تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

 

دانشگاه که به سلامتی نمی‌رفتم. حالا هم که محل کار من و رضا آن‌قدر نزدیک شده که می‌شود پیاده راه بین‌شان را طی کرد. همه‌ی این‌ها را که کنار هم بگذاری، نتیجه‌اش این می‌شود که آدم تاکسی سوار نمی‌شود! می‌نشیند توی ماشین همسر گرامی و می‌رود تا محل کار. بعدازظهر هم همان‌طوری برمی‌گردد خانه.

 

امروز بعد از مدت‌ها سوار تاکسی شدم.

خوب نبود. هیچ خوب نبود. فکر می‌کردم تاکسی سوار شدن و دیدن مردم بعد از مدت‌ها باید جذاب باشد، اما نبود. اعصابم خرد شد و همین!

جالب (و البته تاسف‌آور) است! مردم برای فحش دادن حتی مشکل هم لازم ندارند! یعنی لازم نیست خبری باشد، اتفاقی رخ داده باشد یا هر چیز دیگری تا فحش بدهند! آن‌قدر قدرت بداهه سرایی دارند که آدم تعجب می‌کند! تاکسی از جلوی میوه‌فروشی رد می‌شود، فحش می‌دهند. ماموران شهرداری دارند کار می‌کنند، فحش می‌دهند. آگهی ترحیم می‌بینند، فحش می‌دهند. حتی پرچم «یا فاطمه الزهرا(س)» می‌بینند، فحش می‌دهند...!

مسخره‌اش این است که پیرزن از گردن تا مچ پایش را با طلا پر کرده و می‌گوید «آدم نمی‌دونه چی بده بچه‌اش بخوره!» مسخره‌اش این است که دارد می‌رود توی ویلای ۱۰۰۰ متری‌اش در زعفرانیه و می‌گوید «مردم دارن از گشنگی می‌میرن...!» مسخره است؛ و گریه آور.

 

از تاکسی که پیاده شدم، خدا را شکر کردم. باورم نمی‌شد این مردم تمام آن فحش‌ها را داده باشند و آن تاکسی با صاعقه نابود نشده باشد. راستش را بخواهی، می‌ترسم آخرش همین احمق‌ها بلاهای آخرالزمانی را سرمان خراب کنند.

از تاکسی که پیاده شدم، زنک داشت در مورد حضرت زهرا (س) می‌گفت... ولش کن. حرف خوبی که نمی‌زد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یه قدم تو

یه قدم من

 

یه قدم تو

....

 

یه قدم تو

....

 

یه قدم تو

....

 

و نشستن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

این روزهااا خسته ام.

خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

خودش خواسته بود. کسی مجبورش که نکرده بود. یکی از پسرهای کلاس می‌خواست در مورد حقوق زنان کنفرانس بدهد. آمد و نشست روبروی ما. کنفرانس را این طوری شروع کرد: «من یه سوال دارم. اصلا چرا باید در مورد حقوق زنان حرف زد؟»

*

دیروز روز بدی بود. خیلی بد. مثل روز قبلش و آن جلسه کذایی در سرویس اجتماعی مجله که آدم بعد از آن دلش می‌خواست سرش را بکوبد به سنگ. بحث جلسه، موضوعی بود که اخیرا یکی از مسئولان آن را پیش کشیده بود: ازدواج موقت. دبیر سرویس پیشنهاد داده بود که در مورد ازدواج موقت گزارش برویم. هنوز جمله به طور کامل از دهانش خارج نشده بود که ما چند نفر خانم حاضر در جلسه گفتیم: در ردّ آن یا مدحش؟!

باور کردنش کمی سخت است، اما با کمال تاسف در این روزهااا فهمیده‌ام همه‌ی مردها مثل هم هستند. چه آقای فلانی که مذهبی است و فرهیخته است و ال است و بل، و چه مردک معتاد سر کوچه، همه معتقدند ازدواج موقت خوب است و «ای‌ول وزیر کشور!».

برای چه کسی مهم است که عوارض چنین تصمیم کودکانه‌ای چه چیزهایی می‌تواند باشد؟! این دولت، متخصص تجویز مسکّن است برای همه چیز! مسکّن‌های فوری که لااقل تا انتخابات بعدی... لا‌اله‌الا‌الله!

ایده آقای وزیر هم مسکّن جدیدی است که تازه به فکرشان رسیده: چون سنّ ازدواج بالا رفته و جوانان برایشان امکان ازدواج فراهم نیست، جوان‌های طفلک (البته در این‌جا و در هر جای دیگری که کلمه جوانان را دیدید، آن را بخوانید: پسران!) به هزار جور درد و مرض روحی و جسمی مبتلا می‌شوند. آن‌هایی‌شان که لامذهب‌اند و بی‌قید، که مشکلی ندارند. هر جوری هست حال و کیف‌شان را برپا می‌کنند. می‌مانند یک مشت جوان (=پسر) مقید به اخلاق که طفلکی‌ها نه دست‌شان به زن و زندگی می‌رسد و نه راهی برای ارضای نیازهایشان دارند. این‌طوری می‌شود که یا با بدبختی‌هایشان کنار می‌آیند و گرفتار هزار جور درد و مرض می‌شوند و یا به راه‌های نامشروع کشیده می‌شوند.

