صبحه. بلند میشم. با خودم فکر میکنم: کلاس دارم. برم دانشگاه؟ همهچی رو مرور میکنم. غیبتهام، اخلاق استاد، این که ترم آخر هستم و هیچ درسی رو نباید بیفتم و... درسهام، درسهام، درسهام! انقدر عقبم که اگه شبانهروزم ۴۸ساعت هم بود، تموم نمیشد. اما نباید نا امید شد. هنوز فرصت هست. هنوز امکانش هست که برسم. تصمیم میگیرم: امروز دانشگاه نمیرم.
*
هیچ کس هم ندونه، خودم خوب میدونم که من فقط امسال کنکور میدم. قبول نشدن و سال دیگه خوندنی در کار نیست. یا قبول میشم و ارشد رو هم میخونم، یا قبول نمیشم و بیخیال درس میشم. حالت دیگهای وجود نداره. چراش رو هم خودم خوب میدونم
*
آقای م.ا زنگ میزنه: شما این شنبه میاین مجله؟ خب معلومه که نه! میگه مگه صفحهتونو بستین؟ میگم تقریباً! فقط ستون گیاها مونده و ستون ادبیات و ستون جدول، به اضافه عکسهای همهی ستونها!! میگه گفتین چقدرشو بستین؟!! خجالت میکشم اما به روی خودم نمیارم. میگم ایشالا بعد کنکور جبران میکنم!
تلفنو قطع میکنم. حالم به هم میخوره از این: بعد کنکور! که شده ترجیعبند تمام جملههام. اما کاریش نمیشه کرد انگار.
*
این روزهااا دائم توی خونه تنهام. رضا مشغول هفتاد تا کار همزمانه و این وسط گاهی فرصت میکنه بره آزمون دکتراشو هم بده(!!) و من تمام هفته (دقیقا تمام هفته) و تمام صبح تا شبها رو تنهام. نمیدونم این تنهایی بده یا خوب. بده، چون گاهی انقدر صدای خودم رو نمیشنوم، میترسم لال شده باشم! و خوبه، چون وقتی رضا باشه، درس نمیخونم.
*
رفقا! دعا کنید این دو هفته کذایی بیاد و بره و کلکش کنده شه این کنکور لعنتی! دارم دق میکنم از بس هر روز از خودم پرسیدم: امروز برم فلان رفیق رو ببینم؟! و پشت سرش ترجیعبند: بعد کنکور! رو زمزمه کردم. مردم از بس دلم تنگ شد!
دلم برای رفقام تنگ شده.
دلم برای رفقام تنگ شده و می شینم پشت هم وبلاگ های آپ شده و آپ نشده شون رو می خونم.
دلم برای رفقام تنگ شده و صبح که از خواب بیدار می شم به خوابی فکر می کنم که دیدم. فاطمه زنگ زده و گفته با بچه ها قرار گذاشته دانشگاه شریف. می گم چرا اونجا؟ چرا بهشتی نذاشتی؟ میگه نفیسه نمی تونست بیاد. صدای خیابون میاد تو تلفن. می گم تو می تونی بیای دنبالم؟ میگه من ماشین ندارم! میگم کجایی؟ میگه سر چمران! می گم پس صبر کن بیام با هم بریم. تلفنو قطع می کنم و تند تند حاضر می شم. میرم سمت پنجره. پرده رو کنار می زنم. جا می خورم. داره برف میاد! تا دیروز که هوا آفتابی بود. چرا برف گرفته باز؟! نکنه تو این برف حسنا نیاد؟ نکنه...
از خواب می پرم. دلم انگار له شده از تنگی. چه خواب شیرینی بود. تو دلم می گم: کاش واقعیت داشت! می رم سمت پنجره. پرده رو کنار می زنم. جا می خورم. داره برف میاد!
توی زندگی هر کس فقط یه کارگاه وجود داره...
توی زندگی هر کس فقط یه کارگاه وجود داره...
توی زندگی هر کس فقط یه کارگاه وجود داره...
توی زندگی هر کس فقط یه کارگاه وجود داره...
توی زندگی هر کس فقط یه کارگاه وجود داره...
