کند. منتظرم ببینم برای چه پرسیده. می‌گوید: «پس چرا فرزانگان نمی‌رید؟ اقلا یه سمینار که می‌تونید بذارید؟!» من جا می‌خورم. برای چی باید فرزانگان بروم...؟ جوابی ندارم. نه برای رفتن و نه برای نرفتن.

*

۲. تلفن زنگ می‌زند: «سلام خانم! از فرزانگان زنگ می‌زنم...!» و تو که مدت‌ها پیش اسم فرزانگان را از لیست اسم‌های موبایلت پاک کرده بودی، جا می‌خوری. پرس و جو می‌کنی و معلوم می‌شود فرزانگان می‌خواهد یک بولتن به مناسبت بیستمین سالگرد تاسیسش دربیاورد و از تو خواسته‌اند بروی و کمک کنی...

تا ظهر آن‌قدر با خودت کلنجار می‌روی که حتی غیبت از شرکت و نرسیدن به کار گزارش هم ناراحتت نمی‌کند و بعد در طول پیاده‌روی در خیابان‌های سرسبز و کوچه‌های بن‌بست تصمیمت را می‌گیری: «نمی‌رم!» دلیلش هم کاملا منطقی است: کار شرکت روی زمین مانده، باید بروم دنبال گزارش، وقتش نیست، انگیزه‌اش هم نیست، بروم مدرسه که چه بشود؟ کلی خاطرات تلخ باز برایم تداعی می‌شود و باز کلی اعصابم به هم می‌ریزد، اگر بروم یک وقت دیدی باز احساساتی شدم و بیخود کاری را قبول کردم که از پسش برنمی‌آیم، آن هم حالا که تازه زندگی‌ام روی روال افتاده... محکم‌تر می‌گویم «نمی‌رم!»

*

۳. در یک مکان خیلی عجیب و بی‌ربط، دختری می‌آید با روپوش خاکستری و مقنعه مشکی. اسمش مینا است و همه جا را گذاشته روی سرش. می‌گویم: «مال کدام مدرسه‌ای؟» می‌گوید: «هم مدرسه‌ای هستیم! فرزانگان!» مرا می‌شناسد، اما خودش هم یادش نمی‌آید از کجا. سازمان، مدرسه، هنری، نجوم، المپیاد ورزشی، همه را با هم دوره می‌کنیم و بعد بی‌خیالش می‌شویم. می‌گویم: «کارگاه هنوز برقراره؟» -«اوف‌ف‌ف! داریم سرود ملی تمرین می‌کنیم!» ناگهان ذوق می‌کنم: «سرود ما رو هم می‌خونید؟ می‌خواند آواز...» - «آره! می‌خونیم!» بعد بلند بلند سرود ما را می‌خواند. قلبم انگار ناگهان سر می‌خورد و از روی صندلی پخش می‌شود کف زمین... حالم بد می‌شود. باورم نمی‌شود که هنوز چیزی از ما در فرزانگان مانده باشد.

مینا دارد می‌خواند: «جاری در لحظه‌های ناب بودن، جاری در این آواز، تا ابد می‌مانیم...!»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

رضا به داده بده

وز جبین گره بگشا...

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط من.  | 

کلاسم که تمام میشود حتی منتظر نمی مانم استاد بیرون برود. مثل گلوله خودم را پرت میکنم بیرون. دلم خیلی گرفته. هیچ حسی -هیچ حسی، هیچ وابستگی ای- نسبت به دانشگاه و دانشکده ندارم. تند و تند قدم برمیدارم. رسیده ام جلوی دانشکده علوم. جایی که می آمدیم تا فاطمه را ببینیم تا همین چند ماه پیش. حالا من آمده ام این دانشگاه و او رفته. پاهایم سست می شود جلوی دانشکده. با خودم آرزو می کنم کاش فاطمه حالا هم اینجا بود. کاش از اول من اینجا بودم. کاش این چهار سال را هر کدام مان تنهایی در یک دانشکده گیر نمی افتادیم. کاش با هم بودیم... این ها را از ته ترین جای دلم می گویم و ... می روم.

از در مجله می زنم بیرون. دوستان همشهری جوانی گیر داده اند که باید بستنی بدهی. خوبش را هم بدهی! راه افتاده ام بروم بیرون که بستنی بخرم. سر کوچه چشمم می افتد به دختری چادری که پرت و پلا راه می رود! من این راه رفتن را خوب می شناسم! ناگهان دلم هری می ریزد توی سینه ام: حسنا است! دلم می خواهد پرواز کنم تا سر کوچه و بغلش کنم. خودم هم باورم نمی شود این همه خوشحال شده باشم! مثل این که خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کرده ام دلم برایش تنگ شده بوده...!

این روزهااا به دل تنگی و دل تنگی و دل تنگی میگذرد.

خدایا! یعنی میشه ما ۵ نفر یه روز و یه ساعت خالی مشترک داشته باشیم برای دیدن هم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط من.  |