اعصابم داغون شده. داغون. خرد و خمیر. له و لورده. خط خطی. داغونم. بدجور.
از صبح نشستهام که گزارش کانون اصلاح و تربیت دختران را بنویسم اما نمیتوانم. نمیتوانم. نمیتوانم.
تا میآیم بنویسم صفورا، یاد صورتش میافتم با آن ابروهای پیوسته. یاد وقتی که اسم علیرضا، بچه چهار سالهاش را میبرد و دلش غنج میرفت، یاد فحشهایی که به همه پسرهای عالم میداد و بعد... یاد حکمش میافتم که هنوز منتظر است دادگاه اعلام کند و البته من میدانم: حکم زنای زن شوهردار...! آه! خرد میشوم...!
ندا ۱۵ سالش بود. از آن ترکهای سفید و تپل و خوشگل. گفتم: تو برخلاف بقیه خوب تپل مپلیها! یکی داد زد: این بچه داره تو شکمش...! یخ کردم. گفتم: راست میگه؟ گفت: آره! چهار ماهمه! نگاهم سر خورد روی شکمش و بعد... گفتم: باباش کیه؟ باز هم خندید: پسر صابخونهمون. و من انگار دهانم را دوخته بودند. دیگر هیچ حرفی به ذهنم نمیرسید.
شبنم ۱۷ سالش بود. خوشگل و خوشهیکل. به مادرش رفته بود که عرب سوریه بود. با آن پوست شفاف، دستهایش از پایین تا بالا جای ۲۰ یا ۳۰ تا بریدگی بود. گفتم: جرمت چیه؟ گفت: حمل مواد و اسلحه. بعد از مددکارشان شنیدم که بابایش قاچاقچی است...
نمیتوانم بنویسم. نمیتوانم.
*
برگشتنی از کانون با خودم فکر کردم بدجوری در انتخاب شغلم اشتباه کردهام! درست مثل این که کسی که از خون میترسد، جراح داخلی شود! حالا من که هرگز نمیتوانستم حتی تیترهای صفحه حوادث را بخوانم، رفتهام توی صفحه حوادث.
دو حالت بیشتر ندارد: یا کرگدن میشوم، یا دق میکنم.
از روزهااایی که می گذرد، حرفی نیست.
از طرح نهایی به هیچ کجا نرسیده ام هم، که دو هفته دیگر موعد تحویلش است و من (به طرزی که دیگر خودم هم باورم نمی شود) هنوز هیچ کار برایش نکرده ام.
از رفیق عروس شده مان هم، که قرار گذاشتیم اگر بخواهد در رابطه با عکس و «عکسم را نمی دهم کسی!» خودش را لوس کند، سی دی اش را بگذاریم روی همین وبلاگ(!!).
از کار خسته کننده و کسالت آور شرکت هم که نمی دانم اصلا دارم کار درستی می کنم که تحملش می کنم یا نه.
از این قرص های لعنتی هم، که می دانم نصف اعصاب خوردی ها و افسردگی های این روزهااایم مال آن هاست.
از خانه خاک گرفته و لباس های نشسته و کنسروهای تند و تند که باز می شوند هم.
از... از هرآنچه که این روزهااا می گذرد.
حرفی نیست.
دلم شعر می خواهد.
*
چه عیب دارد اگر من
دلم بخواهد
در این هوای بهاری
کسی ترانه بخواند؟
فقط ترانه بخواند
و عاشقانه بخواند
(یادم نمی آید شعر مال کیست)
۱. دیروز هم گذشت و تمام شد و رفت. رفیق شفیق ما هم بالاخره به جرگه متاهلان پیوست و این به قدری تبریک دارد که اگر حتی هزار بار هم بگویی تبریک میگویم، حق مطلب را ادا نکردهای.
