اينجا كسي نيست.
و هرگز نيز كسي نبوده است!
من دوباره از اينجا گذر نخواهم كرد.
مرا به خاطر بسپار.
شايد براي خاطر تو
روزي برگشتم.
كسي نيست.
اينجا هرگز كسي نبوده است.
و پشت پنجره
- تنها-
پردههاي بيدزده
تاب ميخورند.
دوستان گرامی! رفقای عزیز!
یادتون هست در دبیرستان یه چیزی خوندیم تحت عنوان «دلتا» که با یه مثلث نشونش می دادن و برابر بود با «b2-4ac»؟!
من یک سوالی دارم! این دلتای مزبور به چه دردی می خورد؟! یادمه که اگر برابر یا کوچک تر با بزرگ تر از صفر بود، یه اتفاقاتی برای معادله می افتاد! سوال اینه که: چه اتفاقاتی؟!!
در راستای همین سوال، یه چیزایی هم راجع به ریشه های معادله داشتیم. یه فرمول هایی برای کشف ریشه های معادله بر اساس a و b و c! یه رابطه هایی هم در مورد جمع و ضرب این ریشه ها بود، نه؟! کسی یادشه اینا چی بود؟!!
یک سال...
درست یک سال می گذره، از اولین روزی که این خونه، شد خونه ما!
خوب یادمه! تا ساعت یک نیمه شب هنوز یه عده آدم توی خونه ولو بودن. مامان های خودمون و چند نفر که سمج تر از بقیه مهمون ها بودن. آخه خیلی از مهمون ها به خاطر برف و یخ بندون شدید اون شب قید اومدن توی سربالایی های ولنجک رو زدن و رفتن خونه هاشون. مامان اینای من هم رفتن. من انقدر خسته بودم که به خداحافظی مختصر و دست تکون دادنی بسنده کردم. نشستم روی صندلی و سیمین شروع کرد به درآوردن زینقول جاتی که توی سرم فرو کرده بودن! فکر می کردم درد داشته باشه، اما نداشت. پوست سرم، از بس که موهام کشیده شده بودن، کاملا سِر شده بود!
بالاخره مامان و بابای رضا هم خدافظی کردن و رفتن. چه قدر دلم یه دوش آب داغ می خواست. وقتی آب داغ ریخت روی سرم، تازه فهمیدم چه قدر در تمام روز سردم بوده!
رضا تا نیمه های شب نیومد. وایساده بود همراه مامانش این ها و بقیه به جمع و جور کردن گوشت گوسفند قربونی و میوه و شیرینی ها. من توی خونه تنها بودم. توی خونه ای که قرار بود خونه ی من باشه. خونه من...؟! باورم نمی شد! نگاه کردم: هیچ چیز آشنا نبود. هیچ چیز! پس اتاق من کجاست؟ میز تحریرم کو؟ متکای مثل چوبم؟ لوستر سفید شل و ول اتاقم؟ کتابخونه بزرگم؟ و... مامانم، بابام، مجید...؟! هیچ کس نبود. هیچ آشنایی نبود. من تنهای تنهای تنها بودم...
رضا که اومد من غرق گریه بودم...
*
حالا یک سال از اون شب می گذره. همیشه با خودم فکر می کردم این مامان و باباهای ما چه طوری این همه سال با هم زندگی کرده ان؟ حوصله شون از قیافه هم سر نرفته؟! رودل نکردن از بس هی با یکی زندگی کرده ان؟! فکر می کردم عمرا اگر من بتونم دو ماه با یکی زندگی کنم!!
حالا ما یک ساله که با هم زندگی می کنیم. اینو تقویم می گه. اگر فصل های سال اومدن دی ماه رو نشون نمی دادن، عمرا من تصور نمی کردم که این زندگی بیشتر از چند ماه طول کشیده باشه! حالا به فکرهای خودم می خندم. حالا؛ وقتی که فکر می کنم: کاش اون دنیا هم با هم باشیم. یه دنیا، خیلی کمه برای با هم بودن...!
