تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
 

در دفتر تحریریه بحث حقوق و آخر ماه و کرایه خانه و دردسرهای اول زندگی بود. بحث بین همه بود. همه با هم حرف می زدیم. می گفتیم. می خندیدیم. یکی پرسید: خونه تون کجاست...؟

خجالت کشیدم...

گفتم.

و بعد...

من از بحث خارج شدم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

در اين نقطه از شهر

گويي تمام سال برف مي بارد

در اين نقطه از شهر که ما

شبي

تمام هستي مان را به فراموشي سپرديم



خدا هم نمي داند چقدر

برف لاي مژه هايت را دوست داشتم

چقدر

شعرهاي بي قاعده ات را

چقدر انگشتان بي قرارت را

چقدر دل پر دردت را

 

-------------

نمی دانم شعر مال چه کسی است. سالهاست آن را حفظم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

دیروز فرخنده دفترهای دیفرانسیل پیش دانشگاهی ام را که مدت ها مانده بود پیش حسنا برایم آورد.

خیلی بچه بودیم. خیلی می خندیدیم. خیلی می فهمیدیم. خیلی عوض شدیم. خیلی بزرگ شدیم. قبول کن حسنا! باور نداری بیا آن صفحه هایی را که خودت برایم نوشته ای بخوان!

*

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش

بنــماند هیــــچش الا هوس قمـــــار دیــگر

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

امروز برای کاری رفتم مدرسه. مدت‌ها بود آن طرف‌ها نرفته بودم و امروز هم اگر امانتی‌ام دست کسی نبود، نمی‌رفتم. از همان مسیر همیشگی مترو رفتم. اتوبوس‌های میدان سپاه به انقلاب را سوار شدم و میدان فلسطین پیاده شدم.

آن جلو یک گل‌فروشی بود. یاد آن روزی افتادم که دوان‌دوان تا گل‌فروشی دویدم و گفتم برایم رزهای سرخ بلند را بگذارد لای روزنامه؛ همین‌طوری می‌برم. بعد از نماهنگ به هر کدام از بازیگرها یک شاخه گل دادم. هنوز عکسش هست...!

گذشتم. رسیدم به ورزشگاه گلاب! بوی کلر استخر از زیر در بیرن می‌زد. گویا بالاخره بعد از سال‌ها استخرش هم راه افتاده بود.

گذشتم. آقاسید دم در مدرسه ایستاده بود. نیشم تا بناگوش باز شد. خدا می‌داند چه‌قدر آقاسید را دوست دارم! سلام کردیم و گفت: «اومدی امانتی‌ات رو ببری؟» امانتی را که دسته‌ای پول بود به دستم داد و خداحافظی کردیم. راه افتادم به سمت بالا، سمت میدان ولیعصر. چرا آمدم؟ چرا نرفتم داخل مدرسه...؟ نمی‌دانم! اصلاً چرا باید می‌رفتم؟ چه چیزی آن تو بود...؟ نمی‌دانم. اما غریب بود. خیلی غریب بود که تا دم مدرسه بیایی و تو نروی!

حالا رسیده بودم جلوی در همان خانه‌ی قدیمی. هنوز هم کسی نخریده بودش! هنوز دست‌خط من که با ماژیکی که از مدرسه دودر کرده بودیم رویش نوشته بودم، معلوم بود! انگار ساعتی پیش بود که با الهام از آن‌جا گذشتیم و با کلی خنده روی در خانه نوشتیم: «این شماره درست نیست. لطفاً درستش را بنویسید!» چند روز بعدش صاحب خانه شماره‌ی جدیدی را روی در نوشته بود. ما رفتیم سر کوچه و از تلفن عمومی زنگ زدیم به خانه‌شان: «نه! ما نمی خوایم خونه رو بخریم! فقط می‌خوایم بریم توشو ببینیم!!» و صاحب خانه عصبانی شد و قطع کرد...!

گذشتم. جلوتر یک درخت بود. بزرگ‌ترین درخت آن حوالی، که تقریباً وسط پیاده‌رو هم روییده بود. نگاهش کردم. پوسته‌هایش ریخته بود. ایستادم. به تنه‌اش دست کشیدم. خوب یادم بود. آن شب سرد زمستانی را که پای همین درخت ایستادم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. آن‌جا در حضور آن درخت به خدا قولی دادم. و قولم را با خیسی اشک‌هایم روی درخت ثبت کردم. هنوز خوب یادم هست هوا چه‌قدر سرد بود...!

گذشتم.

