تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

 

 

«خدایا! ما را هم جزو قراضه‌ها

ـ که طرف می‌آید و می‌گوید: قراضه و شکسته می‌خرم ـ

 خدایا! ما را هم بخر و قبول کن!»

 (مرحوم شیخ رجبعلی خیاط)

*

پانویس: امروز صبح خواب بسیار بدی دیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط من.  | 

 

۱.

صبح که بیدار می‌شم، خوشحالم. رضا نرفته سر کار و هنوز کنار منه. این یعنی امروز صبحونه رو با هم می‌خوریم! خوشحالم.

۲.

دوش می‌گیرم، لباس جیگولو تنم می‌کنم، ظرف‌های شب قبل رو می‌شورم، آشپزخونه رو تمیز می‌کنم، و به کتابی که از کتابخونه گرفتم فکر می‌کنم که خیلی دلم می‌خواد برم بخونمش. هنوز خوشحالم.

۳.

رضا می‌خواد بره حموم. من دارم آشغالی‌های سرتاسر خونه رو خالی می‌کنم. از راهروی جلوی هال رد می‌شم. یهو حس می‌کنم یه چیزی به سرعت از روی پارکت‌ها رد شد. می‌ایستم. یعنی سوسک بود؟! نه، سوسک که انقدر سریع راه نمی‌ره! با احتیاط جلو می‌رم. نگاه می‌کنم. این‌ور، اون‌ور؛ خبری نیست. تا می‌خوام رومو برگردونم چشمم می‌افته به یه چیزی روی فرش. یه چیزِ... «رضاااااااااااااااااااااا....!» چنان جیغ می‌کشم که رضا از توی حموم می‌پره بیرون! هنوز حتی شیر آب هم باز نکرده بود. با جیغ می‌گم: «روی فرشو ببین...!» نگاه می‌کنه. ـ«مارمولک!» تازه می‌بینه‌اش: «خب چی کارش کنم؟!» ـ«چه می‌دونم!» هردومون برّ و برّ نگاش می‌کنیم. می‌گم: «بکن‌اش توی کیسه، بندازیمش بیرون.» می‌رم براش کیسه میارم. مارمولکه روی فرش نیست: «پس کو؟!» نیست. اَه! گم شده. اعصابم داغون می‌شه. زیر پامو نگاه می‌کنم. رضا دور تا دور هال رو اسپری می‌زنه. «رضا! روی فرش نزن. فرش می‌پوسه.» رضا زیر شوفاژ رو می‌زنه. هنوز اعصابم خورده. از تصور این که یه مارمولک داره آزادانه توی خونه‌مون می‌چرخه چندشم می... «رضااااااااااااااااااااا!» رضا از جاش می‌پره. من با تمام وجود جیغ می‌زنم. پشت در راهرو رو بهش نشون می‌دم: « یه سوسک اونجاس! یه سوسک گنده...!» رضا میاد و بهش اسپری می‌زنه. سوسکه به پشت افتاده و دست و پا می‌زنه. حالم داره به هم می‌خوره. عقب می‌رم. دیگه رسیدم وسط پذیرایی. امروز توی این خونه چه خبره؟! انگار حشرات هجوم آوردن. نمی‌تونم راحت قدم بردارم. دائم حس می‌کنم یه چیزی زیر پامه. دور و برم رو می‌پام. نگاه می‌کنم. وای، خدای من...! «رضااااااااااااااااااااا!» کنار مبل، جنازه‌ی یه سوسک دیگه افتاده. رضا می‌ره سمت اون. من می‌زنم زیر گریه. تمام تنم می‌لرزه. دیگه دارم دیوونه می‌شم. از دست این خونه که هر لحظه انتظار می‌ره از یه جاش یه جونوری بزنه بیرون. رضا میاد طرفم. حتی وقتی دستمو می‌گیره، می‌ترسم. کاش می‌تونستم روی هوا وایسم. از زمین زیر پام وحشت دارم...!

۴.

با هم صبحونه می‌خوریم. من اصلاً خوشحال نیستم.

۵.

رضا که می‌ره، نه حس کتاب خوندن دارم، نه کار دیگه‌ای. تصمیم می‌گیرم همه‌ی خونه رو جاروبرقی بکشم؛ اما می‌ترسم. اگه یهو زیر مبل، پشت پشتی، کنار فرش، یه سوسک باشه، چی کار کنم...؟ نمی‌دونم. کاش رضا بود. فکر می‌کنم: اگر صبح زود رضا رفته بود و تمام این‌ها وقتی رخ می‌داد که رضا نبود، چی؟! حتی از فکرش تنم می‌لرزه. خوب شد رضا بود! حالا باز خوشحالم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط من.  | 

زیر لب گفتم «آخیییش! شکرت، خدا!»

از خودم خجالت کشیدم. اگر ”آخیش“ی در کار نبود، ”شکر“ هم نمی‌گفتم...

*

ما سکوت می‌کنیم.

در برابر تمام مردمان

ما فقط سکوت می‌کنیم.

 

آتشی بزرگ،

تا کرانه‌های دشت‌های ما.

ما نشسته‌ایم.

«خوب شد به ما نخورد!

خوب شد که راه آتشش به دشت ما نخورد!»

ما نشسته‌ایم و آتشی بزرگ...

 

دشت‌های دور سوخته

دشت ما ولی هنوز سالم است.

خب...، خوب شد!

خدای! شکر.

