این که چادرت را روی سرت نگه داری یا روسری ات را محکم بگیری که نامحرم تو را نبیند آسانتر است. نه که سخت نباشد. آن هم در این روزگار! اما نگه داشتن حجابت در میان مردان کوچه و خیابان راحت تر است از نگه داشتن چشمانت در میان این همه زنان بزک کرده و رفتارهای محرک!
این را تازگی ها فهمیده ام و راستش... حال کردم!!
یکی هم به نفع ما خانم ها!
دوباره دانشجو شدم.
فکر کنم زود باشد برای این که دلم تنگ شود برای دانشکده هنرهای زیبا.
و البته شاید هم دیر!
عجیب است! ۴ سال در آن دانشکده درس خواندم و لحظه ای هم احساس محبت یا تعلق نکردم به آن. امروز وقتی مجبور بودم دنبال دفتر گروه شهرسازی و آموزش و سایت بگردم، یادم آمد چقدر در آن دانشکده "دوست" داشته ام! راستش... دلم برای دانشکده تنگ شد!
0- رفتم سفر و برگشتم. کمی بیمار، کمی خسته، کمی ناراحت، خیلی خوشحال.
1- دیدن شهر پدری که شهر بسیار عجیبی بود با مردمی عجیبتر، هیچی هم که نداشت چند کلمه ترکی یاد گرفتن را داشت که بتوانم به آن افتخار کنم! البته چندان هم سخت نبود! کافی است یادت بماند هرکی هرچی گفت، بگویی: «اللریز آغرماسین!»
2- قبلاها فکر میکردم چقدر خلاقند آنهایی که این همه جوک برای ترکها میسازند. اما اصلا هم این طورها نیست. تجربه نشان داده کافی است چند دور در یک شهر ترکنشین (مثل تبریز) چرخ بزنی تا کلی جوک باحال را به چشم ببینی!! (به قول همان جوکی که می گفت: اینا واسه شما جوکه، واسه ما خاطره!!). ترکها هم بهتر است زیاد احساساتی نشوند. وقتی ماشینت را پشت یک ماشین دیگر پارک کنی و موقع برگشتن ببینی چهار ردیف ماشین پشت به پشت هم طوری پارک کردهاند که عملا دو ردیف وسط هیچ راهی برای خروج از بین بقیه ندارند، چیز دیگری به ذهن آدم نمیرسد جز این که این ترکها یه چیزیشان میشود! در تبریز میتوانید چیزهایی را ببینید که عمرا در هیچ کجای جهان دیده نمیشود. مثل همین!
3- راضی کردن مامان برای رفتن به کلیبر و دیدن قلعه بابک خرمدین کار دشواری بود. از آن دشوارتر این بود که ببینی راهی که فکر میکردی یک ساعت و نیم است، دوساعت و نیم طول کشیده و کوهنوردی 20 دقیقهای به لطف جیپ آقا کریم شده حدود 4 ساعت! اما همه اینها به دیدن جنگلهای انبوهی که ناگهان از دل کوهستانهای بیعلف ظاهر میشوند و نشستن و حرف زدن با عشایر ایل شاهسون و بعد هم دیدن قلعهای که 20سال در مقابل عباسیان مقاومت کرده میارزید.
4- وحید (داداشم) میگفت: مثلا آمده بودیم مرخصی و استراحت؛ آن قدر کوهنوردی کردیم و تن و بدنمان کوفته است که وقتی برگشتیم باید یک هفته دیگر مرخصی بگیریم برای استراحت!
راست میگوید! هنوز زانوهایم درد میکند از بالا رفتن از آن همه پله که تا قلعه کشیده شده بود.
5- شکلات، شکلات، شکلات! این بهترین سوغاتی ماکو است و البته دوست داشتنیترین هدیه برای خودم! آنقدر شکلات آوردهام که تا آخر سال صبحانههایمان را با شکلات شیرین کنیم!
6- اگر دنبال یک کار پر از پول میگردید، به شما گمرک را پیشنهاد میکنم! محمد (پسرخاله بابام!) میگفت آنجا هستند کسانی که تا روزی 8-7 میلیون درمیآورند!! البته دو تا نکته را هم ذکر کنم، بد نیست. یکی این که اگر اهل حلال و حرام و این لوسبازیها(!) باشید، بعید است موفق شوید! دلیلش هم که معلوم است دیگر! 99درصد این طور درآمدها از راه شریف دزدی و زورگیری و رشوه به دست میآید! نکته دوم که البته بدجوری حیاتی است این است که گمرک هر شهر مرزی (علی الخصوص همین بازرگان) سفت وسخت دست یک باند است که معمولا هم با هم فامیلاند. به این ترتیب به هیچ عنوان به هیچ کس اجازه ورود و نفوذ به گمرک را نمیدهند. اگر هم زیادی بخواهید زگیلبازی دربیاورید...، میدانید که! این طور آدمها معمولا زیاد رقیقالقلب نیستند! ممکن است به قیمت جانتان تمام شود!
7- با خودم عهد کردم بعد از این دیگر بدون رضا نروم مسافرت. چه فایده وقتی حتی در بهترین لحظهها غمی به سراغت بیاید که: کاش رضا هم اینجا بود!؟ این طوری مسافرت به آدم زهر میشود.
(آخیش! 7 تا شد!!)