در اين نقطه از شهر
گويي تمام سال برف مي بارد
در اين نقطه از شهر که ما
شبي
تمام هستي مان را به فراموشي سپرديم
خدا هم نمي داند چقدر
برف لاي مژه هايت را دوست داشتم
چقدر
شعرهاي بي قاعده ات را
چقدر انگشتان بي قرارت را
چقدر دل پر دردت را
*
دیشب دلم می خواست تمام شهر را شیرینی بدهم.
چقدر خوشحالم از این اتفاق مبارک! چقدر خوشحالم از خوبی و خوشحالی اش!
آقای آصف عزیز! مبارک! هزار هزار هزار بار مبارک!
کسی از دور صدا میزندم
چه پریشان شدهای...!
بخش نیایشی ماجرا: خدایا! میخوای من قرآن نخونم، بیا مثل یه خدای خوب بهم بگو: «بندهجان! قرآن نخون!» چرا این اداها رو درمیاری؟!
بخش احساسی ماجرا: از وقتی که اولین mp3 player ها(!) پا به عرصه وجود گذاشتن، دلم میخواست یهدونه از اونها رو داشته باشم تا توش همهی قرآن رو بریزم و بتونم هر وقت که دوست داشتم، همهجا، توی اتوبوس، تاکسی، خیابون، به جای شنیدن همه مزخرفات دور و برم قرآن گوش کنم. فقط گوش کنم! انقدر این موضوع طول و عرض پیدا کرد که تبدیل شد به یه آرزو! تا جایی که حتی به خودم قول دادم هر کی برام یکیشوبخره، هر چی قرآن گوش کردم و خوندم، نصف ثوابهاش مال اون!
بخش رمانتیک ماجرا: حالا بعد از نصف عمری یه همسر مهربونی پیدا شده و با هزار ترفند من و داداش محترم یک mp3 player به عنوان کادوی تولد بهم داده. CD قرآن رو هم همون داداش محترم برام آورده. خوشحال و خندان میشینم پشت کامپیوتر که تمام قرآن رو بریزم توش که... پس درایو CD کو؟؟!!!
بخش علمی ماجرا: ویروسی هست که خیلی باحال است! اولها که وارد کامپیوتر میشود، کاری به کارت ندارد. بعد کمکم پرو میشود و به فایلهای مربوط به سیستم عامل راه پیدا میکند. اینجاست که ویروس دست به کار میشود. چه کاری؟ یکی یکی درایوهای کامپیوتر را کنفیکون میکند!!!
صدام اعدام شد.
خبر همین بود. همین جملهی کوچک سه کلمهای. اما... لرزهای عجیب به پشتم انداخت.
دویدم جلوی تلویزیون. یک لحظه بیشتر نبود. چند نفر طناب را به گردنش انداختند و بعد... تمام. صدام اعدام شد.
برای چند نفری خبر را فرستادم. جوابها برگشت. همه انگار خوشحال شده بودند: «الحمدلله!»، «به سلامتی و مبارکی!» و... اما چرا؟ خوشحالی برای چه؟ برای مردن پیرمردی که دیگر شلوارش را هم نمیتوانست بالا بکشد؟! برای به دار آویختن کسی که بوی گند تعفن خیلی پیش از اینها هیکلش را گرفته بود؟!... من خوشحال نشدم.
نه که ناراحت شده باشم یا چیز دیگری. من نه خوشحال شدم، نه هیچ چیز دیگر. فقط لرزه افتاد به جانم. انگار که ناگهان سوز سردی دویده باشد توی خانه.
وقتی بچه بودم فکر میکردم یک جنایتکار بزرگ مثل هیتلر، مثل چنگیز، چهطور میتواند بمیرد؟! چهطور میتواند برود پیش همانهایی که قبلاً خودش فرستاده است آن دنیا؟! و فکر میکردم مردمی که جنایتهای او را دیده باشند، چه حالی میکنند از مردن او! چه لذتی میبرند از جان دادن او...!
