سفر که نرفتم، مزخرف هم شنیدم، چیزی هم نگفتم و حسابی حالم رفت ته قوطی. به گمونم به من نیومده سفر با دانشکده برم. قرار بود این اولین و آخرین سفر من با دانشکده باشه، که همون هم نشد!
*
بالاخره عمر تحصیلی ما هم به سر اومد. چند روز پیش سر یکی از کلاسهای عمومی، وقتی بچهها داشتن در مورد انتخاب واحد ترم دیگه (که ما معمولا آخر ترم قبلش انجام میدیم و میره پی کارش!) حرف میزدن، یادم اومد که برای من دیگه انتخاب واحدی در کار نیست. و این، خیلی ناگهانی و غیر منتظره بود!
اینروزهااا هر از چند گاهی نشانههایی میبینم که بهم میفهمونن ترم آخری هستم! وقتی میبینم دیگه تو دانشکده کمتر کسی رو از بچههای همرشته میشناسم، وقتی آموزش به زور همهی عمومیهای عالم رو توی یه ترم برام میچپونه، وقتی دیگه نمرهها ذرهای هم برات اهمیت ندارن و فقط کافیه که تمام واحدها پاس بشن، وقتی داری کمکم به این فکر میکنی که باید توی این سالها به کار پیدا کردن هم فکر میکردی...، تازه احساس میکنی که: این آخرین ترم بود! و این اتفاقات خیلی ناگهانی و شدید رخ میدن! یهجوری که انگار انتظارش رو نداشتی! تازه میفهمی که واقعا بعد از این دانشگاه و دانشجویی، تعطیل!
*
دیروز (ساعت ۱ونیم صبح!) این عبارت آخری نقض شد! بچهها بهم گفتن نتایج کنکور اومده و بعد از کلی یولبازی من (که شماره داوطلبیام رو نمیدونستم!) و تلاشهای صادقانه حسنا، موفق شدم رتبهمو ببینم. سر شب که خونه مادرشوهر عزیز بودیم، دعا کردم تا وقتی اینجاییم رتبهام رو نفهمم! میخواستم اگر رتبهام خییییلی فاجعه بود و منجر به غش و ضعف و آبقند شد(!) اقلا در حضور مادرشوهر نباشه، آبروم بره!
خوشبختانه اینجوری هم نشد و نصفه شبی من و رضا دو نفری کلی شادمانی و سرور کردیم بابت رتبه ۱۶!
حالا دست کم میدونم که توی همین تهران یه دانشگاه به درد بخوری قبول میشم! اگرچه دانشگاه خودمون بعیده، چون ۵نفر بیشتر نمیگیره!!
- امروز یک خانوم نه چندان محترم هر چیزی که به دهان مبارکشان میآمد توی روی من و پشت سر عکاس همراهم گفتند؛ بعد هم ابراز تاسف و تاثر کردند برای فرهنگ مملکت که اهالیاش ما هستیم!!!
- دیدن یک پسر ۱۷ساله که انواع بزهکاریها را (از دزدی و اعتیاد و قاچاق بگیر... تا آن بزهکاریهایی که ما رویمان نمیشود بگوییم!) روی انگشتش میچرخاند و ضمنا با همین سن دو تا زن داشت، آنقدر عجیب هست که... که... که چی؟ که شاخ دربیاورم؟ نه! اینطورها هم نبود. آنجا پسر ۶ساله فحشهایی میداد که من با این سنم جز در کتابهای درپیت نخواندهام. آن وقت او مثل نقل و نبات از دهانش گوهر میبارید! کلی خجالت کشیدم جلوی آقای عکاس!
- هفته بعد میرویم سفر. هم من، هم رضا، هم مامان، هم بابا! هر کدام هم یک جای ایران! (طفلک داداش کوچیکه را بگو که باید تهران بماند!) من جبهه غرب و جنوب غربی را پوشش میدهم، رضا هم سمت جنوب شرقی را! مهم این است که سنگرها خالی نماند!!
امروز رفتم یه جایی. از اونجاها که وقتی خونهی بابام بودم، عمرا بابام نمیذاشت تنها برم! یهجا که بهش میگن: دروازه غار! رفته بودم برای دیدن «انجمن حمایت از کودکان کار».
خیلی دلم میخواد بنویسم. اما به حدی همهی تنم درد میکنه که توان تکون دادن انگشتهامو ندارم! خصوصا که بالاخره همهی اینها رو باید یه وقتی بنویسم؛ در نتیجه اصلا صرف نمیکنه! هر وقت گزارشش رفت تو همشهری جوان، خبر میدم!
*
درسهای امروز: دمپایی پوشیدن خیلی بهتر از پوشیدن کفش پاشنه بلند است! این رو من امروز امتحان کردم، و فهمیدم یک روز کامل راه رفتن با کفشی که ۵ سانتیمتر پاشنه داره، به مدت ۵ روز آدم رو فلج میکنه! در حالی که پوشیدن دمپایی صرفا موجب آوردن لبخند به لب دیگران میشه!!
درس دوم: الکی پا نشین برین پاساژ ونک! عمرا لباسی پیدا نمیکنین که وقتی پوشیدینش احساس آدم بودن بکنین! ضمن این که باید پول اجاره مغازهدار محترم هم یهجوری در بیاد دیگه! از کجا؟! از جیب بنده و جنابعالی!
