تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

 

اتومبیل در اتوبان جلو می‌رود. نه من حرف می‌زنم، نه رضا. هر دو ساکت نشسته‌ایم و منتظریم. اتوبان شلوغ است و این کمی عجیب به نظر می‌آید. هر چه جلوتر می‌رویم ماشین‌ها فشرده‌تر می‌شوند. نگاه می‌کنم. انگار یکی از لاین‌ها بسته شده. ماشین‌ها آن لاین را دور می‌زنند و می‌روند به لاین بغلی. ماشین جلوتر می‌رود. سرم را می‌چسبانم به شیشه و سعی می‌کنم ببینم چه چیزی راه را بند آورده. نزدیک می‌شویم. ماشین کناری جلو می‌رود و می‌بینم: هیکل مردی افتاده بر اسفالت خیابان. مردی ژولیده و ژنده که دراز به دراز کف خیابان افتاده. موتور سواری آن سوتر، از موتورش پیاده شده و به سمت او می‌آید. ماشین حرکت می‌کند و چشم‌های من، چسبیده به شیشه، ناگهان سرخ می‌شود. لکه‌ی خون تیره‌ای از زیر سر مرد بر روی خیابان ریخته. خون تیره... به رنگ لباس‌های مرد و پای چشم‌هایش و لب‌های کبودش. تصویر مرد از جلوی چشمانم کنار می‌رود. آخرین چیزی که به چشمم می‌آید، هزاری مچاله شده‌ای است که مرد هنوز آن را در مشتش فشار می‌دهد، انگار...!

*

لال شده‌ام. رضا می‌گوید: «زنگ بزن ۱۳۷!» نمی‌توانم: «نمی‌تونم!» ساکت می‌شویم. در ذهنم بلند صدای کسی می‌پیچد: «و چند روز دگر نوبت من و توست...!»

*

و چند روز دگر...

از کجا معلوم؟ شاید ما هم روزی...

با اسکناس مچاله شده‌ای که شاید قرار بوده آخرین کرایه تاکسی‌مان باشد، با کیفی سنگین از کتاب‌ها و جزوه‌ها، و کارت دانشجویی که دلمان به بودنش در کیفمان خوش است، و فکرهایمان برای آخرین درس‌ها و امتحان بعدی و رویای قبول شدن در کنکور ارشد که چه‌قدر برایمان مهم بوده، و کسانی که شاید در خانه منتظر ما بوده‌اند، و مهمانی آخر هفته که به کسی قولش را داده‌ایم، و قرار فردا صبحش، و قول‌هایی که به این و آن داده‌ایم، و دوست و آشنا که به‌شان دل‌گرم بودیم، و لباسی که همین تازگی‌ها خریده بودیم، و سری که به غرور بالا می‌گرفتیم،و کلی افاده که برای در و همسایه و فامیل و خواستگار می‌آمدیم، و کسانی که دل‌شان را شکسته بودیم، و نمازهایی که نخوانده‌ایم، و چیزهایی که نفهمیدیم، و کتاب‌هایی که خریده‌ایم و هنوز نخوانده‌ایم، و کارهایی که باید می‌کردیم، و رویاهایی که باید مجالشان می‌دادیم، و هزار هزار هزار چیز دیگر که چسبانده بودمان به زندگی!

حالا،

لکه‌ای خون تیره(حتی شاید روشن؛ چه فرقی می‌کند؟!) ریخته روی اسفالت خیابان و هنوز آن آخرین کرایه تاکسی‌مان در دست‌مان مانده. حالا دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد. کرایه‌ات را از قبل حساب کرده‌اند...!

*

رضا زنگ می‌زند ۱۳۷.

من خیلی وقت است دارم گریه می‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

تاکسی، پیاده‌رو، اتوبوس، جمع‌های خانوادگی، گعده‌های دوستانه، حرف‌های آخر شبی و هر جای دیگری که فکرش را بکنی همین است: دور هم نشستن و از دولت و ملت و امت بد گفتن! هر کس هم به سبک خودش بد می‌گوید. پیرمردهای فرتوت برای پدر رضاخان فاتحه می‌خوانند، مادربزرگ‌ها خدا و پیغمبر را به میان می‌آورند، عینکی‌ها ادای روشنفکرها را درمی‌آورند و هفت ـ هشت تا ایسم و لوژی پشت سر هم ردیف می‌کنند، جوان‌ها مسئولین را مسخره می‌کنند و آخرین جوک‌ها را تعریف می‌کنند، و راننده تاکسی‌ها هم، با فحش‌هایشان به بالا و پایین مملکت، عفت را زیر سوال می‌برند! و ما... گوش می‌دهیم.

