فرصت نیست. امروز اولین روز در این هفته اس که دو ساعتی موندهم خونه و برای همین دو ساعت هم به قدر یک روز کامل یک زن خانهدار برنامه ریختم. باید قارچها رو که دارن خراب میشن سرخ کنم و کشک بادمجون درست کنم و میوههای خراب رو دور بریزم و ظرفهای نشستهتمام هفته رو بشورم و لباسها رو از وسط خونه جمع کنم و... ! فرصت نیست! فاطمه هم ۱۲ کلاسش تموم میشه و بعد باید بریم مشعل که من بالاخره این مشعل را تحویل رفیق شفیق بدم! بعد هم هزار تا کار داریم که مونده روی زمین و به هر کدوم هم برسیم... خدا رو شکر!
*
(یادداشتی از وسط این هفتهی شلوغ)
نشستهام توی حیاط دبیرستان فرزانگان و دارم سعی میکنم به چهار تا بچهی در آستانه کنکور بفهمانم رشتههای هنری را خواندن همان قدر ریسک است که رشتههای ریاضی یا تجربی را خواندن! و تمام تلاشم را میکنم که در لحنم چیزی از این جمله پیدا نشود که: «هیچ کدامشان هم آن چیزی نیستند که شما فکر میکنید و ما فکر میکردیم!»
چرایش را نمیدانم، اما یاد روزهایی میافتم که دانشآموز همین مدرسه بودیم. شاید دیوار نوشتههای مدرسه، شاید پنجره کلاسها و شاید زمین آسفالت داغی که رویش نشستهایم، نمیدانم کدامشان، مرا میبرد به آن روزها. دیگر برای بچهها حرف نمیزنم؛ برای خودم حرف میزنم: «یادش به خیر! یه روزی توی همین مدرسه ما با هم یه قرار گذاشتیم برای ۲۰ سال بعد! گفتیم همون روز، همون ماه، ۲۰ سال بعد، همین جا! یادمه یکی از رفقا به شوخی گفت: بیجنبه بازی در نیارینها! تنها بیاین! ور ندارین بچه و شووراتون هم بیارین!!!» ما دلمون رو گرفته بودیم و قاه قاه میخندیدیم! چه کسی فکرش رو میکرد؟ حتی فکر نمیکردیم ۲۰ سال بعد هنوز همدیگرو به جا بیاریم...!» حالا انگار باورم شده! ۱۴ سال مانده از این ۲۰ سال هم مثل این ۶ سالش میآید و میرود!
*
گاهی فکر میکنم عجیب است! من و الهام حالا ۱۱ سال است با هم رفیقیم. با فاطمه ۱۰ سال، و با باقی رفقا ۷ سال! این طوری نخوانش! بخوان هــــــــــــــــــــــــــــفت ساااااااااااااااااال!! این یعنی یک عمر!
*
این روزهااا رفقا را بیشتر از قبل میبینم. همان طور که دوست دارم(دوست داریم). در حال کار، کنار هم، با یک هدف، و خوشحال از این که در کنار همایم!
من خیلی خوشحالم!
درست همان روزهایی که در انقلاب بازار خریدن فیلم «300» داغ بود و ملت برای گرفتن فیلم کیفیت پردهاش 300 تا مغازه را میگشتند، داداش کوچیکه یک نسخه DVD اش را برایمان جور کرد!
300 را دیدیم. اما همهاش این نبود. اصلا 300 را دیدن، آن هم در این روزها که همهجا آوازهاش پیچیده بدون هیچ مقدمه و موخره فایدهای ندارد. اگر قرار باشد تو هم فیلم را بگیری و بی آن که چیز زیادی از فیلم فهمیده باشی، همان فحشها را به زبان بیاوری، پس چه فرقی بین تو (که هیچی هم نبوده باشی یک خوره فیلم بودهای) و بقیه هست؟
این طوری شد که ما تصمیم گرفتیم کمی بالاتر بایستیم و قضیه را کمی کلیتر نگاه کنیم. نتیجه یک پله بالاتر ایستادن این شد که سه فیلم را دیدیم: Alexander، one night with the king و بالاخره 300!