درس سوم: این حقالناس حقالناس که میگن، این نیست که خودکار یکی رو برداری و باهاش دو کلوم بنویسی (اینو امروز استاد اخلاقمون گفت!). یه بار باید بری بین بچههای دروازه غار، تا بفهمی همین که داری راست راست میری دانشگاه و مدرسه و کتابخونه و به قدر یه ساعت در ترم هم درس نمیخونی، یعنی حقالناس رو دوشت مونده.
یعنی: بیچاره! اون دنیا همین بچه گداها و فالفروشهای خیابون همچین خِرِتو بگیرن که نفهمی چه خبره!
یعنی: خاک بر سرت کنن که این همه آدم حسابی دورت بوده، این همه امکانات، این همه کتاب، هیچی هم نشدی! چار تا کتاب هم نخونده، رفتی خبرنگار شدی! اون وقت بچههای دروازهغار واسه اون کتابخونهی فسقلی (که اندازه توالت خونهتون هم نمیشه) صف میبندن.
یعنی...
ولش کن!
خب به وضوح این مدت نبودم یا سرم شلوغ بوده که نتونستم چیزی بنویسم. از شلوغ بودن سرم که ننویسم، بهتره. امشب فهمیدم که توی همین سه چهار هفته چهقدر لاغر شدم! اون هم به لطف شلوارهام که دوباره به وضعیت «بپا از پات نیفته!» برگشتن!
این چند هفته بسیار سخت، بسیار مفید و بسیار خوب بود. تقریبا تمام روزهاش صبح تا شب کار بود و کار و کار. حدود ۵۰-۶۰ تا فیلم قدیم از اقصی نقاط سمپاد جمع کردم و دیدم و انتخاب کردم و مرتب کردم و کلیپ کردم و بالاخره توی اختتامیه همراه بقیه تماشا کردم. بازخوردش هم (البته از اونهایی که اهمیت داشتن!) مثبت بود. و این یعنی: آخیش! خستگیام در رفت!
*
با وجود همهی این خوبیها در لحظه لحظهی این روزها و این ساعتها جای خالی رفیق شفیقمون بدجوری تو چشم بود. بدجوری! اصلا انگار برای من «کار» با رفیق شفیق هممعنی و همراه بود. و نبودنش کار رو از «کار» بودنش تهی میکرد. کاش بود...! کاش با هم کار کرده بودیم و حالا با هم خستگی در میکردیم...!
*
این سفر، سفر خوبی بود. با رفقا بودن بعد از مدتها، خیلی غنیمت بود. انگار بعد از مدتها تنهایی و ول بودن توی دنیای آدمها، چند روزی رو با کسانی میگذرونی که بهشون احساس تعلق میکنی. و این، بدجوری جای شکر داره! بدجوری!
*
مینویسم بعدا. بیشتر انشاءالله!
امروز پرندهای
از پای پنجره ما
پرید.
چندان بلند بال زد
که پرهای خونیاش
بر روی شانههای ما بارید.
ما سنگهای مانده به سرمای سخت زمین
حالا به میلههای قفس
دخیل بستهایم...
رفتن بین هر یادگار مونده از قدیم یه حسن داره؛ اون هم اینه که میفهمی اون چیزی که الان زنده و حاضر جلوی روی توئه، چه مسیرهایی رو گذرونده تا رسیده به تو (به گمونم فلسفه خوندن تاریخ اسلام هم باید یه همچین چیزی باشه: که حواست باشه این اسلامی که به تو رسیده پاش چه خونهایی رفته...!).
این روزهااا دارم غوطه میخورم توی یادگارهایی از قدیم. از سالهای ۵۵ و ۵۶ خاطرهها مونده و عکسهایی که هنوز ندیدم. یعنی نشونمون ندادن! جلوتر، حدود سالهای ۶۸ و ۷۰ پدیدهی فیلم اومده! فیلمهای بتا- کم درب و داغونی که بعضیهاش رو ویدئوهای الآن اصلا نمیتونن بخونن! اما آی کیفی داره دیدن این فیلمها! توی این فیلمها پیرها جووناند و جوونها بچه! دانشمندهای سرشناس حالا، دانشآموزهای المپیاد رفتهی اون موقعن و پیرهای خسته و بیحوصلهی حالا جوونهای سر حال و پر انرژی!
همه چیز شبیه فیلمها میمونه! شبیه فیلمهای دهه شصت که دوبلورها روی فیلمها حرف میزدن!! صداهای پر از خراش، و تصویرهای پر از پرش، حس نوستالژی اول انقلابی آدم رو زنده میکنن! اما وقتی یکی یکی فیلمها رو میبینی و میرسی به همین روزهااا، انگار تازه میفهمی اون فیلمها همچین فیلم هم نبودن! واقعیت داشتن! یه روزی واقعا همچین کسایی بودن! بودن و موندن تا این فیلمها به دست تو برسه. و البته... مهمتر از فیلمها... اون چیزهاییان که سر پا موندن.
باورمون بشه یا نشه، حالا مدرسه ما داره ۲۴ ساله میشه. کارگاه علوم داره ۲۰ ساله میشه. چکاد قلم ۱۱ ساله میشه...!
باورمون بشه یا نشه حالا بچههای اولین فارغالتحصیلها دارن به مدرسه میان!
باورمون بشه یا نشه ما داریم بزرگ میشیم. پیر میشیم. میریم.
همین.