تا همین دیروز مهم ساعت اذان صبح بود.
از امروز دوباره ساعت طلوع آفتاب مهم شده!
این یعنی ماه رمضون: پر!
کارت خبرنگاری را میگیرم دستم و میروم جلو، یعنی که بروید کنار، من کار مهمی دارم! خانم حراست بیت دارد خودش را میخورد که یکی نزند توی گوشم. نشستهام و دائم سرک میکشم ببینیم هر کس چه میگوید. قرار است از حواشی افطاری رهبر با دانشجوها گزارش بگیریم و من تمام حواسم جمع است تا هیچ چیز از دستم در نرود و هیچ اتفاقی نیافتد مگر این که من هم باشم!
نشستهام و با وجود این که تمام حواسم را جمع کردهام که یک وقت چیزی حواسم را از کارم پرت نکند، میروم توی فکر. چند تایی از دخترها چشمهایشان پر از اشک است. همیشه با خودم فکر میکنم چرا گریه؟ نه این که بگویم نباید کسی گریه کند؛ ولی میخواهم بدانم چرا. این اشک از چی است؟ از شوق؟ از غم؟ از ترس؟ از... از چی؟! نفهمیدهام. همه شعار میدهند و من همچنان با خودم کلنجار میروم که شعار دادن موجب پرت شدن حواسم نشود. همه شعر میخوانند و من باز دارم با خوردم کلنجار میروم که نوای دسته جمعی محزونشان از یادم نبرد برای چه کاری آمدهام. نه برای این که خودم را از دیگران جدا کنم، برای این که میترسم نان گزارشم حلال نشود، رویم را برمیگردانم و مینشینم رو به ملت. این طوری شاید کمتر حواسم پرت شود. مسئول حراست هنوز خودش را نگه داشته!
همه ناگهان ساکت میشوند و روبروییام از جا میپرد. از چرخیدن همه دوربینها به سمت در کوچک آن گوشه، فهمیدهاند که رهبر دارد میآید. بلند میشوم. هنوز در کلنجارم. دارم بقیه را نگاه میکنم. چهرههایشان را و حدس میزنم به چه چیزی فکر میکنند. دارم سعی میکنم بقیه را تماشا کنم و به خاطر بسپارم. دارم سعی میکنم... در باز میشود و آقا وارد میشوند. بیاختیار میچرخم به سمت در کوچک. دست از سر خودم برمیدارم. چشم میدوزم به آن عمامه سیاه و ریشهای سفید... چیزی ته دلم قل میزند و... چه فرقی دارد که چرا؟...
وقتی مینشینم یادم میآید خبرنگار بودهام! چشمهایم را پاک میکنم و به مسئول حراست نگاه میکنم که دارد به من لبخند میزند.
میان هوش و بی هوشی علی را خواب می برد. پیامبر را به خواب می بیند.شکوه میکند: «یا رسول الله! به لب رساندند جانم را امت تو!» پیامبر آرام می کندش: «نفرین شان کن علی!» علی چشم می بندد: «خدایا! علی را از این امت بگیر...!»
ما را چه کسی نفرین کرده خدا؟ که این همه سال دور شده ایم از علی زمان مان...؟
در جلسه سرویس اجتماعی امین داشت از سرباز معلم بودن میگفت و محاسنش؛ حسنا از معایبش. امین گفت: «شما چون سربازی ندیدی، نمیدونی! همین که آدم پوتین نپوشه، خودش کلیه!»
خودم را با پر چادرم باد زدم و فکر کردم شما هم ندیدی! گفتم: «شما دو سال میرید سربازی. ما همه عمرمون در سربازی هستیم.»
به گمانم کسی در آن جمع نشنید حرفم را.
جای من بودی چه میکردی؟
آخر هفته یک عالمه مهمان داری و خانهات هر روز بیشتر از روز قبل شبیه جمعه بازار روبروی ساختمان پلاسکو میشود. برای تمیز کردناش یا باید دو روز بمانی خانه و خودت را از کت و کول بیاندازی، یا اینکه... کارگر بگیری.
با وجود تمام تجربههای تلخ و شکستخورده گذشته کارگر میگیری و قبول میکنی که دو برابر قیمت عادی بدهی چون «ماه رمضونه دیگه! میدونید که!» و بعد هم سفارش میشنوی که «البته من چون سیگار میکشم، روزه نمیگیرم، نهار منو اگه زحمت بکشید...!» و حتی حرفش را هم نمیزنی که این جمله با جمله بالایی کمی تناقض داشته و میپذیری.
صبح میروی شرکت و دعوای رئیس را گوش جان میسپای و کله دود کردهاش را تماشا میکنی وقتی میگویی باید ظهر بروم خانه و میروی و میبینی کارگر عزیز به هیچ کدام از حرفهایت وقعی ننهاده و هر کاری دلش خواسته کرده. موقع شستن دستشویی و حمام تا یک و نیم متر آن طرفتر را هم شسته و روی همه شمعها و عودها آب گرفته و همهجای خانه (حتی روی حولهها و ملحفهها! آه، ملحفهها!!) خاک سیگارش را به یادگار گذاشته و برای گردگیری همهچیز را غسل داده و اگر دیر رسیده بودی مانیتور را هم آب میکشیده و تمام روزنامههایی را که مقالههای به درد بخورشان را جدا کرده بودید تا سر وقت بخوانید، به عنوان دستمال برای پاک کردن شیشه به کار گرفته و همه چیز را با پودر رختشویی شسته و سه بسته پودر تمام کرده و وقتی برایش پودر شستشوی دستشویی میخری که وان را با آن بشوید، تمام پودر را (تمامش را! تا آخرین مولکول!) توی یک وان فسقلی که ما هرگز از آن استفاده نمیکنیم خالی کرده و حمام را تبدیل کرده به سونای گاز مواد شوینده و دود سیگار و...!
و تو باز هم مثل دفعههای پیش پشت دستت را داغ میکنی که دیگر کارگر نگیری و به خودت فحش میدهی که این همه تنبلی کردی و حالا مجبوری بعد از رفتن این کارگر زحمتکش به قدر سه روز زحمت جبران زحمتهایش را بکشی... و بعد فکر میکنی اگر باز هم خانه یک ماه و دو ماه تمیز نشود، نمیتوانی دست تنها تمیزش کنی و مجبور میشوی کارگر بگیری و تو هم که با این اوضاع کار و دانشگاه و کوفت وقت خانه تمیز کردن پیدا نمیکنی... و این دور باطل اعصاب خورد کن همچنان ادامه پیدا میکند و هیچ امیدی به اصلاح در امورت نیست و کجایند اصلاح طلبان و وا تمیزیا! وا کارگرا! وا... وای! ملحفهها را بگو!!!