اولی الکساندر (یا همان اسکندر خودمان!) بود. الکساندر دو سال پیش از این ساخته شده بود. یادم هست که همان موقعها هم عدهای شلوغ کردند که چرا این فیلم ساخته شده. این سر و صداها به درستی شروع شده بودند اما فایدهی چندانی نداشتند. برای همین هم سال بعدش یک شب با امپراتور و بالاخره امسال 300 ساخته شد.
الکساندر کمی بیشتر از دو فیلم دیگر به تاریخ (یعنی واقعیت تاریخ!) وفادار مانده بود. سهم الکساندر در روند تخریب چهره تاریخی ایران، بیشتر کاستن از شکوه تاریخ ایران بود (دقت کنید! گام اول بسیار حساب شده برداشته شده!). در حالی که تمام مورخین گواهی دادهاند که اسکند پس از ورود به بابل چنان شگفت زده شد که دهانش بسته نمیشد، در فیلم تنها زنان زیبا و غذاهای خوشمزه (و البته مردان همجنسگرا) سپاه اسکندر را به خود جذب میکنند! در واقعیت تاریخ، اسکندر با وجودی که از قلب یونان عبور کرده و به آنجا رسیده بود و با وجودی که عظمت تمدن یونان را دیده بود، در برخورد با امپراتوری ایران چنان شگفت زده میشود که اذعان میکند که آنجا همان بهشت موعود است! چنین برخوردی از اسکندر در فیلم تعبیر به این شده است که: «ایرانیان هم به قدر یونانیان پیشرفت کردهاند! چه جالب!!»
این که اسکندر مجذوب و شیفته ایران و فرهنگ ایرانی میشود و حتی زن ایرانی اختیار میکند و ایرانیان را بسیار احترام میکند، در فیلم به دلرحمی و شفقت اسکندر تعبیر میشود!
اگرچه کلیت اثر ربط مستقیمی با ایرانیان ندارد و تنها بخشی از داستان در ایران و مرتبط با آن است، اما این نخستین گام سینمای فرهنگ غرب به خوبی جای پای خود را برای گام های محکم تر و بلندتر محکم میکند(گفتم سینمای فرهنگ غرب و نگفتم سینمای غرب، چون این فرهنگ غربی است که موثر است، نه خود غرب!).
فیلم دوم «یک شب با امپراتور» است. این فیلم داستان دوران خشایار شاه است، سومین شاه از شاهان تحسین شدهی هخامنشی (پس از کوروش و داریوش).این فیلم قصد دارد واقعهی آزاد شدن یهودیان در ایران را بازگو کند. طبق واقعیت هم تا آن زمان یهودیان در ایران به عنوان اقلیتی که حق رسیدن به مناصب بالا را ندارند، زندگی میکردند. اگرچه فرمان خشایارشاه برای آزاد کردن یهودیان از قید محرومیتهای آنان حقیقت دارد، اما این موضوع کمی (و البته کمی بیشتر از کمی!) در فیلم اغراق شده بود. فیلم، داستان دختر یهودیای است که با راه یافتن به دربار خشایارشاه و بردن دل او(!) به او میفهماند که یهودیها موجودات خوب و دوست داشتنی و تو دل برویی هستند(!) و به این ترتیب هم به همسری او درمیآید و هم فرمان آزادی یهودیان را از شاه میگیرد.
اغراقهای فیلم یکی ماجرای هامان، وزیر خشایارشاه است. با وجودی که در تاریخ ما هامان به عنوان وزیری با فراست و عاقل معرفی شده است، در فیلم او به خاطر عقدههای کودکیاش دشمنی دیرینهای با یهودیان دارد. او که در کودکی مادر و پدرش به دست یهودیان کشته شدهاند (و البته لابد حقشان بوده است!)، کینه یهودیان را به دل میگیرد و وقتی به مقام وزارت میرسد «یهودی کشی» راه میاندازد. هامان، به عنوان بدمن(badman) فیلم در انتهای فیلم نابود میشود و استر (دختر یهودی که شخصیت محبوب فیلم است) پیروز میشود. در این میان عموی او (مردخای) هم که کاتب دربار بوده و هامان قصد کشتن او را داشت، نجات یافته و به مقام بالایی در دربار میرسد. فیلم با یک پایان باشکوه تمام میشود و البته به بعد از آن اشارهای نمیکند. جایی که در تاریخ ما آمده است که مردخای پس از رسیدن به منصب درباری «مغ کشی» راه میاندازد و انتقام یهودیان را از آنها میگیرد!
