جفتمان میدانستیم برای چه داریم میرویم. و جفتمان هم به همه دروغ میگفتیم. آن مسخرهبازیها (برای دیدن مهتاب کرامتی) بهانه بود. ما میرفتیم کس دیگری را ببینیم. اما راستش را بخواهی، هنوز هم نمیدانم برای چه! میخواستیم ببینیمش که چه بشود؟! نه او را با ما حرفی بود و نه ما را با او. پس برای چه میرفتیم...؟ نمیدانم.
*
یک روز شنبه بود. ما پیشدانشگاهیها شنبه فقط یک کلاس عربی داشتیم. بعد از کلاس چهقدر ول گشتیم تا عصر شود و برویم حوزهی هنری: جلسهی نقد سریال خاک سرخ.
فردای آن روز تقریباً نصف بچههای مدرسه ما را در تلویزیون دیده بودند. با آن انگشتر سبز گنده، میشد از چند متری مرا تشخیص داد! ما هم که رفته بودیم ردیف اول! نمیخواستیم برویم. کیفهایمان را گذاشته بودیم جایی وسطهای سالن و رفته بودیم بیرون که زنگ بزنیم و آژانس برگشت را هماهنگ کنیم. وقتی برگشتیم، سالن تاریک تاریک بود و قرار بود قسمت آخر سریال را پخش کنند. جلوتر که رفتیم، دیدیم هیچ جای خالیای نیست. دو نفر از آن وسط صدا زدند که: «این دو تا کیف مال شماست؟!» معلوم شد دوستان نشستهاند سر جای ما و خیلی هم راحتند! ما هم کیفهایمان را برداشتیم و بی آن که چیزی ببینیم، نشستیم روی صندلیهای ردیف کناری. تازه وقتی چراغها روشن شد، فهمیدیم که نشستهایم جای مهمانان ویژه، ردیف اول!
لحظه لحظهی آن جلسه را یادم هست. وقتی سریال تمام شد، وقتی پسرک جنوبی حرف میزد، نامهای که با ”بسم ربّ الحسین“ شروع میشد، وقتی حاتمیکیا جوابهای ابلهانه میداد...! دلم میخواست بلند شوم و جواب تمام اظهار فضلهایش را بدهم، اما بلند نمیشدم. حتی هنوز یادم هست که از کجای حرفهایش دلم خیلی سوخت. یکی از حاضرین اعتراض کرده بود به پوشش نامناسب خانمها در سریال و آرایش غلیظ لیلا در شب عروسیاش. حاتمیکیا از همان پوزخندهای همیشگیاش زد و گفت: «خب عروسه دیگه! شب عروسیاش آرایش هم میکنه! توی عروسیهای همهی ما همینطوره! ما قرار نیست چیزی جز واقعیت رو نشون بدیم که...!» باورم نمیشد این استدلال سخیف مال او باشد. ”کی گفته قراره ما همهی واقعیتها رو نشون خلق بدیم؟! خیلیها خیلی کارهای دیگه هم میکنن، ما باید نشون بدیم؟!“ و نوشتههای آوینی در ذهنم میچرخید: سینمای اسلامی... سینمای اسلامی... سینمای اسلامی...! و در دلم تاسف میخوردم برای خودمان و برای سینمای اسلامی، که خیال میکردیم حاتمیکیا متعهد به همان است...!
*
وقتی جلسه تمام شد، شب بود. ما منتظر شدیم. منتظر چیزی که هنوز هم نمیدانم چه بود. منتظر شدیم... و بعد، انگار ناگهان تمام صفحهی دید مرا رنگ سبز عجیبی پر کرد. دیگر هیچ چیز نبود. من بودم و آن چشمهای سبز و حرفهای من و تنها یک کلمه: «چرا...؟» وبعد فقط هزار سنگِ سنگفرش کف حوزه بود که ما را به اولین نیمکت رساند و ما نشستیم. تهنشین شدیم...!
بعد از آن شب، همهچیز تمام شد. من دیگر برای دیدن فیلمهای حاتمیکیا نرفتم. نه که ندیده باشم؛ اما حوصله برای دیدن فیلمهای او هم مثل همهی فیلمهای دیگر شد. او هم شد یکی مثل همه. آن مجسمهی بزرگ با چشمهای سبز که روزی برایم سمبل سینمای متعهد بود، خرد شد و ریخت روی همان سنگفرشها. و ما خیلی راحت از رویشان گذشتیم و روی اولین نیمکت نشستیم. حالا دیگر چه فرقی میکند به نام پدر باشد یا آتشبس. هر کدام نزدیکتر باشد به خانهمان، میرویم میبینیم! مهم، فیلم خوب است؛ که هیچ کدامشان نیست!!
