(این یک شنود است!)
یه بار از استاد معارفمون پرسیدم «معجزه واقعاً چیه؟ اصلاً شما به چی میگین معجزه؟» گفت «ببین! معجزه واسه هر کی یه چیزه. معجزهی پیامبر برای ابوذر، نگاه پیامبر بود. تو هم به این چیزها گیر نده!» من که فکر میکنم توی این دوره و زمونه، هر کی باید بگرده معجزهی خودشو پیدا کنه و بچسبه بهش. همین!
۱.
دیشب مهمون داشتیم. مهمونداری واقعاً کار سختیه. از صبحش (و گاهی حتی از دیروزش) کار داره. قبل از هر کار باید تصمیم بگیری چی میخوای درست کنی و پذیراییات چی باشه، و تازه بری ببینی تو خونه چیها داری و چیها رو باید بری بخری. بعد با همسر عزیز کلی توی مغازهها و فروشگاهها بگردین تا روز جمعهای هویج و جعفری و قارچ و نون فانتزی و شلیل و سیب و گلابی پیدا کنین. بعد از ظهر هم به شستن میوهها و چیدن شیرینیها و درآوردن ظرفها از توی کمد و مرتب کردن خونه میگذره تا وقتی مهمونها اومدن مطمئن باشی دیگه هیچ فرصتی نیست تا یه نگاهی به کتاب زبانت بکنی که فردا امتحانش رو داری!
این که زندگی دو نفری شروع میشه، نه یه نفری؛ خوبیاش اینه که کارها موازی و سریع پیش میره. من میوهها رو میچینم، رضا پذیرایی میکنه. من چاییها رو میریزم، رضا شیرینی میگردونه. من شنیسلها رو سرخ میکنم، رضا میچینه تو بشقاب. من ظرفها رو میچینم، رضا غذا رو میکشه. و...
همه چیز خوب پیش میره. غذا رو همه دوست دارن و من خدا رو شکر میکنم که مثل دفعهی اول که مهمون داشتم غذامو خراب نکردم و آبروم حفظ شده! همه شام رو میخورن و تشکر میکنن و برای این که به سریال نرگس برسن، خداحافظی میکنن و میرن خونهشون!
رضا میره تا دم در مهمونها را بدرقه کنه. حالا منام و یه خونهی به هم ریخته و ظرفهای کثیف و اجاقگاز روغنی و شیرینیهای نیمخورده و تفالههای ته لیوان. تمیز کردن همینها چند ساعت طول میکشه. اما تمام تنم درد میکنه. همونجا، وسط خونه، دراز به دراز میافتم و...
میخوابم!
۲.
روایت شده که کسی میره میبینه امامعلی(ع) نشسته و غمگینه. میپرسن چرا ناراحتین؟ اتفاقی افتاده؟ امام(ع) جواب میدن: «هفت روز گذشته؛ و بر ما مهمانی وارد نشده...!» میگن بعد از ظهر همون روز پدر و پسری مهمون امیرالمومنین میشن. امام(ع) آب میارن و خودشون دستهای پدر رو میشورن. پسرشون هم دست پسر مرد رو میشوره. میگن امام(ع) خیلی خوشحال شده بودن...!
۳.
مهمونداری سخته! باید رسم مهمونداری رو بلد باشی.
رسم مهمونداری میوه و چایی جلوی مهمون گذاشتن و غذا درست کردن و سفره چیدن نیست. مهمونداری سخته؛ اما نه به خاطر اینهاش...! باید امیرالمومنین باشی و دست مرد ناشناسی رو با دستای خودت بشوری، تا بفهمی مهمونداری یعنی چی!
چند وقتی نبودم. یک هفتهای درگیر کار سازمان، بعد هم نیمهی شعبان بود و سرزدن به مامانها بعد از اون همه مدت و عید دیدنی و این حرفها. امروز بالاخره خونهام. دو تا چیز هست که باید بنویسم.
*
فکر میکردم به جز چند جایی(خونهی خودمون، مدرسه، و بیت رهبری) هیچ جای دیگهای برام حس «خونه» رو نخواهد داشت. اما شب نیمهی شعبان، وقتی داخل مسجد دانشگاه شدم و نشستم روی فرشها، وقتی چشمم به اون ستونهای سبز قرآننوشته افتاد، فهمیدم چهقدر اینجا برام حس خونه داره! (اگرچه گاهی توی این خونه راهت نمیدن!!)
*
بین همهی حرفهایی که این روزها در مورد امامعصر(عج) شنیدم و خوندم، یه چیز توی ذهنم مونده و بیرون نمیره. شب نیمهی شعبان، آقای پناهیان توی دانشگاه سخنرانی کرد. یه جا از حرفهاش برگشت گفت: ما در مورد جامعهی غربی شونصد تا کتاب داریم. برای هر «ایسم» غربی شونصد تا نقد داریم. جامعهی غربی رو خوب میشناسیم. اما حتی یه نفر نمیاد بگه آقا! جامعهی مهدوی چه شکلیه؟! این آقایی که میخواد بیاد، چه جامعهای میخواد بسازه؟ این کار ما که میشه همون بعد از ۲۵سال سراغ علی(ع) رفتن که! اونا هم از جامعهی اموی خسته شدن، رفتن سراغ جامعهی علوی. امام هم گفت بابا، انقدر اصرار نکنید! شماها نمیدونید جامعهی علوی چیه! من بیام، پوستتون کنده میشهها؟!... حالا ما هم از جامعهی غربی خسته شدیم، میگیم بریم سراغ جامعهی مهدوی! در حالی که اصلاً نمیدونیم جامعهی مهدوی چی هست...!