گذشتم.

گذشتم.

از جلوی آن عینک‌فروشی که ما یک سال تمام وقتی از جلویش رد می‌شدیم مسخره‌بازی درمی‌آوردیم و آخرش هم صاحبش راضی نشد آن عکس کذایی را به ما بدهد. از کنار آن شیرینی‌فروشی که بوی آشپزخانه‌اش هنوز هم دل آدم را به هم می‌زند. از جلوی آن لوازم‌التحریری که آخرش نفهمیدیم صاحبانش کجایی هستند. از جلوی آن... و آن... و آن دیگری...

گذشتم.

از میان تمام خاطرات شفاف بچگی‌هایمان.

*

یادش به خیر! آن روز که قرار گذاشتیم ۲۰ سال بعد (یعنی ۱۸بهمن ۱۴۰۰خورشیدی) همدیگر را در مدرسه ببینیم، حتی فکرش را هم نمی‌کردیم که روزی واقعاً این تاریخ خواهد آمد! آن‌قدر دور و دست‌نیافتنی بود که برایمان خنده‌دار به نظر می‌آمد! انگار داشتیم از ماوراءالطبیعه یا از آدم‌های فضایی یا فیلم‌های سینمایی حرف می‌زدیم!! یادم هست که یکی از بچه‌ها به مسخره گفت: «حالا اون روز اومدیم، پانشید با شووراتون بیاین‌ها!!» و ما چه‌قققدر خندیدیم! خنده داشت دیگر! ما کجا و روزهای بزرگ شدنمان؟! ما کجا و آدم‌بزرگ‌ها کجا؟!

*

همیشه وقتی از بین خیابان‌ها با خنده و سر و صدا رد می‌شدیم، می‌دیدم که آدم‌بزرگ‌هایی که از اطرافمان رد می‌شوند، جور عجیبی نگاهمان می‌کنند. آن موقع‌ها نمی‌فهمیدم این جور عجیب چه جوری است. امروز فهمیدم. وقتی به دو نفر از بچه‌های مدرسه که از بین کوچه‌ها می‌گذشتند و با حرارت حرف می‌زدند، نگاه کردم. با حسرتی بزرگ از خاطرات روزهای خوش بچگی...

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط من.  | 

شنبه هوا به طرز عجیبی(که به تهران نمی آمد) تمیز بود.

نگران بودم که نکند همین طوری بماند.

 خوشبختانه با کمک مردم عزیز شهر عزیزمان هوای تهران مثل همیشه اش شده.

امروز طرف های انقلاب دودش کمی هم هوا داشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

دو هفته پیش افطاری دانشکده بود. البته نه همه‌ی دانشکده. فقط یه پایه از یه گروه! (دانشکده ما همچین یه جورایی جمع ۷۲ملته! با اون همه گروه و رشته!) افطاری شهرسازی۸۲ بود و من که هیچ دخالتی توی برگزاری افطاری نداشتم دیر رفتم و مثل مهمون‌ها بودم!

دو سال قبل که افطاری داشتیم، خیلی از کارهاشو خودم کرده بودم. اما این بار اصلاً وارد ماجرا نشدم. نمی‌دونم؛ شاید احساس کردم واسه این بچه‌بازی‌ها(!) زیادی پیر شدم و این کارها از من گذشته و بهتره بذارم چار نفر که تا حالا از این کارها نکرده‌ان، کار رو دست بگیرن.

وقتی رسیدم، بچه‌ها پرسیدن: «ا، پس همسرت کو؟!» چند روز قبلش بچه‌ها با اس.ام.اس و پیغام بهم فهمونده بودن که بچه‌هایی که متاهل هستند، با همسرانشون دعوتن. البته همچین تعدادی هم نبودیم. یه دختره از ما بزرگ‌تر بود (که درس‌هاشو با ما می‌گذروند) و پیش از من ازدواج کرده بود، من، و یکی از پسرهای کلاس که همین تابستون عقد کرده بود.

رضا همون روز خیلی اتفاقی متوجه شده بود که دو سه تا از دوستاش دارن می‌رن قم. وقتی دید من هم دارم می‌رم افطاری، راهی شد و اون هم باهاشون رفت قم. برای بچه‌ها دلیل نیومدن رضا رو توضیح دادم و سر قابلمه آش رو که یکی از بچه‌ها آورده بود گرفتیم و رفتیم تو.