پس از این دو فیلم، نوبت 300 است. اگر این دو فیلم را قبل از 300 دیده باشید، حرفهای 300 اصلا عجیب و غیر معقول به نظر نمیرسند. خیلی از حرفهای گزندهی فیلم 300 در فیلمهای قبلی آنقدر تکرار شدهاند که دیگر دل آدم را به هم میزنند. یکی از مفاهیمی که در این سه فیلم مرتبا تکرار میشود، مقایسه دموکراسی در یونان و بردهداری در ایران است (لطفا شاخهایتان را سر جایشان بنشانید!). در تمام این سه فیلم به هر بهانهای ذکر میشود که ما یونانیها معتقد به دموکراسی و برابری آدمها هستیم(!) و هر کدام از ما یک مرد آزادیم و برای وطنمان میجنگیم. در حالی که ایرانیها یک مشت برده هستند که به فرمان خدا-پادشاه(!) به جنگ آمدهاند! بنابراین کافی است پادشاه را از بین ببریم تا ایرانیها فلج شوند! شاید بهتر باشد تا یک بار دیگر سه فیلم را ببینم و تعداد بارهایی را که این مفهوم در آنها از زبان آدمهای مختلف و در جایگاههای مختلف تکرار شده است، بشمارم. مطمئنم این عدد به بیشتر 3 بار در هر فیلم میرسد! تصور بکنید تکرار چنین جملاتی چه تاثیری بر بینندگان نه چندان آشنا با تاریخ آن خواهد گذاشت؟! به وضوح ورق برمیگردد و همه این تصور را میپذیرند! تمام اینها در حالی است که در ایران در هیچ دورهای در تاریخ چیزی تحت عنوان بردهداری وجود نداشته است و حتی جامعه کاستی(طبقاتی) به جز در دوره ساسانیان در هیچ دورهای جایگاهی در ایران نداشته است. در همان زمانی که در ایران حتی شهروند بر روستایی و ایلاتی برتری نداشته است، در یونان قوانین بردهداری شدید و جامعه کاستی بدون امکان رفتن از طبقهای به طبقه دیگر حکمفرما بوده است. البته کسی منکر این نیست که کلمه دموکراسی در یونان باستان به وجود آمده است، اما دموکراسی آنها چیزی شبیه به دموکراسی غربیهای حالا بوده است: ما شهروندهای یونانی با هم برابریم و البته بردهها جزء شهروندان به حساب نمیآیند!!
علاوه بر این که پادشاهی در ایران هرگز به شکل خدا-پادشاه (مانند آنچه در مصر وجود داشته است)، وجود نداشته و پادشاهان تنها از راه تقدیس آنها توسط مغان به مقام ارتباط با خدا دست مییافتند.
اما میرسیم به فیلم 300. (توضیح لازم برای آنها که کلا خارج از باغ تشریف داشتهاند!: 300 داستان 300 اسپارتی را روایت میکند که به جنگ یک سپاه یک میلیونی(!) از ایرانیان میروند و ضمن شهید شدن(!) لشگر ایران را هم قلع و قمع میکنند).
300 حتی از نظر فنی و تکنیکی هم در حد دو فیلم دیگر نیست. فیلم بیش از حد تخیلی است و جلوههای ویژهی آن به طرز تابلویی مصنوعیاند. حتی روایت داستان هم در حد متوسط هالیوودی مانده و به پای فیلمهای خوب غرب نمیرسد. کپی برداری از صحنههای معروف فیلمهای مهم هم که در فیلم بیداد میکند (اگر فیلم را دیدید، سعی کنید یادتان بیاید صحنه رساندن گردنبند به زن لئونیداس را کجا دیدهاید... یادتان نیامد؟ گلادیاتور... گندمزار... زن ماکسیموس... یادتان آمد؟!).