۲. یکی گفت: داریم در مورد فلسفه چنین مراسمهایی حرف میزنیم. بعد از آن با خودم فکر کردم. به گمانم چیز غریبی نباید باشد. جشن میگیریم، درست مثل آن که هر اولین دیگری را جشن میگیریم. اولین روز تولد یک آدم، اولین روز استقلال یک ملت و اولین روز یک زندگی جدید.
۳. دیروز روز خوبی بود. بسیار خوب. تمام روز را با حسنا دویدیم. ساعات روز برای آن همه برنامهای که ما ریخته بودیم، کم بود. اما بالاخره به همهشان رسیدیم (البته جز لیلیلیلی کردن برای عروس، چون خودمان دیرتر از او رسیدیم!!). سر عقد فاطمه تمام تنم میلرزید. از آرامشی که خودم سر عقد خودم داشتم، هیچ خبری نبود. آنقدر دستم میلرزید که میترسیدم قندها از دستم رها شوند و بیافتند روی سر عروس و داماد محترم! نمیدانم آن صداها از کجای گلویم درمیآمد که داد بزنم: «عروس رفته گل بچینه!». وقتی عقد خوانده شد، احساس کردم یک بار بزرگ و سنگین از روی سینهام برداشته شده و حالا میتوانم نفس بکشم. باور کنید ازدواج رفیق آدم از خود آدم خیلی سخت تر است!
۴. مراسمی بود و شیرینی و کیکی و بزن و بکوبی و عروس عزیزی و داماد بیصدایی! با وجودی که دیدن رفیقمان در هیبت عروس تا آخرش هم برایمان جا نیفتاد و با وجود دامادی که ما را تحویل نگرفت (و البته گناهی هم نداشت. تقصیر را باید گردن رفیق شفیق انداخت که پیش از آن حتی ما را به هم معرفی هم نکرده بود و چه انتظاری میرود از کسی که حتی ما را تا به حال ندیده که بداند علاوه بر مادر و پدر عروس ما هم از آن کسانی هستیم که داریم عزیزترین کسمان را میدهیم دستش و شاید (اگر رفیقمان نخواهد همین رویه را ادامه بدهد!!) بعدها بیشتر از همه در زندگی همسرش حضور داشته باشیم.) و با وجود پدر و مادر داماد که در دلم آرزو کردم شبیه آنها باشد و با عدم وجود یکی از رفقا، گذشت. و همه اینها یک طرف و گرفتن یک چای دبش از دست یک سید که آخر شبی انگار داشت بهشت را برای خودش میخرید با آن چای، یک طرف!
۵. مبارک است! اقبت به خیر شوید، انشاءالله!
امروز بعد از آن امتحان تاریخیٍ تاریخ اسلام (که شرح آن بماند)، اتفاقی یکی از همدانشکدهایها را دیدم. یکی از آن ۸۲ ای های همدورهای که ترم اول همدیگر را در دفتر نداشتهی بسیج دانشجویی دیدیم و بعد با هم بسیج خواهران دانشکده هنرهای زیبا را (که وجود خارجی نداشت) راه انداختیم.
آن روزهااا برای ما که در دانشکدهمان قحطی بچه مسلمان بود، دیدن چند تا دختر چادری دور هم بدجوری قوت قلب بود! ظهرها که تمام کلاسها تعطیل بودند در آن دفتر ۲در۲ بسیج جمع میشدیم و گریخته از بحثهای احمقانه دختران همکلاسی در مورد آخرین حرکات و حرفهای پسران همکلاسی، گپ میزدیم.
سال سوم که رسیده بودیم، از ما -اولین ورودیهای بسیج خواهران- همهمان جز مسئول بسیج ازدواج کرده بودیم! شوخیمان شده بود این که: «زینب(مسئولمان) مهمترین کاری که در دوره مسئولیت بسیج انجام داد، شوهر دادن اعضای بسیج بود!!» و البته بالاخره زینب هم سال سوم از مسئولیت بسیج کناره گرفت و مسئول بعدی او را هم شوهر داد!