توی زندگی هر کس فقط یه کارگاه وجود داره...
...
- امروز رفتم مدرسه. رفیق شفیقمون، خرم کرد! البته نمیشه گفت خودم مایل نبودم برم، معلومه که بودم. اما به همون نسبت مایل به ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد هم بودم!!
مدرسه کارگاه بود. اعترافش کمی آزار دهنده است؛ اما حقیقتش اینه که من اصلا حس کارگاه دیدن نداشتم. حتی هر چی تلاش هم کردم، حس کارگاهیم ذرهای هم نجنبید. رفتم، اما فقط برای دیدن فاطمه و چشمه و بچههام.
- امروز هزار بار تو دهنم چرخید که بگم... بگم...
نمیدونم. شاید اشتباهم همین باشه. این که دائم دارم تلاش میکنم طاقتم رو، صبرم رو، زیاد کنم. این که حرفهامو نگه دارم. حالا مدتیه که طاقتم بیشتر شده، اما فعلیتم کم شده. یعنی هر اتفاقی میافته من فقط سعی میکنم طاقت بیارم. بی اون که براش کاری بکنم.
امروز هم حرفهامو نگفتم. مثل تمام دیروزها. مثل فردا و پس فردا و فرداها. مثل تمام این روزهااا. انگار دارم عادت میکنم به این که حرفهامو قورت بدم. امروز هم مثل تمام این روزهااا.
- چند ماهی بود به این فکر میکردم که رفاقت چه چیزی داره که دوستیهای معمولی نداره. فکر کردم چرا بعضیها مثلا در دوران مدرسه آخر دوست جونجونیان، و همین فردا که از مدرسه اومدن بیرون، دیگه همدیگه رو به جا هم نمیارن!
میدونی؟ دوستیها تا وقتی پایدارن که دوستان شرایطی مثل هم دارن. توی مدرسه امکان چنین چیزی خیلی زیاده، چون شرایط خیلیها مثل همه. درس، مدرسه، معلمها، امتحان و...! همهی اینها میشه دلیلی برای صحبت، برای کنار هم بودن، برای دوست بودن. اما رفاقت با اینها خیلی فرق داره. رفاقت این نیست که تو و رفیقت شرایطتون مثل هم باشه. اینه که تو شرایط رفیقت رو، و رفیقت شرایط تو رو درک کنه. باور کنه. و حتی با وجود اختلافی که در شرایطتون ممکنه باشه، کنارت بمونه و کنارش بمونی.
- میدونی رفیق؟ بعضی کلمهها هستن که هر کاری هم کنی از بعضی کلمههای دیگه گندهتر هستن. رفیق، کلمه گندهایه. خیلی گندهتر از دوست. هزار تا دوست، یه رفیق نمیشن. اصلا به پاش هم نمیرسن. دوست داشتن هم از اون کلماته. از اون کلماتی که انقدر گنده است که به این راحتیها نمیشه کوچیکش کرد. کلماتی مثل دلگیری، دلخوری، عصبانیت، ناراحتی و... خیلی کوچیکتر از اون هستن که بتونن جای دوست داشتن رو بگیرن. اینو باید یاد بگیریم. نه برای رفاقتمون، برای زندگیمون. برای زندگی با تمام کسانی که دوستشون داریم. دیدی این زن و شوهرهایی که با هم دعوا میکنن و دو ساعت بعدش دارن قربون صدقه هم میرن؟! فکر میکنی اون موقع که با هم دعوا میکردن همدیگه رو دوست نداشتن؟! اصلا فکر میکنی چرا الان ملت فرت و فرت از هم طلاق میگیرن؟ برای این که قدر بعضی واژهها رو نمیدونن. برای این که نمیفهمن بعد از اون دعوا، بعد از اون دلگیری، باز هم زندگی جریان داره. برای این که قدر کلمهی کوچیکی مثل دلگیری رو میذارن کنار کلمهی بزرگی مثل دوست داشتن.