قصه را خواندید؟ حالا ببینید پیشنهاد دوستان برای پایان داستان چیست: برای این که این جوان‌های طفلکی تلف نشوند، بیاییم و ازدواج موقت را «ترویج» کنیم، تا دیگر کسی آن را بد و زشت و قبیح نداند. آن وقت هر جوانی (=پسری) که دستش به ازدواج دائم نمی‌رسد، می‌رود سراغ ازدواج موقت و آن وقت فساد جامعه را پر نمی‌کند و بوی گندش همه‌جا را نمی‌گیرد! به همین سادگی!

این‌ها را اگر از یک آدم معمولی می‌شنیدی، می‌خندیدی و می‌گذشتی. اما عجب افتضاحی است که چنین ایده‌ای را یک مقام مسئول می‌دهد و آن وقت کل جماعت ذکور عالم و فرهیخته و مسلمان هم از آن دفاع می‌کنند!

اگر هم بخواهی برایشان بگویی که فدای سبیل‌های مبارکتان! این طرح عالمانه، یک مسکّن است که شاید برای چند ساعتی درد را بخواباند، اما آن‌قدر عوارض سوء و وحشتناک دارد که هیچ دکتری طرفش هم نمی‌رود! بیا برایت بگویم با اجرای این طرح چه اتفاقی می‌افتد! نه! چه کسی می‌گوید ازدواج موقت «نباشد»؟! اصلا مگر می‌شود نباشد؟! هست! حالا هم هست! چیزی که ما داریم برایش حلق‌مان را پاره می‌کنیم، «ترویج» آن است! یعنی چه که زن صیغه‌ای و ازدواج موقت را ترویج کنیم؟!

منصف باشید. تصور کنید اصلا کاری کردید که ازدواج موقت هم ترویج شد. چه کسانی و به چه دلیلی سراغ ازدواج موقت می‌روند؟! جوانان(=پسران)ی که دست‌شان به ازدواج دائم نمی‌رسد... یا مردان متاهلی که هوس‌رانی‌شان قلمبه شده و دنبال راهی می‌گردند برای شهوت‌رانی بیشتر؟! همین حالا که زن صیغه‌ای گرفتن این قدر قبیح است، کافی است مردی پولش از هزار تومان در روز برسد به هزار و پانصد تومان، تا اولی‌اش را بگیرد! حالا بیا و ترویجش هم بکن! برای چه هدفی می‌خواهید ترویجش کنید؟ جمع کردن فساد؟! آن هم با به آتش کشیدن بنیان خانواده؟! به اتکای کدام فرهنگ؟! فرهنگی که در آن داشتن زن صیغه‌ای نشانه قدرت‌مند و ثروت‌مند بودن مردان است؟!...

حالا بیایید به جای این جوانان یک بار بگذاریم دختران! بیایید ببینیم آیا این طرح همان‌قدر که به حال پسران (و البته بیشتر به حال مردان متاهل!!) فکر کرده، به فکر دختران هم بوده؟

کدام خانواده‌ای حاضر است دخترش را بدهد برای ازدواج موقت؟ شما که این حرف را می‌زنی دختر و خواهر خودت را می‌دهی؟! مگر عقلت پریده باشد که چنین کاری بکنی! می‌مانند زن‌های مطلّقه و بیوه که حاضر می‌شوند به ازدواج موقت. آن هم نه با آن قیافه شرعی‌ای که شما خیالش را می‌کنید. این همان خودفروشی است، همان روسپی‌گری است، با اسمی دیگر. فقط به جای برگه معامله، یک صیغه‌نامه نوشته می‌شود، همین. آن‌وقت رقابت می‌شود و قیمت‌ها پایین می‌آید و ازدواج موقت هم که ترویج(!)، می‌مانند دخترهای دوشیزه جوان در خانه مانده، به امید این که شاید روزی پسری پیدا شود که بی خیال زن‌های ارزان موقتی (یا به قول یکی اعتباری!) شود و به سراغ یکی‌شان بیاید برای ازدواج دائم. آن هم برای زندگی‌ای که هر لحظه‌اش باید منتظر باشی که شوهرت سراغ همین زن‌های اعتباری برود...!