هیچ صدایی
از این حنجرهها درنمیآید
بغض، حلقمان را بسته
و اشکهایمان
ـ بس که پشت پلکها ماندند ـ
از گوشهایمان بیرون زدند
این روزهااا
گوشهایم آب آوردهاند.
دستهاي ما كوتاه بود
و خرماها بر نخيل
ما دستهاي خود را بريديم
و به سوي خرماها
پر
تا
ب
كرديم
خرما فراوان بر زمين ريخت
زندگی
زندگی
زندگی
اینجا فقط همین را مینویسم.
همین کلمهی چندحرفی، با تمام حرفهایش: زندگی!
پانویس: خیلی با خودم فکر کردم. به این که واقعاً در این مجال چه چیزی را دارم مینویسم و چه چیزی را باید بنویسم. به این که این نوشتن به چه کاری میآید و چی به جا میگذارد؟ نتیجهاش شد همین یک کلمه: زندگی!
خونهی ماماناینا بودم که یه بندهخدایی زنگ زد و خبر از رتبهی کنکور بچهاش داد. تا فهمیدم رتبهها اومده، زنگ زدم به یکی از بچههام... «چه خبر؟» فائزه رتبهی خودش و رتبهی چند نفری رو که میدونست، گفت. امروز هم یه اساماس زد: «آنا شده رتبه۱ هنر!» انگار بال درآوردم از خوشحالی! چهقدر منتظر شنیدن این خبر بودم. چهقدر احساس خوشبختی کردم از این خبر! انگار آنا آرزوی برآورده نشدهی منو برآورده بود...!
*
دی ماه سال پیشدانشگاهی بود که مدرسه یه ”تور شریفگردی“ راه انداخت! از رفقا من و فاطمه و الهام رفتیم. همون موقع هم از فضای دانشگاه بدم اومد. به نظرم هیچی بیشتر از یه مدرسهی غیرانتفاعی نبود. برگشتنی، سهتایی نشسته بودیم توی ایستگاه مترو، حرف میزدیم (چند تا قطار اومد و رفت و ما نرفتیم...؟). من و الهام از فضای دانشگاه بدجوری حالمون گرفته شده بود. مثلاً مدرسه این برنامه رو گذاشته بود که ماها ترغیب بشیم به رفتن به دانشگاه و تلاش برای رتبهي فلان. اما حالا وضعیت درست برعکس بود. ما ـ من و الهام ـ با دیدن فضای مُرده و خالی از ذوق شریف از هر چی دانشگاه بود، بریده شده بودیم. فاطمه میدونست که ما دلمون میخواد هنر بخونیم. من نمایش دوست داشتم و الهام نقاشی، اما هیچ کدوم هیچ اقدامی در این راستا نکرده بودیم. انقدر به نظرمون محال میاومد، که حتی بهش فکر هم نکرده بودیم. ”آدم فرزانگان بره و وقتی همه فکر میکنن داری برای مهندسی و شریف و رتبهی دو رقمی خودتو میکشی، نمایش بخونه؟! بلا به دور!“ اون روز توی ایستگاه مترو افسردگی از سر و کول ما میبارید، که فاطمه شروع کرد به روضه خوندن. وادارمون کرد بشینیم و تکلیفمون رو با خودمون روشن کنیم. وادارمون کرد که فکر کنیم به این که واقعاً میخوایم چی بخونیم، چی کاره بشیم. یادمه اون روز فاطمه یه حرفی زد: «یه جوری تصمیم بگیرین که بعداً حسرت چیزی رو نخورین...»[1]. یک هفته بعد از اون روز، من نشستم روبروی مامان و بابام، و گفتم که ازشون وقت میخوام برای این که مشخص کنم که میخوام ریاضی بخونم یا هنر.
اون یک هفته، یک هفتهی عجیبی بود. من با خیلیها حرف زدم. خیلی حرفها رو شنیدم؛ مخالف و موافق. آخرین روز از یه هفتهی من(چهارشنبه) کفهی ترازوی ریاضی و هنر با هم برابر بود؛ اما تا قبل از این که برم دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران...! وقتی از اون دانشکده اومدم بیرون، تصمیمم رو گرفتم: من هنر نمیخونم.