من و فهیمه به فاصله دو هفته از هم عروسی کردیم. عجیب بود. آن روزهااا، روزهای سخت قبل از عروسی، هرچند بسیار کم همدیگر را میدیدیم، حرفهایمان با هم بسیار بود. از خستگی روزهای سخت خرید و سور و سات و لباس و آرایشگاه و هزار دنگ و فنگ دیگر، تا نگرانیهایمان برای زندگی، زندگی مشترک و عاقبت به خیری. خوب یادم هست. آن روزها انگار فهیمه تنها کسی بود که لازم نبود برایش حرفهایم را توضیح بدهم یا سانسور کنم یا توجیه کنم. چه زود گذشت!
امروز، درست وقتی که داشتم به سمت خروجی دانشکده میرفتم، فهیمه را دیدم. نشستیم روی یک نیمکت سایه. زینب هم بود. گفت تابستان عروسیاش است. تبریک گفتیم و او رفت. من و فهیمه نشسته بودیم روی نیمکت و حرف میزدیم. از خیلی چیزها. از آن چیزهایی که آدم نمیداند باید با چه کسی بگوید. از آن حرفهایی که نمیتوانی به مادرت بگویی چون بیخودی نگران میشود. نمیتوانی به همسرت بگویی چون به کلی درکی از آنها ندارد، نمیتوانی به رفقایت بگویی چون تنها رفلکسشان متهم کردن تو به عوض شدن، بیحیا بودن، بزرگ شدن (در معنای توهینآمیز آن!) و چیزهایی از این دست خواهد بود، و کسی دیگر را هم نداری که برایش حرف بزنی و از او حرف بشنوی. حرفهایی از جنس حرفهای یک زن جوان با تمام دغدغههایش. از زندگی، از همسر، از مادر و خانواده همسر، از فرزند، از سلامتی، از عاقبت به خیری، از درس و کار و خانهداری و از هزار چیز دیگر که فقط باید یک زن جوان دانشجوی کارگر (یعنی کسی که کار میکند!) باشی، تا بفهمیشان.
امروز من و فهیمه نشستیم و آنقدر با هم حرف زدیم که خدا میداند. از تمام آن چیزهایی که هم من و هم او انگار به قدر تمام این دو سال (که از تغییر یافتن زندگیمان گذشته بود) در دلهایمان مانده بود. به قدر تمام حرفهایی که در تمام این روزهااا در دلمان نگه داشته بودیم، چون کسی آنها را شنوا نبود. به قدر تمام زندگی کوچک خوبمان.
هر دوی ما بیش از آنچه که فکرش را بکنیم از این دیدار شگفتزده و البته خوشحال بودیم. شگفتزده از این که چهطور در تمام این چهار سال متوجه شباهت زندگیهایمان به هم تا این حد نشده بودیم و خوشحال از این که بالاخره قبل از این که این دانشگاه و دانشکده را برای همیشه ترک کنیم، متوجهاش شدیم!
امروز من یک دوست خوب پیدا کردم. یا نه! بهتر است بگویم: من امروز متوجه یک دوست خوب شدم!
اول- می ترسم آخرش من و مسلمانی ام آب مان توی یک جوب نرود. تصمیم گرفته بودم دیگر سراغ این طور کتاب ها نروم ها! نمی دانم چرا باز این حلیة المتقین آمد توی دستم و لای ورق زدن های کتاب رسیدم به فصل حقوق و وظایف زن و شوهر و باز... . بدجوری حالم خراب می شود باز.