*

دیروز روز بدی بود. خیلی بد. برای اولین بار بود که می‌رفتم دادگاه خانواده. نگفتم خبرنگارم (اگر می‌گفتم همه از دستم در می‌رفتند!)، گفتم آمده‌ام دنبال دوستم. خانمی گفت: چه دوست خوبی! من عمرا حاضر نبودم به خاطر کسی دیگر بیایم اینجا! آن موقع نفهمیدم، اما وقتی داشتم از در دادگاه بیرون می‌آمدم، به او حق می‌دادم. دادگاه خانواده آن‌قدر جای وحشتناکی بود که آرزو کردم هرگز دوباره به آن‌جا برنگردم.

دادگاه پر از آدم بود. آدم‌هایی که به آخر خط رسیده بودند. زن‌هایی که خیره شده بودند به دیوار بی‌رنگ روبرو و گاهی چشم‌هایشان را که پر از اشک می‌شد، می‌بستند. گوشه گوشه زن‌هایی را می‌دیدی که بالاخره بغض‌شان بر آن‌ها غلبه کرده بود و حالا مثل ابر بهار گریه می‌کردند.

مردهایی که آن‌قدر به لب‌هایشان فشار آورده بودند برای خنده که می‌ترسیدی عضلات گونه‌شان بیافتد. و مردهایی که تند تند می‌گذشتند تا کمتر چهره‌شان دیده شود.

و بچه‌ها.... آه! بچه‌ها!

کافی بود چند بار پله‌های ساختمان را بالا و پایین کنی و کنار آدم‌ها بنشینی تا همه‌چیز دستت بیاید. آن‌جا کافی است به کسی بگویی سلام، تا کل زندگی‌اش را برایش بریزد روی دایره. آن‌جا دیگر کسی چیزی برای از دست دادن ندارد...!

*

زنک آمد وسط راهرو و گفت: «آشغال! بیا!» همه ساکت شدند. مردی بلند شد، با چشم‌هایی سرخ و رگ‌هایی متورم و صورتی بی‌احساس. در دادگاه بسته شد. من ایستادم دم در. گاهی که در باز می‌شد زن را می‌دیدم. به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. داد زد: «تو غیرت داری؟! تو غیرت می‌فهمی؟! اگه غیرت داشتی وسط کوچه منو با موهام روی زمین این ور و اون ور نمی‌کشیدی! بدبخت! انقدر مشروب خوردی که عقلت پریده...» و در دادگاه بسته شد.

*

زن داشت برای زن‌های دیگر تعریف می‌کرد. من نشسته بودم پشت زن‌ها. خندید و گفت: «هنوز دو ماه نشده گذاشتم رفتم. هر دفعه دختر چهار ساله‌ام میاد، می‌گه امروز با خاله فلانی بودیم، اون شب با خاله فلانی بودیم، اون روز با خاله فلانی بودیم...! معلوم نیست توی همین دو ماه با چند نفر بوده!» خندید. تلخ خندید. انگار که گریه‌هایش تمام شده بود...

*

نشستم دم در دادگاه. دربان دادگاه برایم حرف می‌زد: «به این مردها نباید یک کلمه راست بگی! صداقت و این حرفا چیه؟! خودشون هزار جور دوز و کلک‌ان! از من بشنو مادر! من چند ساله این جام. هر روز دارم آدمای بدبختو می‌بینم! به خدا این مردا رو اگه براشون یه قرون خرج کردی، باید بشینی تا زن چهارم و پنجمش هم بگیره! خودت کار کن، یه قرونش هم تو خونه نیار! هر چی بهت داد، یه گوشه نگه دار! از من گفتن بود...» در باز شد و زنی خودش را پرت کرد روی صندلی. روسری‌اش افتاده بود و موهایش ریخته بود به هم. مرد هنوز ایستاده بود و پشت در داد می‌زد: «می‌کشمت! حالا ببین! می‌کشمت!» زن گریه می‌کرد. هیچ نمی‌گفت و فقط گریه می‌کرد. آب‌قند را که خورد، بهتر شد. نگاهم کرد. به من، به چادرم، به حلقه‌ام، و گریه کرد. گفت: «چه اشتباهی کردم اول جوونی‌ام. اشتباه بزرگی کردم...» و گریه کرد.

*

اگر روزی آن پسر هم‌کلاسی را ببینم، جواب سوالش را خواهم داد. یک بار برو دادگاه خانواده، تا بفهمی: چرا باید از حقوق زنان حرف زد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

این روزهااا هر وقت به تیتر اخبار مربوط به زمین و مسکن نگاه می کنم، اعصابم خرد می شود. با خودم فکر می کنم اگر مسئولین مملکتی و تصمیم گیرندگان دولتی در کنار تاریخ اسلام، سه چهار واحد تاریخ معاصر هم پاس کرده بودند، چه قدر اوضاع بهتر از این ها بود! اقلش این بود که سیاستی را که یک بار یکی اتخاذ کرده بود و اجرا هم شده بود و نتیجه ای جز خراب تر کردن اوضاع نداشت، دوباره در دستور کارشان قرار نمی دادند.