*
وقتی رتبهها اومد، نه خوشحال بودم نه ناراحت. برگهی انتخاب رشته رو از هرچی که ممکن بود اپسیلونی بهش علاقه داشته باشم پر کردم. صنایع، معماری، و یه رشتهي ناآشنا: شهرسازی. اسمش منو یاد بازی سیمسیتی میانداخت و به خاطر علاقهام به اون بازی، این رو هم زدم. میدونستم که رتبهام جوریه که بعیده به معماری برسه. شاید زورکی به صنایع قد میداد...!
ترم اول دانشگاه انقدر داغون بودم که حاضر بودم هر جا برم جز دانشگاه. باورم نمیشد اینطوری از خدا یهدستی خورده باشم. من از نمایش، رشتهي محبوبم، کنار کشیده بودم چون حالم از دانشکدهی هنرهای زیبا به هم خورده بود؛ و اون وقت چه رشتهای قبول شده بودم؟ شهرسازی، دانشگاه تهران، دانشکدهی هنرهای زیبا. انگار خدا میخواسته حال منو بکنه تو قوطی... ”این رسمش نبود، خدا!“
*
امروز وقتی فهمیدم آنا رتبه۱ هنر شده، بال درآوردم. آنا میخواد نمایش بخونه. خدا میدونه توی اون یه سالی که مسئول هنری مدرسه بودم چهقدر رو مخ این بچه کار کرده بودم که این کار رو بکنه. گاهی خودم میفهمیدم که شدهام مثل این مامان و باباها که میخوان آرزوهای خودشون رو که بهشون نرسیدهان به زور به بچههاشون قالب کنن! امروز هم درست مثل همون مامان و باباها که با خبر شنیدن دکتر و مهندس شدن بچههاشون ذوق میکنن، از رتبهي آنا ذوق کردم. بال درآوردم.
*
این روزهااا گاهی با خودم فکر میکنم مثلاً اگر من الان نمایش خونده بودم، چه جوری بودم، کجا بودم، چی کار میکردم؟ یا حتی اگر رتبهام کمی بهتر شده بود و صنایع میخوندم، چی؟ نمیدونم. اما مطمئنم خیر در همینیه که رخ داده. «الخیر فی ما وقع».
*
حالا برای بچههام همین رو میگم: «الخیر فی ماوقع» نه مثل یه شعار، بلکه مثل یه تجربه. چیزی که توی این سه سال دیدهم. راستش... هنوز هم حسرت نمیخورم از این که نمایش نخوندم. حتی با وجودی که حالا دانشکدهي هنرهای زیبا رو از خیلی جاهای دیگه (مثل شریف که هنوز هم برام همون قدر سیاه و دلگیره) بیشتر دوست دارم. حتی با وجودی که هنوز هم نمایش رو بیاندازه دوست دارم. حتی با وجودی که از نمایش خوندن یکی از بچههام بال درمیآرم...!
[1] چند سال بعد، فاطمه یه بار دیگه هم همین جمله رو به من گفت. یادته فاطمه؟ اردیبهشت پارسال، توی هتل بلوار...!
تازه رسیدهایم خانه، درست ۹شب. تلویزیون را روشن میکنیم و میزنیم کانال یک. اخبار از جنایت قانا میگوید. از جمع و جور کردن لباسها دست میکشم و مینشینم پای تلویزیون. میخکوب شدهام. صحنههای وحشتناکی میبینم. دستها و پاهای کوچک از زیر آوار ویرانهها معلوم است. امدادگری جنازهی بچهی کوچکی را روی دستش گرفته و به خبرنگارها نشان میدهد. سه یا شاید چهار سالش بوده. با همان پوست روشن و چشمهای زاغ همهی لبنانیها. ولی حالا با چشمهای باز، به آسمان خیره مانده...!
دیگر نمیتوانم ببینم. چشمهایم را میبندم. چشمهایم میسوزد. میخواهم بلند شوم و دیگر تلویزیون نبینم؛ نمیتوانم. میخواهم چشمهایم را باز کنم و این جهنم را ببینم؛ نمیتوانم. صدای جیغ زنها در گوشم میپیچد. مادران فرزندمرده...! «خدایا! اگر ما جای اینها بودیم، چه کار میکردیم؟!» خدا نکند! خدا نکند!
چشمهایم را باز کردم. زنی زار میزد. سه کودکش زیر آوار مانده بودند. سه تا بچهاش! میفهمی؟! یعنی تمام زندگیاش! تمام تمام زندگیاش! حالا چرا باید به زندگیاش ادامه دهد؟ اصلاً برای چی زنده مانده؟! زن جیغ میزند. نفرین میکند. گریه میکند. آرام میگیرد. و میگوید: «سه کودکم فدای سیدحسن! همهی ما فدای سیدحسن!...»