روز بسیار خوبی بود. بچه‌ها تقریباً تمام کارهای چیدن میزها رو کرده بودن و من کلی غر زدم که بابا، ۴۰ دقیقه مونده تا اذان، انقدر زود آش‌ها رو نریزید، یخ می‌کنه! اون وسط‌ها از بوفه دانشکده پیغام دادن که بیاید فلاسک آب جوش رو ببرید! پسرها اون حوالی نبودن و من و هاله هم عارمون می‌اومد بریم عین دخترهای ننر به پسرها بگیم برن فلاسک رو بیارن. رفتیم بوفه و هرکدوم یکی از دسته‌های فلاسک گنده رو گرفتیم و راه افتادیم. واقعاً سنگین بود و از اون بدتر این بود که تعادل هم نداشت! به جلوی در بوفه که رسیدیم، دو تا از پسرهای کلاس از دور ما رو دیدن و اومدن که مثلاً آخر تریپ مردونگی بذارن: «آبجی! برو کنار، ما هستیم!!». پسرها دو تا دسته‌ها رو گرفتن و بعد یهو یکی‌شون که زیادی زور تو بازوش قلمبه شده بود، دسته رو کشید. اون یکی هنوز دسته رو نگرفته بود و در نتیجه فلاسک کج شد و آب جوش خالی شد روی دست اون بیچاره! افتضاح بود! دستش خیلی بدجور سوخته بود. اونی که فلاسک رو کج کرده بود، از شدت ترس و عذاب وجدان داشت گریه‌اش می‌گرفت!! دست اون یکی رو گرفت و بردش. بعداً فهمیدیم رفته‌ان از یه جا پماد تهیه کنن. من و هاله یه کم به اون‌ها، یه کم به آب جوش ریخته، و یه کم به هم نگاه کردیم و بعد باز دسته‌های فلاسک رو گرفتیم و راه افتادیم. نمی دونم، اگر ما کمک مردونه شما رو نمی‌خواستیم باید چی کار می‌کردیم؟!

*

اذان رو گفتن و بچه‌ها جمع شدن و چند تایی از اساتید دعوت شده هم اومدن. یه کمی که گذشت، بین بچه‌ها پچ‌پچ درگرفت که یکی بره به اساتید بگه یه حرفی، صحبتی، چیزی! هر کی به اون یکی می‌گفت و هیچ کس جلو نمی‌رفت. من گفتم: بیاید خودمونو معرفی کنیم!! این کار، جزء کارهای مسخره و خنده‌دار سال اولی‌ها بود! بچه‌ها مخالفت کردن و گفتن تو برو به اساتید بگو حرف بزنن! من هم دیدم کسی به حرفم گوش نمی‌کنه، خودم جلسه رو شروع کردم! از مسخره‌بازی معرفی و یادآوری همه خاطرات مربوط به این سال‌ها بگذریم! خیلی جلسه بامزه‌ای بود!

من به طرزی که حتی برای خودم هم عجیب بود، انقدر مسخره بازی و شلوغ بازی درآوردم که خدا می‌دونه!هر کی هر حرفی می‌زد، من پشت سرش یه تیکه می‌انداختم! از دعا برای شفای سوخته و آمرزش سوزاننده، تا تیکه انداختن به اون پسره که با نامزدش اومده بود (که: وای! چه جمع رمانتیکی!). فقط همین مونده بود که به رئیس دانشکده هم تیکه بندازم و همگی بخندیم...، که انداختم! شب عجیبی بود. من تمام شیطونی‌های وجودی‌ام رو که توی این سه سال سعی کرده بودم مهارشون کنم، ریختم بیرون! آخر شب پگاه می‌گفت: یکی جلوی اینو بگیره!!

*

بچه‌ها بعداً می‌گفتن چشم شوهرتو دور دیده بودی که انقدر شلوغ کردی؟! اون موقع خندیدم، اما بعداً که فکر کردم دیدم اتفاقاً قضیه برعکسه! چون شوهرم بود و وجود داشت، من هر کاری دوست داشتم کردم!

در تمام این سال‌هایی که من توی دانشکده بودم، سعی کرده بودم رفتارم رو کنترل کنم. توی دانشکده‌ای که ـ به سلامتی ـ همه از خواهر و برادر به هم نزدیک‌ترند، این که سعی کنی به دیگران بفهمونی که قرار نیست هر کسی به خودش هر اجازه‌ای رو بده، کار سختیه. یادم هست که سال اول بهم شوک وارد شد، وقتی دیدم که بعضی‌ها انقدر بی‌جنبه‌اند که وقتی یه بار بهشون سلام می‌کنی، دفعه‌ی بعد به اسم کوچیک صدات می‌کنن! بعدها فهمیدم همه‌ي پسرها بی‌جنبه‌ان! (آقایون! لطفاً سعی نکنید خودتون رو استثنا بفرمایید! گفتم: همه!) از حزب‌الهی و ریشو و خوش‌اخلاق و فرهنگی‌اش گرفته تا لات و لوت و بچه نظام‌آباد و جوادیه‌اش!