دوم- می ترسم حتی آخرش این طوری هم نباشد. می ترسم از روزی که بالاخره کسی برای جواب دادن به تمام سوالات بی جواب ما می آید. می ترسم آن روز آن عالم به علم الهی به تمام کفری شدن ها و دلیل آوردن ها و سوال پرسیدن هایمان بخندد و بگوید «درست است!» بگوید «اسلام واقعا همانی است که تو فکر می کنی نباید باشد! تو و امثال تو بیخود فکر می کردید که چیزی تحت عنوان "حق" آن هم از نوع برابرش برای زن ها وجود داشته! عشق و محبت و شراکت هم یک مشت شعار رمانتیک از زنان احساساتی است. اسلام اصلا چنین نظری ندارد. رابطه زن و مرد درست همان رابطه اسیر و مالکی است که تو در موردشان سوال می کنی و احادیثش را مواخذه می کنی! اسلام همین است بچه!» بدجوری می ترسم!
خدای عزیز!
توی مدرسه یاد گرفته ام که تو می توانی کرمهای ابریشم را به پروانه تبدیل کنی. محشر است!
برای خواهرم چه کار می توانی بکنی؟ او زشت است.
لطفا به مامان و بابام نگو من برات چی نوشتم.
رفیق تو: استفانی (۱۱ ساله)
۱. ردیف کردن همهی کارهایی که باید در طول تیر ماه انجام بدهم، خودش یک کار دیگر است! بنابراین بی خیال میشوم: carpe diem!
*
۲. وضع حافظهام کمکم دارد بحرانی میشود. چند روز پیش در شرکت یکی گفت سراغ آقای باقری بروم. رفتم سراغ یکی و گفتم: ببخشید، آقای باقری کیه؟ سکوت کرد. نگاه کرد. بعد آرام و شمرده گفت: دفعهی پیش هم همینو پرسیدین، گفتم خودمم!!!
*
۳. یک روز با حسنا چرخیدن، قبل از امتحان چند دقیقهای با نفیسه تلفنی حرف زدن، به اندازه شستن آلبالوها با فرخنده حرف زدن و چند تا اساماس با فاطمه. این تمام لذت این روزهاااست. تمام چیزی که باعث میشود این روزهااا را تاب بیاورم.
*
۴. داشتم برای دو نفر (که با هم دوست بودند) تعریف میکردم که چه مسخرهبازیای سر فهمیدن نتیجه کنکورم درآوردهام. از ندانستن شماره داوطلبیام و پرسیدن شماره داوطلبی یکی از همکلاسیها تا تلاشهای حسنا که برای فهمیدن نتیجه کنکور من تا نیمههای شب نشسته بود و نزدیک به ۱۰۰تا شماره را با اسم من چک کرده بود. یعنی چیزی نزدیک به سه ساعت. یکی از آن دو نفر گفت: من عمرا همچین کاری را برای کسی نمیکردم! من باز ادامه دادم که تازه بعدا فهمیدم عدد را به حسنا اشتباه گفته بودم و طفلک حسنا تمام آن ساعتها را علاف بوده! آن یکی گفت: من اگر بودم سرت را کنده بودم! حسنا چیزی نگفت؟! من خندیدم. گفتم: بالاخره حسنا یه فرقی با شماها داره دیگه!
*
۵. «دوست خوب، فرشتهای است از طرف خدا». من کلی فرشته دارم!
*
۶. یک سی دی خریدم از تبریز: «جوجه لریم»! میخواهم ترکی یاد بگیرم! نمیدانم چهطوری، اما باید یاد بگیرم. دچار کمبود هویت شدهام جلوی این فامیل یزدی!
«آی منیم، جوجه لریم! منیم گشک جوجه لریم!»
*
۷. دلم بدجوری تنگه. میترسم این «وقت ندارم» ساعتهای خوبم را به باد بدهد. امروز داشتم گله میکردم از این که این کار جدید بدجوری دست و پایم را بسته. هزار تا کار دوست دارم بکنم که برای هیچ کدام وقت ندارم. (این را بگذار کنار تحویل کار ۱۲ام و تحویل طرح نهایی ۳۱ام تا دستت بیاید اوضاع چهقدر بیریخت است) داشتم گله میکردم. یکی گفت: ناشکری نکن! چیزی نگفتم دیگر؛ اما کارهایم هنوز به قوت خود مانده!