خدایا! اگر ما جای اینها بودیم...؟!
جلبکها موجودات بیآزاری هستند.
کف دریا، حاشیهی رودها، لبهي حوضها و هرجای راکد و مرطوب دیگری را انتخاب میکنند و ساکن میشوند.
نه تیغ دارند، نه سمی هستند و نه گاز میگیرند. البته همه قبول دارند که تمیز کردنشان از حاشیهي حوض و استخر کمی کار سختی است، اما تا وقتی کاری به آنها نداشته باشید، کاری به شما ندارند.
جلبکها نسبت به هیچ چیز رفلکس نشان نمیدهند. از آبی که میآید و می رود استفاده میکنند و برای حفظ حیات خودشان هم که شده اکسیژن تولید میکنند.
شاید بتوان گفت، جلبکها باشند و نباشند، هیچ فرقی به حال هیچکس ـ حتی خودشان ـ ندارند.
*
جلبکها، خیال میکنند دارند زندگی میکنند. چسبیدهاند به لبهی حوض آرام خودشان و آرام گرفتهاند. هر روز صبح برای نفس کشیدن ـ و نه چیزی بیشتر ـ بیدار میشوند، تنشان را به آب میزنند، اکسیژن مصرف میکنند، و میخوابند.
جلبکها، برایشان مهم نیست که دورتر از حوض دارد چه میگذرد. خیال میکنند به آنها ربطی ندارد اگر یک متر آن طرفتر سگی، آدمی را تکه و پاره کند. مهم حوض است، همین!
جلبکها هیچ حرفی نمیزنند. بیطرفاند. خودشان را درگیر نمیکنند: «ای بابا! به ما چه!»
*
گاهی بدجوری شبیه جلبک میشویم.
ما جلبکهایی که برایمان مهم نیست در دنیا دارد چه میگذرد.
روزها میآید و میرود و مهم نیست که امروز روز چندم مقاومت است. یادمان میماند که امروز اول رجب است و روزه میگیریم و نماز میخوانیم و عید را به هم تبریک میگوییم، و خیال میکنیم مسلمانی یعنی همین. انگار نه انگار که کمی دورتر از اینجا از عید خبری نیست. مسلمانها دارند میجنگند... «ای بابا! به ما چه!»
حوض ما آرام است و آب روان میآید و میرود.
برایمان مهم نیست که آن طرفتر سگی دارد آدمهایی را تکهپاره میکند...
امروز صبح یکی از رفقا پُز خدایش را میداد! هرچه من میگفتم، میگفت: «باشه...؛ ولی خدای ما هم بزرگه!» آخرش طاقتم سرآمد. گفتم: «خدای ما بزرگتره!!»
*
خیلی خوب است که خدا، خودش خدایی میکند. خدا کند هیچ وقت نرود مرخصی! هر کس دیگری را هم جای خودش بنشاند، کارمان زار است.
۱.
الهام را اولین بار سر کلاس مینیاتور مدرسهمان دیدم. ما دوتا بچه اول راهنماییِ جقله نشستیم کنار هم. رسم کلاس این بود که هر بار یکی از اجزای صورت آدم را محور قرار میدادیم و بعد از درآوردن ته و توی جزء مورد نظر، مینشستیم روبروی هم و همدیگر را نقاشی میکردیم. من الهام را میکشیدم، او مرا. آخرین جلسهي کلاس، قرار شد کل چهره را بکشیم. نمیشد هردو با هم بکشیم. الهام نشست و من کشیدم. هنوز آن نقاشی را دارم. الهام، با قطرهي اشکی در گوشهي چشمش. از بس نور آفتاب از پنجرهي مقابل خورده بود توی چشمش، اشکش درآمده بود! بعد از آن سال، ما هرسال بغلدستی هم بودیم. دبیرستان که رفته بودیم، برای خودمان یک نیمکت هم داشتیم که نقاشیاش کرده بودیم. من یک آسمان تاریک داشتم و ماه نقرهای، الهام یک آسمان آبی و خورشید طلایی. هر کلاسی میرفتیم، نیمکتمان را هم با خودمان میبردیم!
درست نمیدانم از کی ما شدیم ”رفیق“ هم. رفیق، با دوست فرق داشت(و دارد). خیلی فرق داشت. و الهام، اولین کسی بود که این معنا را برای من داشت: رفیق.
۲.