صحنههای جنگی فیلم بیشتر از هر چیز خندهدارند! این چنین صحنههایی برای فیلمی با این همه سر و صدا و استقبال باعث شرمندگی است، اما حقیقتش این است که فیلم، بسیار شبیه به فیلمهایی است که ما در طول دفاع مقدس در مورد جنگ ایران و عراق میساختیم!! درست مثل حاجیها و سیدهای ما که یک تنه لشکری از پخمهها و چلفتیهای عراقی را نابود میکردند، سپاه کوچک لئونیداس(فرمانده اسپارتیها) هم لشگر یک میلیونی(!) ایرانیها را نابود میکند!
بگذریم از این که اصل 300 به یک میلیون بودن سپاهها تنها در حد افسانه ذکر شده و این واقعه تنها با اعلام نابرابر بودن این دو سپاه در تاریخ آمده است. اصل ماجرا هم این بوده است که ایرانیان لشگری از فنیقیها را با کشتیهایشان (که کشتیهای بازرگانی بودهاند و نه جنگی) برای فتح قسمتهایی از یونان میفرستند. اما این سپاه دچار طوفان میشود و بسیاری از کشتیها و نفرات در طوفان از بین میروند. اسپارتیها در راه سپاه ایران کمین میکنند و تنگهای را که تنها راه عبور سپاه بوده میبندند و با پرت کردن ایرانیها به درون آب سپاه را از هم میپاشند. به این ترتیب موفق میشوند بر لشگر قدرتمند ایران که البته چیز زیادی از آن پس از طوفان نمانده بوده، پیروز شوند.
300، ابتدا تصویری بسیار نفرت انگیز از خشونت سپاهیان ایران در مناطقی که تصرف کرده بودند نشان میدهد: انبوه کشتهگان روی هم انباشته، جنازههایی که به درخت وصل شدهاند و بالاخره کودک بازمانده از جنگ که روی دست لئونیداس جان میدهد، همه و همه قرار است به ما بفهمانند که این 300 نفر نه برای جنگخواهی که برای گرفتن انتقام از این سپاه بیرحم پا به عرصه مبارزه گذاشته است.
پس از آن میرسیم به سپاه ایران. مسخره است، اما در هر سهی این فیلمها ایرانیها به چهره و لباسی شبیه عربها تصویر شدهاند! (لازم نیست توضیح دهم که در آن زمان هنوز عربها حتی به قدر دوران جهالتشان هم نرسیده بودند!!) در فیلم 300 افضتضاح طراحی چهره و لباس به اوج خود میرسد. بخشی از سپاه ایران با عمامه و شلیته کاملا عرب هستند. مسخرهترش بخش دیگری از سپاه است که با نقابهای طلایی و لباسهایی شبیه لباسهای رزمی چینی، شبیه ترتزها (قورباغه سبزهای ترتز را که خاطرتان هست؟!) شدهاند!
چهرهها هم که بیشتر به نژاد افریقایی میزند. صورتهایی تیره با بینی پهن. این در حالی است که اسپارتیها با پوستی گندمین و موهایی مشکی به شدت شبیه به ایرانیها هستند (لئونیداس خیلی شبیه داریوش ارجمند است!). خود شاه هم که نمیشود حتی حرفش را زد! درست شبیه به فرعونهای مصر است. با صورتی آرایش شده و چشمانی که با رنگ کشیده است. و با حلقههای جور واجوری که در اقصی نقاط صورتش فرو کرده، بیشتر شبیه فرعونی که از گور درآمده، شده است! ضمن این که لباس ناچیزی به تن دارد (در حالی که در هیچ دورهای در ایران مردم برهنه نبودهاند و خصوصا شاه و خانوادهاش همیشه خود را پوشیده نگاه میداشتهاند. این موضوع در فیلم یک شب با امپراتور هم (اگرچه کمرنگتر) دیده میشود).
