تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
 

۱. کلی حرف داشتم که حالا تاریخ انقضاشون گذشته. کلی حرف در مورد انتخابات شورا بود که می خواستم محض اظهار فضل بنویسم که متاسفانه فرصت نشد!

۲. تولد گرفتن ـ اون هم برای یه آدم ۲۰ و چند ساله ـ شاید کمی لوس به نظر برسه. اما مسئله اینه که تولد گرفتن مهم نیست. دور هم جمع شدن مهمه. همدیگه رو دیدن. با هم خندیدن. ساعتی خوش بودن...! این وسط جای فرخنده خیییلی خالی بود.

۳. مدت ها بود امتحان نداده بودم! کم کم داشت یادم می رفت امتحان دادن چه ریختیه! خوب شد بالاخره یکی از اساتید از ما میان ترم گرفت که ما دچار کمبود نشیم!!

۴. عجب کیبورد مزخرفی داره این کامپیوتر دانشکده!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط من.  | 

فرصت نیست.

همین.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

آهای! ملت! کسی حاضره دو ماه کوفتی این صفحه ی کوفتی رو از من بگیره و بشه مسئول صفحه ی ۱۰ و ۱۱ تا من دو کلوم درس کوفتی بخونم واسه این کنکور کوفتی کوفتی کوفتی؟!

هل من ناصر ینصرنی؟!!

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

پیش‌پرده

آخر شبه. حالم خیلی خرابه. از صبح انقدر گریه کردم که چشمام شده مثل دو تا توپ تنیس سرخ. رضا انواع جنگولک‌بازی‌ها رو در میاره که من خوشحال باشم. یه اس‌ام‌اس میاد. از فاطمه است. نوشته: «ببین! من خیلی دلم برای تو تنگ شده! تو احیاناً دلت برای من تنگ نشده؟!»

 

پرده اول

صبح، خونه ما، برف برف برف!

فاطمه اس‌ام‌اس می‌زنه که «من دارم میام خونه‌تون؛ صبحونه‌ی حسابی بذار!» براش می‌زنم که «نون نداریم!» اس‌ام‌اس وقتی می‌رسه که رسیده در خونه!!

 

پرده دوم

با ماشین فاطمه توی خیابون‌های یخ زده‌ی ولنجک لیز لیز بازی می‌کنیم و می‌ریم سمت مترو. من می‌رم دفتر مجله، فاطمه می‌ره کلاس زبان.

 

پرده سوم

فاطمه از کلاسش اومده دفتر مجله. من دارم به سختی با اون دو تا یاروی سرویس عکس کل‌کل می‌کنم. اون هم سر چی؟ عکس کاچی!! عکسش مربوط به ستونیه که فاطمه می‌نویسه. میاد یه چیزی بگه؛ بهش می‌گم: «یه وقت نگی ستون آشپزی رو تو می‌نویسی‌ها! اینا به خونت تشنه‌ان!!»

 

پرده چهارم

حسنا هم میاد که بریم سینما. میاد و یه‌بند هم نق می‌زنه که نریم این فیلم؛ بریم اون یکی فیلم! هر چی بهش می‌گیم هم قبول نمی‌کنه. آخرش با کلی اصرار و خواهش و بحث و پیگیری میاد توی سینما. نه آب‌میوه می‌خوره، نه اسمارتیز، نه چیپس، نه پفک و نه کرانچی!!

 

پرده پنجم

فیلم تموم می‌شه و بلند می‌شیم که بیایم بیرون. حالا همه حالمون خوبه! سینما درست سر خیابون خونه‌ی الهام ایناست. به بچه‌ها می‌گم بریم یه سری بهش بزنیم. حسنا می‌گه همین حالاش هم مامانش راهش نمی‌ده خونه. فاطمه هم با حسنا می‌ره.

 

پرده ششم

تازه بعد از چایی اول به الهام می‌گم: «راستی! مزاحم نباشم؟!» و کلی می‌خندیم! من‌ام و الهام و مامانش. داداش‌هاش هم به زور می‌فرستن بیرون! ما هم می‌ریم توی اتاق الهام و اون برای من پیانو می‌زنه...!