حالا دارم میبینم؛ مردن یک جنایتکار بزرگ را. میبینم که چه راحت طناب را میاندازند گردنش و... تمام! بی هیچ لذتی برای کسانی که جنایتهای او را دیدهاند و حس کردهاند.
صدام مرد. اما هزاران همسر و پدر و برادر ما مگر برمیگردند؟ هشت سال خون و خون و خون مگر پاک میشود...؟
من خوشحال نیستم.
من از مردن جنایتکار بزرگ، آن هم وقتی که دیگر حال جنایت کردن را نداشته، خوشحال نیستم.
میخواهم بنویسم و نمیتوانم. با خودم میگویم مینشینم پشت کامپیوتر و تمامش میکنم. همه چیز را مینویسم و بعد خیالم راحت میشود. اما نمیشود. یکی ـ که از طرف خودم ماموریت دارد این کار را بکند ـ نمیگذارد. گیر میدهد که اگر همین وقتی را که میخواهی برای نوشتن بگذاری، درس بخوانی چهقدر بهتر است و ال است و بل است و جیمبل است! راست میگوید. بعد میگوید: بعد از کنکور هر چهقدر دلت خواست بنشین پشت همین کامپیوتر و هر دریوریای دلت خواست بنویس. میگویم چشم؛ اما میدانم مزخرف میگوید. میدانم که بعد از کنکور همهشان را فراموش میکنم. اصلاً بعضی کارها هستند که آدم فقط وقتی کنکور دارد، دوست دارد انجام بدهد. یادش به خیر! سال پیشدانشگاهی از همیشه بیشتر سینما و رستوران رفتیم، از همیشه بیشتر در خیابانها ول چرخیدیم، از همیشه بیشتر کتاب غیر درسی خواندیم، از همیشه بیشتر کلاس دودر کردیم...! و درست از روز بعد از کنکور هیچکس دلش نمیخواست هیچکدام از این کارها را بکند. میدانم! بعد از این کنکور عمراً چیزی نخواهم نوشت.
*
این روزهااا از بس هیچ چیز نمینویسم، گاهی نوشتههایم از دهانم میزند بیرون! نشستهام و ناگهان میبینم دارم نوشتههایی را که ننوشتهام از بر میخوانم! میدانم که نوشتهای که از من بیرون رفت، دیگر هرگز نوشته نمیشود. کاش میتوانستم جلوی دهانم را بگیرم و ببندم تا نوشتههایم را اینطوری هدر ندهد. کاش میشد همهشان در ذهنم نگه دارم تا این کنکور لعنتی بیاید و برود و بعد...
شاید واقعاً بعد از کنکور همهشان را نوشتم. شاید!
سالهای کودکی
دل زغصه دور بود
ماهی خیال من
حوضش از بلور بود
یک درخت سبز بود
زیر سقف آسمان
بند گاهوارهای
گربهای کنار آن
ناگهان شبی بلند
از سرم عبور کرد
بند گاهواره را
تاب داد و دور کرد
خواب سبز کودکی
زرد و غمانگیز شد
برگها چو ریختند
شکل او پاییز شد
برگهای خسته را
دسته دسته باد برد
قصههای خوب را
مادرم ز یاد برد
سالها گذشته باز
حوض خالی، آب نیست
گاهوارهام کجاست
خواب هست و تاب نیست
*
پانویس:
انگار ناگهان یکی به تو گفته باشد: «از بازی برو بیرون!»
و تو ناگهان میبینی تماشاچیای بیش نیستی.
حالم به هم میخورد از صدای این موبایل لعنتی که آهنگ اساماسهایش انگار پرندهای است که جیغ میکشد.
دوباره رفتهایم توی رختخواب و فکرها افتادهاند به جانم. میدانم که خوابم نمیآید، اما ترجیح میدهم بخوابم تا این که بین فکرهای تکراری بچرخم و غلت بزنم و گم بشوم.