فاطمه و نفیسه را از مسابقات قرآن میشناختم. من و نفیسه قرائت بودیم و فاطمه حفظ. بعدها من نصفه و نیمه گذاشتم و مسابقات را نرفتم. طول کشید تا اول دبیرستان باز با فاطمه همکلاسی شوم. آنموقعها هنوز ”رفیق“ نبودیم. بیشتر، ”همکار“ بودیم! با هم تئاتر کار میکردیم. از نوشتن متن کار تا اجرا و لباس و دکور و همهکار! سالهای بعد هم به همکاریمان ادامه دادیم. آخرین کارمان ”وادی هشتم“ بود که سال سوم در جشن کارگاه اجرا کردیم. آنموقعها دیگر ”رفیق“ بودیم.
۳.
دوم دبیرستان در کلاسی بودیم که وقتی معلم سر کلاس بود، بیصدا آتش میسوزاندیم و تا بیرون میرفت کلاس را روی سرمان میگذاشتیم. برای خودمان قبیله درست کرده بودیم! کلاس هیجانانگیزی بود. چند تا از بچههای همین کلاس هم بودیم که شدیم رفقای هم.
نفیسه اوایل فقط دوست فاطمه بود! ما هم به همین واسطه میشناختیمش. بعدها با ما ماند و شد یکی از ”رفقا“.
فرخنده که هیچ ربطی به ما نداشت! یک جورهایی گروه خونش به ما نمیخورد! جزء جلونشینهای کلاس بود و از نظر درسی ”از ما بهترون“ به حساب میاومد! یاسمن و مریم هم بین میز من و الهام و میز فرخنده مینشستند.
۴.
حسنا سیبل آزار و اذیتهای من و الهام و چند نفر اراذل و اوباش دیگر کلاس بود! معروف بود به آبنبات کلاس!! اهل دعوا و کلکل نبود و ما هم هرچهقدر میخواستیم اذیتش میکردیم! بالاخره او را در یک اردو دیدم. وقتی تصمیم گرفتیم به تعداد سالهای سنّمان از درختهای گیلاس پر از شکوفه بالا برویم. وقتی روی درخت نشستیم و یک عالمه حرف زدیم. وقتی...
بعد از آن روز حسنا هم شد یکی از رفقا.
۵.
ما آدمهای بیربط ناموزون، سال بعدش جمع شدیم دور یک بُرد چوبی کهنه که از دوم دبیرستان به یادگار آورده بودیمش. هر چه دلمان میخواست روی آن میچسباندیم. سال بعدش(سال پیشدانشگاهی) بُرد، تبدیل شد به سررسید. حالا همه ”رفقا“ی هم بودیم.
۶.
رفیق...!
هنوز هم اگر به من بگویند ”رفیق“ را معنا کن، میگویم الهام! نه که باقی اینها که گفتم رفقایم نباشند؛ هستند. اما الهام...
حالا بیش از ۱۰سال از اولین باری که من و الهام همدیگر را دیدیم، میگذرد و ما هنوز رفیق هم هستیم. یادم هست که حسنا هیچوقت نمیتوانست رفاقت ما را ـ این طوری که هست ـ بفهمد و قبول کند. برایش عجیب بود که من و الهام ماهها از هم بیخبریم و شاید یک بار هم به زور تلفنی حرف بزنیم و آن وقت باز هم با هم رفیقیم! ما همیشه همین طور بودیم؛ وقتی حرفی برای گفتن نباشد حرفی نمیزنیم، اما این میان چیزی تغییر نمیکند. الهام یا منصوره فراموش نمیشوند. همیشه هستند. انگار که همین الان داری با او حرف میزنی! وقتی نیست با وقتی هست، فرقی ندارد؛ چون هست! شاید تو او را نبینی! اما همیشه هست.
۷.
امروز به الهام زنگ زدم. گپی زدیم و حال و احوالی. وقتی صدایش را شنیدم، دوباره انگار برگشتم به سالهای مدرسه. وقتی روی یک نیمکت مینشستیم و لم میدادیم به نیمکت پشتی.
یادت هست الهام؟ زنگهای آن معلم ادبیات کذایی را یادت هست؟ حسنا را میآوردیم و مینشاندیم بین خودمان؟ انگار محافظانش هستیم! چهقدر معلم مسخرهمان حرص میخورد!
یادت هست چه حالی میکردیم وقتی نفیسه غرق در گوش دادن به درس میشد؟ هرچه صدایش میکردیم انگار نه انگار! حتی دستمان را هم که جلوی صورتش تکان میدادیم، چشم از تخته برنمیداشت!
یادت هست...؟
یادش به خیر. روزهای خوبی بود. راستی، فکر میکنی الآن نیمکت من و تو کجاست...؟