 

پرده هفتم

رضا گفت که میاد دنبالم. می‌ترسید توی برف ماشین گیرم نیاد. نمی‌دونست اون‌جا کلا خبری از برف نیست! مامان الهام گفت می‌ره میوه و خرت و پرت بخره برای شام. هر چی گفتم ما شام نمی‌مونیم، به خرجش نرفت! رضا رسید و مامان الهام اومد دم در. یکی مامان الهام می‌گفت، یکی رضا. آخرش رضا کم آورد!

 

پرده هشتم

انقدر خوش می‌گذره که نمی‌دونیم ساعت چنده. در باز می‌شه و بابای الهام و بعد داداش‌هاش میان. می‌خوام بگم چه زود اومدن! نگاه می‌کنم به ساعت، می‌بینم 11 شبه!! الهام دو تا پسر گنده رو نشون می‌ده و می‌گه: «حامد و ممد!» کف می‌کنم: «عمراً! رفتی از تو خیابون دو نفرو آوردی به جای داداش‌هات جا زدی؟!» باورم نمی‌شه! آخرین باری که دیده بودمشون، حامد جقله بچه بود!

 

پرده نهم

از الهام و حامد و محمد و مامان و باباش بابات مزاحمتمون معذرت‌خواهی می‌کنیم، بابت زحمتشون تشکر می‌کنیم، عیدو تبریک می‌گیم و خداحافظی می‌کنیم. توی ماشین که می‌شینم تازه می‌فهمم چه‌قدر عضلات گونه‌ام درد می‌کنه؛ از بس که خندیدم!

 

پرده آخر

رضا می‌گه: «این خانواده هیچ‌وقت پیر نمی‌شن! خیییلی خوشن!!» می‌خندیم.

خدا رو شکر می‌کنم. بابت روزی که یکی از بهترین روزهااای این روزهااا بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط من.  | 

می خواستم چیزی بنویسم اما فقط برای رفقا.

نوشتم. رفقا می توانند بخوانند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

خوشحالم! خیلی خوشحالم! بالاخره من صاحب میز تحریر شدم! همون میز تحریر محبوبم...!

فعلاً فقط خوشحالم! بقیه اش باشه بعد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

از اقصی‌نقاط کشور چیزی حدود ۶۰۰ پروژه دانش‌اموزی به سازمان رسیده. تقریباً تمام پروژه‌ها هم همراهشان یک‌جور دیسکت یا سی‌دی دارند. این سی‌دی‌ها و دیسکت‌ها هم گزیده‌ای از تمام ویروس‌های لاینحل کامپیوتر منزل دانش‌آموز، مدرسه، مغازه‌ای که برایشان سی‌دی را رایت کرده، دفتر تایپ و... سایر جاهایی است که پروژه در آن‌ها چرخیده.

این سی‌دی‌ها و دیسکت‌ها می‌روند در هر سوراخی که  راه به کامپیوتری در سازمان داشته باشد. بعد دست به دست در کامپیوترهای مختلف می‌چرخند و همه را به فیض یروس‌هایشان می‌رسانند.

سپس فلش‌مموری رضا در تمام این کامپیوترها می‌چرخد و مجموعه‌ی بی‌نظیری از تمام این ویروس‌ها گردآوری می‌کند. پس از تمام این مراحل، فلش‌مموری رضا به این کامپیوتر می‌چسبد و چنان حالی به آن می‌دهد که نگو و نپرس!

این‌طوری می‌شود که چنان‌چه کسی تصمیم بگیرد وبلاگش را آپ کند، باید ظهر که رسید خانه کامپیوتر را روشن کند، تا بعد از ظهر ویندوز بالا آمده باشد. سپس برای کانکت شدن تلاش کند و هنگام غروب که تماس برقرار شد، پس از ۴۰بار دکمه refresh را زدن، موفق به زیارت وبلاگش شود. در پایان و پس از آپ کردن وبلاگش باید بلند شود و بخوابد، چون ساعت از ۲ نیمه شب هم گذشته!!!

این بود انشای من!

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط من.  |