*
از میون این صحبتها یه جمله توی گوش من زنگ زد: این آقایی که قراره بیاد، چه جامعهای میسازه...؟
ما که ادعای شهرسازی نداریم. اما دوستانی که خودشونو یهپا شهرساز میدونن، تا حالا کدومشون به این فکر کردهان که «شهر مهدوی چهجور شهریه؟» چه شکلیه؟ مردمش کجان؟ مدیریتش چه طوریه؟ دست کیه؟... مگه نه این که ما وظیفه داریم تا میشه فاصلهمون رو با جامعهی مهدوی کم کنیم؟ پس چرا هیچ کس به ما نگفته بود که شهر خوب یعنی شهر مهدوی؟ چرا شهر خوب ایدههای کوین لینچه؟! چرا ما ایده نداریم؟...
پس این دانشگاه قرار بوده چی یاد ما بده؟!!
این روزهااا اگه تلویزیون رو روشن کنی و بشینی پاش، حتماً یکی از کانالها داره ویژهبرنامههای هفتهی دولت رو پخش میکنه. یکی از برنامههایی که این یکی دو ساله خیلی باب شده، فیلمبرداری کوتاهی از زندگی شخصی شهید رجاییه. لااقل خودم سه چهار بار تا حالا این تصویرها رو دیدم. اون روزها رجایی نخستوزیر بوده. یه گروه فیلمبرداری میرن سراغش و ازش میخوان که سرزده باهاش برن خونهاش؛ رجایی هم قبول میکنه. دوربین با رجایی میره تو و به همّه جای خونه سر میکشه. تا حدی که بالاخره یه جا رجایی از اتاق میاندازهشون بیرون که: «دیگه برید بیرون، من شلوارمو عوض کنم!!» خونهی رجایی، خونهی بسیار سادهایه. ظرفهای قدیمی و کمی درب و داغون، سماور قدیمی، سفرهی کوچیک خونه، و غذا... سیبزمینی آبپز!!
این تصاویر رو بارها دیدهم. بارها دیدهام و میدونم که تعداد بارهایی که من دیدهم حتماً کمتر از تعداد بارهایی بوده که تلویزیون اونها رو نشون داده. فهمیدن دلیل این همه نشون دادن این تصاویر خیلی ساده است: «ببینید، به این میگن خدمتگزار صدیق مردم! ساده و بیادعا!...» و شعارهایی از این دست! خیال نکنید من در سادگی یا صادق بودن رجایی شک دارم؛ هرگز! شک من در شعارهایی است که میشنوم. شک من در کسانیه که این شعارها رو میدن...!
دلم میخواد بدونم پس اونهایی که اون روزها ـ زمانی که رجایی هنوز زنده بود ـ شعار «رجایی، رجایی، وزیر ارتجاعی!» میدادن و اونو امّل و بیسواد و دهاتی میدونستن، الان کجان؟! کیها بودن که این حرفها رو میزدن؟ چی شد که تا رجایی مرد، یهو انقدر عزیز شد؟ یهو همه شدن سینهچاک رجایی و مداح سادگیاش و مرید خدمتگزاریاش؟
یادمه یهبار برای بابام حرفی رو که توی مدرسه از یکی شنیده بودم، برای بابام گفتم. یکی گفته بود که آقای خامنهای فلان است و بهمان است و (... ببخشید) عرضهی رهبری ندارد. بعد هم درآمده بود که امام این طوری نبود! شجاع بود و خوب بود و ال بود و بل بود...! خیلی بچه بودم اون موقع. بدجوری از حرفهایی که شنیده بودم رنجیده بودم. بابام گفت: «اونهایی که الان این حرفها رو میزنن، وقتی هم امام بود همینها رو به امام میبستن و قربون صدقهی امیرالمومنین میرفتن! مطمئن باش آقا هم اگر (... نباشیم و نبینیم) بمیرند، اینها به خوبی ازش یاد میکنن. چون اون وقت دیگه نیست و آزاری هم برای کسی نداره...!»
حالا رجایی هم دیگه نیست و بیآزار شده. همونها که اون روزها سادگی رجایی رو توی سرش میزدن که امّله و دهاتیه و بیسواد، شاید حالا همین نزدیکیها نشستن و خودشونو بهش بستن و پزشو میدن. رجایی هم که نیست...
به قول دیگران: سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است!
بچه تر که بودم، در یکی از این کتاب های رکورد (از همین کتاب ها که «ترین» ها را جمع می کنند) خواندم که ملکه ای وجود داشته که بیش از 50 سال حرف نزده. ماجرا از این قرار بوده که یک بار همسر این زن (یعنی شاه مملکت) وقتی او داشته حرف می زده، حرفش را قطع می کند و می گوید: «ساکت شو!» زن ساکت می شود... اما تا آخر عمرش! زن دیگر هرگز حتی کلامی حرف نمی زند. خیلی ها (از جمله خود شاه) خیلی کارها می کنند که او حرف بزند. اما زن هرگز فراموش نمی کند که روزی همسرش به او چه گفته. انگار اندوه این حرف هرگز از دلش بیرون نمی رود...!
*
حساب راست و دروغ بودن ماجرا را کنار بگذاریم. همیشه با خودم فکر کرده ام که خیلی اراده داشته این زن! بگذریم از این که اصل ماجرا چقدر کشکی بوده؛ اما این که آن زن تصمیمی گرفته و توانسته تا آخر عمر پایش بایستد، بدجوری آدم را تکان می دهد. راستش... خیلی دلم می خواست می توانستم مثل این زن باشم...!
*
فکر می کنید اگر آدم تمام عمر بستنی نخورد، چه اتفاقی می افتد؟!