*

یکی از آشنایان ما بعضی وقت‌ها کارهایی می‌کرد که برای من عجیب بود. بچه‌مسلمان بود، ولایت فقیه را قبول داشت، نماز‌خوان و هیئتی بود، اما... در جمع‌هایی از این دست می‌نشست و پابه‌پای بقیه بدگویی می‌کرد. نه که فکر کنید نا آگاه بود و نمی‌فهمید و جوگیر می‌شد؛ نه! اصلاً تمام آن جمعی که می‌نشستند همه فهمیده بودند، تحصیل‌کرده بودند، مسلمان بودند، از سیاست‌های کلان و نظام جمهوری اسلامی و اقتصاد و این جور چیزها سر در می‌آوردند. اما وقتی دور هم جمع می‌شدند، می‌نشستند به بد گفتن از عملکرد دولت و مسخره کردن شخصیت‌های مهم کشور و بازگویی همان جوک‌ها که در تاکسی شنیده بودند!

برای من این موضوع خیلی عجیب بود. یک بار به او گفتم فلانی! تخریب چهره دولت جمهوری اسلامی از نظر شرعی اشکال دارد؛ اما گویا جدی نگرفت. بعدها بیشتر دقت کردم و دیدم این امر، اصلاً چیز عجیبی نیست. همه جا اوضاع همین است. و قسمت تاسف‌بارش این است که اتفاقاً مذهبی‌ها و روشنفکرهایش، با اشرافی که به مسایل مملکت دارند، بیشتر از همه اشکال وارد می‌کنند و حرفشان هم بیشتر از بقیه (مثلاً راننده تاکسی‌ها!) مقبول می‌شود.

*

«كمك به دولت، كمك به كشور است؛ از هر جناحى ميخواهد باشد. همه‏تان يادتان هست، ديديد كه دولتهاى مختلف از زمانى كه بنده اين مسئوليت را داشتم، مورد حمايت من بودند. اين معنايش اين نبوده كه من با سياستهاى آن دولتها در همه جا موافق هستم، نه؛ تصريح هم ميكردم و ميگفتم كه با بعضى از سياستهايشان در زمينه‏هاى مختلف موافق نيستم؛ اما كليت دولتها را من هميشه حمايت كرده‏ام.

اينكه افرادى بيايند و سعيشان اين باشد كه دولت را ناكارآمد جلوه بدهند، اين خدمت به كشور نيست. اگر عقيده‏شان هم اين است، اين عقيده را بايست به يك نحوى به گوش خود مسئولان دولتى يا مسئولانى كه ميتوانند اثرگذار باشند، برسانند؛ اما تبليغِ ناكارآمدى دولت را در بين مردم كردن، آن هم غيرمنصفانه، صحيح نيست. اگر واقعيت هم ميداشت، نبايد به شكل تبليغاتى و داد زدنِ بر سر كوچه و بازار ظاهر ميشد؛ چه برسد به آنجايى كه واقعيت هم ندارد و غيرمنصفانه است. انتقاد كردنِ صحيح و عاقلانه، غير از حرف زدن به شكلى است كه يك دستگاه را ناكارآمد نشان بدهند و ناموفق جلوه بدهند؛ چه حق باشد، چه ناحق، غلط است.

اشخاص و مسئولانى ميآيند و اين از آن، آن از اين، گله‏هايى دارند، شكوِه‏هايى دارند؛ گاهى بجا، گاهى نابجا، ايرادى ندارد؛ به ما بگويند خوب است؛ اما اين گله‏گزاريها نبايستى در سفره‏ى مردم گذاشته شود. مردم چه تقصيرى كرده‏اند؟!

جلوِ مردم دست به يقه شدن و با هم يك و دو كردن، مردم را دل‏شكسته ميكند. چرا ما بايد مردم را دل‏شكسته كنيم؟ مردمِ به اين خوبى؛ مردمى كه اين‏طور پشتوانه‏ى نظامند؛ مردمى كه بزرگترين قدرت را به اين نظام مقدس دادند كه بتواند در سخت‏ترين ميدانها مثل كوه بايستد. اين را مردم كردند؛ ما كه از خودمان چيزى نداشتيم. مردم را نبايستى دل‏شكسته كرد.»