وقتی این سه فیلم را پشت سر هم ببینید، میتوانید کمی بهتر قضیه را متوجه شوید. چرا؟ چرا چنین فیلمهایی ساخته میشود؟ چرا این همه سرمایه و انرژی صرف میشود تا مفاهیمی به دروغ به مردم جهان تلقین شود؟
وقتی اسکندر ساخته شد، خیلیها حدس زدند که این، مقدمهی حمله به ایران است. حالا میشود این را به وضوح فهمید. حتی اگر حملهای هم در کار نباشد، این فیلمها مقدمهای ساختهاند برای این که بشود بعدها برای مردمان جهان توجیه کرد که چرا باید با ایران مخالفت کرد. چرا باید مقابلش ایستاد و چرا باید دموکراسی را برای آنها هم به ارمغان برد!
مطمئن باشید، این روند ادامه دارد. منتظر باشیم تا سال بعد هم فیلمی دیگر روی پردهها برود و ما هم دیویدیاش را بگیریم و ببینیم و بگوییم: اوه! ببین این پدرسوختهها عجب دروغهایی گل هم کردهاند!
همین.
۱. باید بنویسم. از شهرهایی که دیدم. از یک جمله استادمان که در این سفر دیدم: «شهر بیهویت، زاییدهی مردمان بیهویت آن است».
۲. دیروز رفتیم جایی و عیدی گرفتیم. یک عیدی بی نظیر! تبرکی رهبر!
۳. همان دیروز به پست چند جمله خالهزنکی باحال هم خوردیم! ملت، چند وقت ما را ندیده بودند، شایعات جدید رو کرده بودند! برایم جالب بود: ببین اوقات فراغت ملت چه جوری پر میشود!!
۴. حوصله دانشگاه ندارم، ناجور! آن هم در حالی که میدانم این آخرین هفتههای تحصیلیام خواهد بود.
۵. کتاب میخوانم! همه کتابهایی که قصد کرده بودم در عید بخوانم و نخواندم (تا به حال کی را دیدهای که از عیدش یک استفاده درست و حسابی کرده باشد؟!)، حالا دارم میخوانم.
۶. باید جمله در پرانتز را کمی اصلاح کنم. رضا امیرخانی چند روز پیش گفت در عید به قدری که در کل سال ۸۵ نوشته بوده «بی وتن» را جلو برده. بعد هم برای چهلمین بار گفت که امسال دیگر تمام میشود!!
۷. میخواستم ۷ تا بشود. همین!
این روزهااا دائم دارم به یه موضوع فکر میکنم...
روزهااایی هست که ناگهان همه چیز به هم میریزه. اتفاقاتی که از قبل کلی براشون برنامه ریخته بودی و ساعت به ساعتشون رو مجسم کرده بودی، یهو به هم میریزن و جور دیگهای رخ میدن. جوری که تو حتی فکرش هم نمیکردی. چیزهایی که نباید رخ میدادن، رخ میدن و چیزهایی که باید میشد، نمیشن. این جور وقتها اگر اون چیزی که رخ داده احیانا پسند ما هم نباشه، فریادمون به آسمون بلند میشه که: «چرا...؟!»
*
این روزهااا به این نتیجه رسیدم که وقتی این طوری میشه، معنیاش این نیست که خدا دوستت نداشته یا برای اون چیزهایی که تو انتظار داشتی رخ بده، ارزشی قائل نبوده. این طور وقتها یعنی خدا خودش به جای تو تصمیم گرفته. یعنی انقدر خنگبازی درآوردی که خدا دیده خودت تنهایی از پس زندگیات برنمیآی. پس خودش دست به کار شده و کارهات رو سر و سامون داده. و ما...، در راستای همون قدر خنگ بودن، نفهمیدیم که خدا بهتر از ما تصمیم گرفته و چیزی که او خواسته حتما برای ما بهتر بوده...!