یکی دو هفته دیگر مراسم عقد یکی دیگر از رفقا است. اول هفته رضا نیست و من هم قرار است با خانواده بروم ماکو (شهر بابام!). مامان میگوید «چهارشنبه که تعطیله! سر کار هم که نمیری! تا جمعهاش بمونیم و برگردیم!» من محکم میگویم: «نه! من باید سه شنبه شب تهران باشم.» مامان میگوید: «وا! برای چی؟! دو روز تعطیلی چی کار داری تهران؟!» میگویم: «عقد نفیسه است.» یک جوری میگویم که یعنی این موضوع همهچیز را روشن میکند و دیگر جای سوال نمیگذارد. اما گویا این جمله تاثیری را که من فکر میکردهام، ندارد. «خب باشه! حالا تو که نباید توی همهی مراسمهای همهی رفقات باشی! عروسیاش رو میری دیگه!» چشمهایم گشاد میشود: «وا! یعنی چی؟! مگه میشه من عقد نفیسه نباشم؟!!» انگار که به مقدساتم توهین کرده باشند! مامان میگوید: «حالا تو بری یا نری، چه فرقی میکنه؟! بقیه هستن دیگه!» به نظرم میآید این حرف را قبلا شنیدهام اما همچنان ناباورانه به مامان نگاه میکنم و میگویم: «غیر ممکنه! هر جا هم بریم، من سهشنبه شب تهرانم!»
یک هفته که با مامان کلنجار میروم راضی شده به این که آنها تا آخر هفته بمانند و من با هواپیما برگردم تهران، سهشنبه.
*
عروسی من خیلیها نیامدند (و البته خیلیترها آمدند!). وقتی رسیدیم، آنقدر دیر بود (تقریبا با سه ساعت تاخیر!) که تند و تند میزها را دور زدیم تا سلامی کرده باشیم و زودتر رضا برود قسمت مردانه. وسط سالن، دور یکی از میزها، رفقای من و خانمهای چند تا از رفقای رضا نشسته بودند. جلوی آن میز ایستادیم. اینجا تنها جایی بود که من واقعا دلم میخواست بایستم و گرم گرم سلام و علیک کنم، تشكر کنم و بگویم که چهقدر از آمدنشان خوشحالم. فرصت نبود و من به جای تمام این حرفها دستم را به لبه دامنم گرفتم و تعظیم کوتاهی کردم. یعنی: خوش آمدید، رفقا!
*
بودن یا نبودن؛ مسئله دقیقا همین است! بودن یا نبودن «دیگران» مهم نبود. چون از بین تمام آنهایی که آن شب به عروسی من آمدند یا نیامدند، من نه آمدههایشان را یادم هست و نه نیامدههایشان را! اما یادم هست - خوب یادم هست- که یکی از رفقا نیامد.
آن موقعها با دلیل منطقیاش قانع شده بودم که دوست نداشته بیاید. بعدها ولی فهمیدم خالی بسته بوده و از دست خودم ناراحت بوده که نیامده. از روزی که این را فهمیدم (که تقریبا یک سال بعد از عروسیام بود و این سرعت درک مرا نشان میدهد!!) افسوسم برای نبودن او در عروسیام چندین برابر شد. این یعنی: به خاطر رفتارهای بچگانه من یکی از رفقایم در مهمترین ساعات زندگیام نبود...! و این بدجوری ناراحت کننده است.
*
حالا من هیچ دلم نمیخواهد لکهای از افسوس باشم در یک روز خوب، که درست وسط آن همه شادی و خوشی به چشم بیاید. برای همین است که این همه اصرار دارم: من باید سهشنبه شب تهران باشم!
رود
از ميان دشتها و درهها
ميجوشد و
ميخروشد و
ميغرد و
نعره ميزند
تا
به آرامش دريا برسد
سنگین است برایم انگار.
این که در نیت نمازم بگویم «قربتا الی الله» سنگین است.
قربتاً به کی؟ کسی که گفته از رگ گردن نزدیک تر است به ما؟!
می دانی این یعنی چی؟
یعنی آن قدر باید چشمانت ضعیف باشد که این قدر نزدیک را هم نبینی! آن قدر که او خودش بگوید که بگو: «برای نزدیکی به تو!»
نه برای این که او نزدیک شودبه ما یا ما به او. برای این که چشم هایت را شفا بدهد او...!
*
با خودم بودم، همه اش را.
امروز صبح احساس می کردم که امروز روز مردن من است. نمی دانم چرا، اما سفید پوشیدم.
*
امروز بارها رفتم تا لب گریه و برگشتم.
وقتی صبح شد و من هنوز حتی یک ساعت هم نخوابیده بودم، می خواستم گریه کنم.
وقتی سر ظهر آقای ج. زنگ زد که «می تونی مطلبو برسونی؟» - «فردا خوبه؟» - «نه! امروز! همین الان!»، می خواستم گریه کنم.
وقتی مجبور بودم بگویم یک ساعتی می روم بیرون و دکتر آن طوری نگاهم کرد، می خواستم گریه کنم.
وقتی رفتم دفتر مجله و گفتند گزارش کانون اصلاح چون عکس ندارد نمی رود برای چاپ، می خواستم گریه کنم.
وقتی رسیده بودم دوباره شرکت، خسته و کوفته، و فاطمه یادم انداخت که دیشب قرار بوده مطالبش را بفرستم و یادم رفته، می خواستم گریه کنم.
وقتی در حال بال بال زدن برای کانکت شدن و فرستادن مطالب فاطمه فهمیدم که فروش بلیط های کنسرت شروع شده و فقط امروز را وقت دارم برای گرفتن بلیط، می خواستم گریه کنم.
وقتی آقای ج. دوباره زنگ زد که عکس هایی که برده ام کیفیت ندارد و بروم دنبال عکس با کیفیت برای روی جلد، واقعا می خواستم گریه کنم. آن قدر واقعی که حتی آقای ج. هم از پشت تلفن فهمید!
حالا هنوز می خواهم گریه کنم و نمی خواهم. تنها چیزی که نگهم می دارد از گریه کردن، یادآوری این است که: «امشب می رم پیش رفقا.»
*
نمرده ام هنوز.