(بخشی از سخنان مقام معظم رهبری در جمع مسئولین نظام ـ ۸۵/۷/۱۸)

*

چند روز پیش قسمت‌هایی از این سخنرانی را در اخبار شنیدم. انگار آبی بود بر آتش. آبی که این آتش تردید را خاموش می‌کرد: بالاخره کدام درست است؟ آن چیزی که من فکر می‌کنم، یا کاری که همه می‌کنند؟

با تمام این‌ها، چند روز پیش به یکی از بستگان که داشت بدگویی می‌کرد، گفتم که نظر رهبر این است و بدگویی از دولت کار درستی نیست. گفت: نمی‌شود که ساکت ماند! گفتم: قرار نیست ساکت بمانیم! اما «انتقاد» با «استهزاء» خیلی فرق دارد. گله‌گذاری و بدگویی در یک جمع خانوادگی چه فایده‌ای دارد برای نظام؟ جز این است که چهره دولت را بین همان چند نفر خراب(تر) می‌کند؟ در حالی که هیچ نفعی ندارد؟

*

فلانی! باور کن تزریق ناامیدی در دیگران (و حتی در خودت) اشکال شرعی دارد! بابا؛ ناسلامتی ما مقلّد رهبریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

«انت الغالب و انا المغلوب...»

*

شکست خوردیم خدا! از همان راه ها که تو پیشتر هشدار داده بودی... رفتیم و شکست خوردیم.

*

«و هل یرحم المغلوب الا الغالب...؟»

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

http://www.shooshe.com/CLIPS/sfmp.html

 

خود کلیپ قشنگه. اما آهنگش معرکه است. اگه گفتین آهنگ چیه...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

فرصت نیست.

حتی برای اون پستِ:

«مرام فقط...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

استادی داریم که تعادل روانی نداره! تیر ماه براش کار طراحی شهری‌ام رو بردم، بهم داده۱۶. بهش گفتم برام نیمه تمام بزنه که کار رو ببرم و روش کار کنم و شهریور بیارم که نمره‌ی بیشتری بگیرم (۵واحد، کم الکی نیست!). قبول کرد و خوب یادم هست جمله‌اش رو که: «شهریور بیاری، بالاخره از این ۱۶ بیشتر می‌گیری...!»

اوایل شهریور بردم و خبری نشده تا آخر شهریور که منشی گروه زنگ زده بهم که: «بیا دانشگاه! دکتر لقایی برات ناتمام رد کرده، گفته ترم دیگه بیای و درس رو دوباره بگیری...!» کف کردم! تا دانشگاه رو با کله رفتم و سراغ استاد رو گرفتم. بهش می‌گم آخه استاد! تو یه بار به من نمره دادی! می‌گه: «نه! این کار یه سری نقاشی کودکانه است!!» می‌گم حالا هر چی! همین کار یه بار از خودت ۱۶ گرفته! می‌گه: «من نمی‌دونم اون موقع هم برای چی بهت ۱۶ دادم! احتمالاً به خاطر همین اخلاق خوبت بهت دادم، وگرنه کارت که ۱۶ نمی‌گیره!!!»

بعد از کلی کل‌کل استاد محترم کار رو برگردونده و گفته که تا یک‌شنبه ـ کاری رو که توی یک ماه انجام دادم ـ ببرم و دوباره انجام بدم و بیارم. حالا چند شنبه است؟! سه‌شنبه!

زندگی‌ام رو تعطیل می‌کنم و می‌شینم پای کار. یکشنبه کار رو می‌برم و می‌ذارم تو بغل استاد. لبخند می‌زنه و می‌ره تو دفتر.

دو روز بعد میام و از منشی گروه سراغ نمره‌ها رو می‌گیرم. می‌گه توی زونکنه. می‌رم سراغ زونکن. اسم‌ها رو رد می‌کنم تااا...  ۱۲! هنگ می‌کنم.

*

چند روز پیش آقای آصف رو دیدم. پرسید: «وضع درسی‌تون چه‌طوره؟» گفتم: «بد نیست...» گفت: «خراب شده، نه؟» ساکت شدم. یعنی انقدر معلوم بود؟ گفت: «معلوم بود!» خجالت کشیدم، خیلی. اومدم فحش بدم به استاد روانی‌مون، دلم نیومد. سر اذان بود!