*

انقلاب که می شود، اوضاع زمین و مسکن خیلی خراب بوده. بعد از اصلاحات(!) رضاخانی و افاضات محمدرضاخانی، کرور کرور آدم به تهران حمله کرده اند و یک شبه خانه ساخته اند. نه آماده سازی ای برای زمین، نه سندی، نه... هیچی! انقلاب که می شود، همین مهاجران می شوند داعیه دار حقوق مستضعفین و حمله می کنند به خانه های اعیان شمیران نشین و خانه های آن هایی را که در رفته اند اشغال می کنند. بنابراین همین طوری کلی مهاجر دیگر هم روانه تهران می شوند؛ زمین و مسکن دست دلالان می افتد و بورس بازی قیمت زمین را می برد به آسمان.

وزیر و وکیل فکرهایشان را روی هم می گذارند و تصمیم می گیرند برای این که قیمت مسکن را تعدیل کنند، زمین را بی قیمت کنند. یعنی از این به بعد زمین هیچ قیمتی نداشته باشد و قیمت مسکن تنها قیمت ساخت آن باشد. این کار هم انجام نمی شود، مگر با دخالت شدید دولتی. این طوری می شود که زمین به کل از مالکیت خصوصی خارج می شود و کسی بدون اذن دولت حق هیچ معامله ای را نخواهد داشت.

نتیجه چنین سیاستی واضح است. کاغذبازی های وحشتناک دولتی، هفت خوان رستم برای خرید یا فروش یک خانه، هجوم مهاجرین به تهران برای گرفتن زمین مفتی و در کنارهمه این ها هزار جور دوز و کلک که ما ایرانی ها آخرش هستیم! این ها را که کنار هم بگذارید، می شود یک تهران چند میلیونی که از زور جمعیت در حال منفجر شدن است و یک دولت ناتوان که در بحبوحه جنگ توان جمع کردن این همه کاغذ و اطلاعات و محاسبه را ندارد.

طرح کم کم خودش جمع می شود و دوباره همه چیز می شود مثل سابق. فرقش این است که با این طرح به جمعیت تهران چند میلیون ناقابل اضافه شد، متراژ خانه ها سه برابر شد، تهران مثل یک گیاه سمی رشد کرد، شهرهای کوچک نابود شد، نرخ رشد جمعیت به 3.4 رسید و کیفیت در ساخت خانه ها به باد رفت! یعنی همین تهرانی که داریم می بینیم.

*

این روزهااا کافی است یک بار روزنامه های اوایل انقلاب و زمان جنگ را دیده باشی، تا در تیترهای اخبار کلمات آشنا را پیدا کنی: زمین مجانی، قیمت ساخت، لغو مالکیت اراضی بایر و...! یعنی درست همان سیاست هایی که آن روزهااا در صدر اخبار بود! یعنی باز زمین مجانی، باز بالا رفتن متراژ، باز انفجار جمعیت، باز هجوم به تهران، باز آلونک های یک شبه ساخت، باز...!

کاش لااقل وزیر مسکن و معاونانش چند واحد تاریخ شهرسازی معاصر پاس می کردند!

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این روزهااا خوش نمی گذرد. نه که خیال کنی خوشی ها کم شده اند یا اتفاقات خوب نمی افتد. اتفاقا این روزهااا پر است از رخدادهای خوب و ناگهانی. کارهای جدید. دوستان تازه. تمام شدن ترم. امتحانات موفقیت آمیز... ولی این روزهااا خوش نمی گذرد.

رضا نیست.

رضا نیست و وقتی نیست حتی خوشی ها هم به من خوش نمی آیند. چه کارها که باید می کردم و نکرده ام. رفقا را ندیده ام. دنبال کارهایم نرفته ام. با کسی حرف نزده ام. با مامان خودم و مامان رضا حرف نزده ام. یادداشت ننوشته ام. حتی خودم را در آینه ندیده ام.

رضا نیست و وقتی نیست هیچ چیز دیگری هم نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

امروز هوا بس ناجوانمردانه گرم بود! صبح رفته‌ام بیرون و حالا(که ظهر است) آمده‌ام خانه تا لباس‌هایم را عوض کنم؛ بس که عرق ریخته‌ام.

هر سال همین حوالی، هوا که گرم می‌شود، با خودم فکر می‌کنم آیا تا پایان تابستان از این گرما جان سالم به در خواهم برد؟!

و وقتی یادم می‌آید که سال‌های قبل هم تابستان که می‌شد همین‌قدر گرم بود و من هم همین چادر و چاقچور را داشتم، باورم نمی‌شود که این گرما را تحمل کرده‌ام و نمرده‌ام!

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط من.  |