- قبلاها وقتی میخواستم به خودم دلداری بدم، میگفتم زندگی بالا و پایین داره! عیب نداره! اما این روزهااا چیز تازهای فهمیدم. این زندگی نیست که بالا و پایین داره. فکر میکنی زندگی آدم حسابیها پایین داشته؟ یا زندگی عوضیها بالا داشته؟ نه! آدم حسابیها چه خوشیشون و چه سختیشون، هر دو بالا بوده و برعکس. راستش اینه که زندگی بالا و پایین نداره. این ماییم که بالا و پایین میریم.
- زندگی بدجوری در جریانه. گاهی حس میکنم انقدر بیجون شدهام که جریان تندش داره منو با خودش میبره. اما نگرانیام این نیست. نگرانیام از اینه که توی این جریان تند بعضی چیزها رو گم کنم. بعضی چیزهای عزیز رو. بعضی کلمههای بزرگ رو...!
- این ها؛ حرفهای نزده امروز!
- مدتی در این وبلاگ رو تخته میکنیم. شاید اون دنیا به نفعمون شد!!
تا اطلاع ثانوی، یا علی!
۲. رفتم دفتر گروه پرسیدم کلاس ها از کی شروع می شن. گفت از امروز! نگاه کردم دیدم صبح یه کلاس داشتم.
۳. تا کنکور کمتر از یک ماه مونده. یک کتاب ۴۰۰صفحه ای دارم که ۱۲ صفحه بیشتر ازش نخوندم. اینو بذار کنار تمام کتاب های نخونده و درس های مونده و درس های نفهمیده و وضع افتضاح زبان تخصصی تا دستت بیاد اوضاع چه ریختیه.
۴. از این ور مامان سه روزه آق والدینم کرده. چون چند روزه بابا رفته مسافرت و من هم نرفتم یه سر بهشون بزنم. هفته پیش بهش گفتم دیگه تا کنکور بیشتر از یه بار در هفته نمی تونم برم خونه شون. فکر نمی کرد جدی بگم. از اون ور مامان رضا زنگ می زنه که فلان کس از یزد پاشده اومده اینجا می خواد شما رو ببینه. به رضا زنگ زدم و خواهش کردم به مامانش بگه خودش کار داره تا من به درس هام برسم. از یه ور رفقا زنگ می زنن که ما کی بیایم خونه تون؟ مجبورم بگم بعد کنکور. چه قدر حس بدی دارم. از یه ور دیگه فائزه زنگ می زنه و می گه چهارشنبه بیا کارگاه مدرسه. ما هم اون روز میایم!
۵. توی این هیر و ویر... رفقا... مشعل... بعضی حرف ها خیلی نگفتنی اند. خیلی نگفتنی...
به گمانم دارم دیوونه می شم.
*
اگر آقای پناهیان سه بار در سال قاط بزند حکما یک بارش همین ظهر عاشوراست. آقای پناهیان عزیز تقریبا هر بد و بیراه عرفانی ای(!) که می توانستند به ملت گفتند و بعد آن قدر روضه خواندند که روضه خوان اصلی(حاج سعید) نمی دانست دقیقا چه کاره است! نتیجه این شد که برای این که روضه اش از روضه سخنران(!) کم نیاورد کاری کرد که یکی یکی ملت غش کرده را روی دست ها از در مسجد می بردند بیرون.
نمی دانم این طرز روضه خواندن چه قدر خوب یا بد است. فقط می دانم در تمام زندگی ام این طور گریه نکرده بودم. امروز ما خانم های مسجد دانشگاه حسابی زنانه گریه کردیم و حسابی مردانه سینه زدیم!
*
حرف دیگری نیست.
(...یا بهتر است بگویم بقیه اش حرف نیست.)
دوباره می رویم سراغ کمدها. مشکی ها را از زیر لباس های اتو نشده بیرون می کشیم. دکمه های کنده شده را می دوزیم، لک های پاک نشده را پاک می کنیم. اتویشان می کنیم. برگه های زیارت عاشورا را می گذاريم توی جیبهایشان. قرارهایمان را با هم چک می کنیم. ساعت مراسم ها را می پرسیم. برنامه مداح ها را جستجو می کنیم...
وقتش است. باید آماده شویم.