بعد از اون من حقیقتاً مبارزه کردم! برای حفظ ارزش‌های خودم مبارزه کردم. و توی این مبارزه پیروز شدم، چون هنوز من تنها کسی توی کلاس هستم که به اسم کوچیک صداش نمی‌کنن. اما این مبارزه خرج داشت. یکی از هزینه‌هاش همین مهار کردن شیطونی‌ها و شلوغی‌های بالقوه‌ام بود که نباید می‌ذاشتم بالفعل بشه. چون هیچ پسری انقدر فهمیده نبود که بفهمه یه تیکه انداختن به این معنا نیست که «عزیزم! تو خیلی برای من مهم هستی!!!»

ولی حالا خیییلی وضعیت فرق کرده. حالا من ازدواج کردم و این یعنی «یکی توی دنیا هست که برای من مهمه. و البته اون تو نیستی!!» و این کلید آزادی شیطونی‌های من بود! حالا به هر کی دلم می‌خواد سلام می‌کنم یا نمی‌کنم. با هر کی دوست داشته باشم حرف می‌زنم یا نمی‌زنم، و هر کی رو دلم بخواد دست می‌اندازم یا نمی‌اندازم! و هیچ کس هم به خودش اجازه نمی‌ده که از حرف‌ها و کارهای من برداشت عجیب و غریبی به نفع خودش بکنه، چون می‌دونه که من صاحب دارم...!

خوبه... اما راستش کمی تاسف‌باره.

تاسف‌باره، که تازه وقتی متاهل شدی، باهات مثل آدم رفتار می‌کنن. و تا وقتی دختر تنهایی هستی، به خودشون حتی زحمت این رو نمی‌دن که تو رو هم به قدر خودشون احترام کنن. رفتارهای پسربچه‌ها واقعاً تاسف‌باره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

چه‌قدر لذت بخشه!

آدم تازه می‌فهمه زنان ۵۰ سال پیش چه‌قققدر خوش‌بخت بوده‌اند!

سه روزه که نشسته‌ام توی خونه. این تعطیلی غیر منتظره، ما رو که هم هزار تا کار عقب‌مونده داشتیم و هم هیچ جایی برای رفتن نداشتیم، چسبوند توی خونه.

دیشب بعد از مدت‌ها خودم غذا درست کردم. یه عالمه وقت داشتم تا فکر کنم و توی کتاب‌های آشپزی بگردم و یه غذای جدید درست کنم! (البته به قول بچه‌ها در حال حاضر تقریباً تمام غذاهایی که من درست می‌کنم برای بار اوله!!)

این روزهااا دارم مزه‌ی خانوم خونه بودن رو حس می‌کنم. می‌چشم... خیلی شیرینه! خصوصاً که رضا هم خونه است و تنها نیستم.

غذا می‌پزم،

جاهایی از خونه رو که در طول این ۱۰ ماه که عروسی‌مون گذشته، یه بار هم تمیز نکردم، تمیز می‌کنم،

لباس‌های رنگ و وارنگ می‌پوشم،

میوه پوست می‌کنم و میارم تا با هم بخوریم،

به سر و شکل و قیافه‌ام می‌رسم،

با رضا چایی می‌خوریم و کتاب می‌خونیم و فیلم می‌بینیم،

... زندگی می‌کنیم!

*

شاید طی چند روز آینده کلاً وبلاگ رو به هم بریزم. حتی شاید اسمش رو هم عوض کردم: این روزهااای زنانه! اون وقت شاید چیزهایی رو که روزی قول داده بودم بفهمم و بنویسم، نوشتم. (اما اگر وبلاگ به هم ریخت، بدونید نصفش زیر سر شهربانوئه. انقدر قشنگ و زنانه می‌نویسه که آدم وسوسه می‌شه!)

 

تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

عجیب است!

تصور چنین کلماتی از کسی که تمام دنیا از او حساب می برده اند عجیب است!

*

تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است.

عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.

در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.

صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.

ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله. 

(نامه حضرت امام به همسرشان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط من.  |