رضا خوابیده. خیلی راحت. امشب مامان زنگ زده بود. آخر شب. خیلی آخرشب! آن هم برای چه چیزی! زنگ زده بود ببیند میشود خودم بروم کادوی تولدم را بخرم؟!! به رضا گفتم «مطمئنم مامان از توی رختخواب بلند شده و به من زنگ زده. اینها از آن فکرهای قبل از خواباند!» گفتم «خیلی زنها اینطوریاند. قبل از خواب به تمام آن چیزهایی که در سرشان وجود دارند یک بار فکر میکنند. همهشان را دوره میکنند و بعد که مطمئن شدند یک بار همهشان را جلوی چشمشان آوردهاند، میخوابند.»
حالا وقت خواب است و من شدهام مثل همان خیلی از زنها. هر کاری میکنم تمام نمیشوند. فکرهای بیربط و ناموزون میآیند و میروند، انگار نه انگار که کلهی من ـ خیلی باشد ـ یک کوچه باریک است نه یک اتوبان چهار بانده! سرم از ترافیک فکرها درد گرفته. فکرها راحتم نمیگذارند. فکرهای مسخرهی تمام نشدنی: «جدولهای آمادهسازی زمین را تمام نکردهام. به مهسا گفته بودم جمع و جورشان میکنم. فایلها را هم برنداشتهام. یادم باشد صبح برشان دارم. ای بابا! فلشمموریام هم که گم شده. باز خدا فرنوش را خیر بدهد که امروز زنگ زد و گفت جا مانده دفتر مجله. راستی! جدول مجله را کسی چک میکند؟ خدا کند امین یادش نرود. این حسنا هم که هنوز مطالبش را نفرستاده. دیوانهام کرده با این مطلب فرستادنش. کاش ول کنم این مجله را و راحت شوم از شرش. اوضاع درسهایم خیلی بیریخت است. این مشتق لعنتی را هر کار میکنم تمام نمیشود. معلوم نیست سه سال پیش چهطور این مسائل را حل میکردم! حالا حتی راهحلهای خودم را هم نمیفهمم. کسی هم که جزوهی هندسه و گسسته را ندارد به من بدهد. شاید سهشنبه بروم از موسسه خود یارو بگیرم. اما سهشنبه که نمیشود. میخواهم ماماناینها را بگویم بیایند. وای، خدای من! مهمانی! از همه بدتر غذا درست کردن است! تصمیم گرفتهام ماهی درست کنم. به خاطر مامان خودم و مامان رضا. اما بلد نیستم. خدا کند دستور پختش در همین جلد کتاب آشپزی باشد که دست خودم است. اگر دست فاطمه باشد، چه کار کنم؟ تازه! بابای رضا ماهی دوست ندارد. برای او چه درست کنم؟ چی دوست دارد؟ رضا که عمراً نمیداند. ...اصلاً رضا یادش هست که چهارشنبه تولد من است؟ فکر میکنی اگر خودم بهش یادآوری نکنم، یادش میماند کیک بگیرد؟ کاش اینطور باشد. کاش رضا فرق داشته باشد. فرق داشته باشد با همهی مردها که یادشان نمیماند...» له میشوم زیر فکرهایم. پتو را کنار میزنم تا سرم هوایی بخورد. نگاه میکنم. رضا خوابیده و صدای نفسهایش شنیده میشود، بلند و کشدار. نور آباژور تابیده توی صورتش. آباژور را خاموش میکنم، شاید تاریکی کمک کند زودتر خوابم ببرد. چشمهایم را میبندم. در دلم میگویم: بخواب! بخواب! بخواب! به مغزم فشار میآورم که دیگر به هیچ چیز فکر نکند. به هیچ چیز! هیچ چیز! هیچ چیز! «هیچ چیز...! هیچی خونه نداریم! باید دوشنبه با رضا بریم میوه بخریم. تازه، باید به بچهها هم بگم چهارشنبه جمع شیم دور هم. از پارسال که با رفقا تولد نگرفتم، هنوز ته دلم ناراحتم. وای که چقدر نگران حسنام. دلم آشوبه...»