تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
 

سر سال نو که تهران نیستم. این پست هم باشد به مناسبت شروع این سال بی هفت سین و بی ماهی...!

ماهي كوچك قرمز

دور حوض مي‌چرخيد، خوابش برد.

گربه آمد لب حوض

ماهي قرمز كوچك را خورد.

سال تحويل نشده، ماهي مُرد

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

از مشهد برگشتم و دو سه روز دیگه هم باز میرم سفر. وقتی آدم دو جفت والدین داشته باشه همین میشه دیگه!

*

خواستم دعا کنم برای خودم. رفتم جلوی پنجره فولاد. غلغله بود. کلی مادر با بچه هاشون نشسته بودن و به دست هر کدوم یه طناب بود بسته به پنجره. چشمم که به دخترک نابینا افتاد خجالت کشیدم برای خودم دعا کنم. اینها شکوه کنند و من هم شکوه کنم؟! بدجوری ناشکری بود. برای رفقا دعا کردم و اومدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

۱. یک‌شنبه می‌خواستم چیزی بنویسم راجع به موضوع طرح نهایی‌م. اما حالا دیگه نوشتنش لزومی نداره؛ چون با موضوعم مخالفت شد!!

۲. دوشنبه می‌خواستم چیزی بنویسم راجع به کلاس تربیت بدنی و اتفاقات بسیار بامزه و هیجان‌انگیزش. اما دو هفته قبل از من هاله دقیقاً همون چیزها رو نوشته بود! بنابراین برای خوندن این مطلب هم می‌تونید به http://www.corona.blogfa.com/post-80.aspx مراجعه کنید و نوشتنش دیگه لزومی نداره!

۳. سه شنبه امروزه! عجب روزی بود! انقدر اتفاق‌های پشت سر هم و عجیب و باورنکردنی و مهم رخ داده که خدا می‌دونه! امروز برای اولین بار فهمیدم که گاوهای بیچاره چی می‌کشن که از صبح تا شب فکشون رو می‌جنبونن!! آخه امروز از صبح تا نیم ساعت پیش که بیام خونه، یه بند فک زدم! حالا انقدر فکم درد می‌کنه که حتی نمی‌تونم این نون و پنیر رو بجوم! البته چاره‌ای هم ندارم چون انقدر گرسنه‌مه که اگه این‌ها رو نخورم از شدت ضعف بی‌هوش می‌شم! درضمن چون همه اتفاقات رخ داده رو یه بار سر کلاس تاریخ اسلام مرور کردم و توی دفتر یادداشت روزانه‌ام توضیح دادم، دیگه انگشت‌هام هم نای تایپ کردن ندارن!

بنابراین با وجود این که نوشتن اتفاقات امروز خیلی هم لزومی داره(!)، اما نوشته نمی‌شه! تا ببینیم کی می‌شه نوشت؛ در مورد همه حرف‌هایی که زدم، همه آدم‌هایی که دیدم، از دکتر حبیبی رئیس دانشکده تا دکتر نوریان و بچه‌های کلاس و فائزه و خانوم نعیمی(که هنوز هم خیال می‌کنم دیدنش توهمی بیش نبوده!)... و در مورد همه اتفاقاتی که شاید بیفته؛ سفر ایران‌گردی و اردوهای تهران‌گردی و سفر اروپا و بیستمین سالگرد سمپاد و کنکور و... هزار تا چیز دیگه!

فعلا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

تموم شد!

بالاخره این کنکور لعنتی هم اومد و رفت و تموم شد!

حالا هم هیچ دلم نمی‌خواد به این فکر کنم که چه طور دادم و چرا در حالی که من فکر می‌کنم سوالات ریاضی سخت بود و زبان ساده؛ بقیه شرکت‌کننده‌ها عقیده داشتن زبان سخت بود و ریاضی گلابی!

حالا دلم می‌خواد بخوابم! حسسسابی بخوابم! بعد که تلافی تمام این روزها شد، برم خونه مامان و بابای خودم، مامان و بابای رضا، مامان‌بزرگ رضاو بابابزرگ خودم! می‌خوام برم تک‌تک رفقا رو سیر ببینم تا حالم جا بیاد. می‌خوام رفقا رو دور هم جمع کنم تا تولد خودم و حسنا و نفیسه رو با هم برگزار کنیم!

می‌خوام برم لباس عید بخرم، آجیل بخرم،... می‌خوام خونه‌تکونی کنم، ملافه‌‌ها رو بشورم، روتختی رو عوض کنم، انباری رو مرتب کنم، پارکت‌ها رو دستمال بکشم، پیازهای لاله و نرگس رو تو گلدون بکارم.

می‌خوام به پایان‌نامه‌ام فکر کنم، به نظریات فارابی و ابن‌سینا و مطهری، به «علیکم بالسواد الاعظم»! می‌خوام برم کلاس یوگا و تمرین تنفس کنم. می‌خوام برم فلش یاد بگیرم. می‌خوام کتاب بخونم، فیلم ببینم، آرایشگاه برم، غذا درست کنم، میوه بخورم، قدم بزنم، نفس بکشم،....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

۱. مسخره است. نشستم روی اپن آشپزخونه مامان اینا و دارم با رفیق شفیق تلفنی حرف می زنم. من از اتفاقات بدی که افتاده می گم و می خندم. رفیقمون مونده که چرا می خندم! بعد اون می گه. از اتفاقات وحشتناکی که رخ داده. از صاعقه ای که انگار خورده وسط فرق سرمون. رفیق شفیق می گه و من... باز می خندم. فکر می کنه دیوونه شدم لابد. نمی تونم توضیحی بدم. مامانم داره تمام حرف هامو می شنوه و چهره مو می بینه. مامان به قدر کافی غصه داره. انقدر که تا ساعت ۱ نصفه شب که رضا بیاد مامان یه بند از همه اتفاقاتی که افتاده می گه و باز هم معلومه غصه ها رو دلش سنگینن. رفیقمون می گه و من می خندم که نکنه مامان حس کنه دخترش غصه ای داره. نکنه غصه دخترش هم به غصه هاش اضافه بشه...

۲. مسخره است. رفیق عزیزمون داره می ره سوریه. بهش زنگ زدم ازش خدافظی کنم. هنوز نرفته انقدر دلم براش تنگ شده که دلم می خواد گریه کنم. مسخره است ولی به جای این که من ازش دعا بخوام اون التماس دعا می گه...

۳. مسخره است. باورم نمی شد اوضاع انقدر خراب باشه. شنیده بودم که اوضاع مسابقات امسال خیلی فشله ولی فکر نمی کردم...! رضا صبح که پا شد بره گفت: دعا کن مسابقات خوب برگزار بشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط من.  |