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

می‌ایستم جلوی آینه. دور می‌زنم. می‌چرخم. جلوی کت گیپور را می‌کشم و می‌آورم جلو. این طوری بهتر نیست؟ ولش می‌کنم. دوباره چرخ می‌زنم. روی پاشنه‌ی پا می‌ایستم. بهتر است یک صندل پاشنه‌بلند بپوشم، نه؟ روی پاشنه می‌چرخم. دامنم چرخ می‌خورد و می‌رود هوا. چه‌قدر این کار را دوست دارم! می‌ایستم. به خودم که توی آینه ایستاده‌ام نگاه می‌کنم. چه‌قدر بزرگ شده‌ام! شده‌ام مثل زن‌هایی که در مهمانی‌ها می‌دیدم. با لباس‌های رسمی، دامن‌های اتو کشیده، کت‌های گیپور دوخته، کفش‌های پاشنه بلند، موهای سشوار کشیده، صورت‌های آرایش کرده، ابروهای باریکِ کشیده،...! چه‌قدر تصویر دوری بود! آن روزهایی که هر جا می‌رفتم همان تی‌شرت و شلوار جین همیشگی را می‌پوشیدم و جوراب‌های رنگی راه‌راه و موهای همیشه بافته. برایم مهم نبود بقیه چه می‌گویند. بگذار فکر کنند من خلم! چه اهمیتی دارد؟

اما حالا انگار مهم شده. نه برای خودم. مادرم سپرده لباس مرتب بپوشم و بیایم. فامیل شوهر قرار است بیایند افطاری و بعضی‌هایشان برای بار اول است که مرا می‌بینند. چه‌قدر مادر رضا خوشحال خواهد شد اگر من آراسته و مرتب جلوی فامیل‌هایش بروم. و من... چه‌قدر خوشحال می‌شوم اگر بتوانم مادر خودم و مادر رضا را خوشحال کنم...!

می‌نشینم جلوی آینه. با چهره‌ای غریبه. یادش به خیر! آن روز که برای اولین بار از آرایشگاه برگشتم، از دیدن خودم در آینه چنان جا خوردم که نفسم بند آمد! تا مدت‌ها نشسته بودم جلوی آینه و سعی می‌کردم باور کنم که روبروی من آینه است، و نه تصویر کسی دیگر!

حالا باز نشسته‌ام روبروی آینه. چه‌قدر دلم برای خودم، برای شلوار جینم، برای تی‌شرت گل و گشادم، برای چکمه‌هایم، برای خودم تنگ شده. چه‌قدر دلم برای مدرسه تنگ شده. چه‌قدر دلم برای رفقایم تنگ شده...!

*

بچه‌ها! افطاری مدرسه رو می‌آین...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

انقدر حرف هست برای نوشتن، که خدا می‌داند.

انقدر کار هست برای کردن، که خدا می‌داند.

انقدر برنامه هست برای پیش بردن، که خدا می‌داند.

انقدر فکر هست برای مشغول شدن، که خدا می‌داند.

انقدر دغدغه هست برای درگیر شدن، که خدا می‌داند.

انقدر مشکل هست برای حل کردن، که خدا می‌داند.

انقدر غصه هست برای رنج کشیدن، که خدا می‌داند.

انقدر این غصه‌ها کمر آدم را می‌شکند، ... که خدا هم نمی‌داند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

ماه مبارك شد و وقت ثواب

موقع تسبيح و دعا و كتاب

موسم افطار شود فتح باب

خلق همه منتظر توپ و تاپ

گوش به گلبانگ اذان، هاي هاي

آمده ماه رمضان، هاي هاي

 

جمعي در ذكر خداوندگار

برخي خورده نهاني نهار

چندي الواط براي شكار

گشته به هركوچه روان، هاي هاي

آمده ماه رمضان، هاي هاي

 

صف زده در سفره به يك منظره

مرغ و فسنجان و كباب و كره

فرني و شامي قدح افشره

چشم فقيران به در و پنجره

بلكه وزد بويي از آن، هاي هاي

آمده ماه رمضان، هاي هاي

 

ز اول شب تا به سحر هي بخور

بستني و شير پياپي بخور

دوغ عرب ماست ميامي بخور

تا كه نگشته نفست طي بخور

بلكه بگيري خفقان، هاي هاي

آمده ماه رمضان، هاي هاي

 

اي فقرا خون جگر قوت ماست

آتش دل دانه ياقوت ماست

سطح زمين سفره ناسوت ماست

دوش ملك تخته تابوت ماست

منزل ما باغ جنان، هاي هاي

آمده ماه رمضان، هاي هاي

 

(نسيم شمال)

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

اگرچه باغ من ز گل تهی است

ولیکن آسمان من

پر از ستاره ها

      ستاره ها

      ستاره ها

تمام این ستاره ها برای تو

                         برای تو

فقط تو مانده ای برای من.

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط من.  |