 

راستی،

چرا همیشه دیر می‌رسیم...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دیروز رضا برام یک دفترچه خرید. از همین دفترچه پاپکوها که دوست دارم. یه خورده بدرنگ بود، اما... دوستش دارم! صفحه‌ی سفید اولش رو باز کردم. ماژیک آبی‌مو برداشتم. همیشه اول دفترهام یه چیزی می‌نوشتم...

*

رفقا یادشونه. به گمانم از سال سوم دبیرستان من همیشه یک دفترچه داشتم. یک دفترچه‌ی کوچیک یا بزرگ که تمام زندگی‌ام توش بود! یادآوری‌ها، کارهایی که باید انجام می‌دادم، قرارها، شماره تلفن‌ها، اسم آدم‌ها(که هیچ وقت نمی‌تونستم و نمی‌تونم حفظ کنم!)، و هر کار دیگه‌ای که در زندگی‌ام باید انجام می‌دادم و مهم بود. بستگی داشت اون موقع چه کارهایی داشته باشم. سال سوم، دفترچه‌ام پُر بود از تاریخ جلسات تمرین نمایش و جلسه‌های شعر سرود ملی و نُت‌های نشریه‌ی کارگاه و طراحی دکور ”وادی‌هشتم“ و ترتیب برنامه‌های جشن و...! سال پیش‌دانشگاهی توی دفترچه بیش از هر چیزی تمرین‌های درخواستی معلم‌ها بود و صفحاتی از کتاب‌ها که باید دوره می‌کردم و نکته‌های ویژه و شعر‌های مولوی که آقای فاضل پای تخته می‌نوشت!

بعد از اون دیگه زندگی خیلی حساب و کتاب نداشت. دو سالی که توی مدرسه کار کردم، بیشتر از همه کارهای مدرسه رو توی دفترچه‌ام داشتم. یادمه اون دو سال دفترچه‌ام فصلی یه بار تموم می‌شد! از بس که کار زیاد بود توی مدرسه! و تازه، کارهای خودم، درس‌هام، و چیزهای دیگه‌ای هم بود.

خیلی وقت بود دیگه دفترچه نداشتم. روزی که از مدرسه اومدم بیرون، دفترچه‌ام رو سپردم به بایگانی کُمدم و دیگه دفترچه‌ای نخریدم. توی اتاق یه کمد بود که بالاش رو من کرده بودم بایگانی خودم. دفترهای یادداشت روزانه‌ام، نشریه‌های هر سال کارگاه، مدارک تحصیلی‌ام، و البته دفترچه‌هام! چند روز پیش رفته بودم خونه‌ي مامان‌اینا. یکی از بچه‌های مدرسه سپرده بود براش آرم کارگاه سال خودمونو دربیارم. صندلی گذاشتم زیر پام و در کمد رو باز کردم. نیم ساعت بعدش تمام محتوای کمد روی زمین ولو بود و من وسطشون نشسته بودم! از دیدن دفترچه‌ها و خوندن مطالبشون دلم لرزید! «چه روزهای پُرهیجانی داشته‌ام...!» باورم نمی‌شد واقعاً تمام این‌ها من بوده باشم...!

*

دیروز به رضا زنگ زدم و گفتم توی راه برام یه دفترچه بخره. شب، یه ماژیک برداشتم و صفحه‌ی اول دفترچه رو باز کردم. نوشتم: «هو الرئوف»

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یکی دو روز پیش یکی از دوستان زنگ زده بودکه:‌ «دارم می‌رم شمال!» گفتم: «نرو!» کلی بهانه تراشیدم. از گرمای هوا و رطوبت چندش‌آور شمال، تا تله‌کابین نمک‌آبرود که پول خون هفت جدّشان را می‌گیرند تا اجازه دهند یک ساعت بروی وسط جنگل. گفت: «گیر دادی‌ها! بعد صد سال اهل خانواده رو راضی کردیم بریم شمال؛ اگر گذاشتی...!» گذشتم، اما دلم برایش سوخت! «کجا می‌ری رفیق شفیق...؟ اون‌جا هیچ خبری نیست...!»

*

بعدازظهر که رسیدیم نوشهر، راهی شدیم که برویم لب دریا. با همسر عزیز و مامان و بابا و داداش کوچکمان سوار ماشین شدیم و راه خیابانی را که چندین سال است کل نوار ساحلی خزر را طی می‌کند، در پیش گرفتیم. نگاهمان به سمت دریا بود تا شاید راهی که به دریا راه داشته باشد، ببینیم! اما... دریغ از روزنه‌ای به سمت دریا! راستش را بخواهید، جز از سوراخ‌ها و لای نرده‌های ویلاهای ژیگولوی ساحلی، حتی خود دریا را هم نمی‌شد دید! چه رسد به این که راهی هم باشد برای رفتن به ساحل! از یک سو تا نزدیک چالوس و از سوی دیگر تا نزدیکی‌های نمک‌آبرود رفتیم... دریا نبود!!

ویلاهای شخصی و شهرک‌های سازمانی لب به لب کناره‌ی دریا را ساخته بودند و راهی حتی برای دیدن دریا هم باقی نگذاشته بودند! دریای زیبای خزر که تمام زیبایی‌اش-لااقل برای من- این بود که از دور بنشینم روی ساحلش و وسعت بی‌کرانش را نگاه کنم و صدای امواجش را بشنوم، تمام شده بود! منظره‌ی وسعت دریا پشت ردیفی از ویلاها و هتل‌ها مدفون شده بود...!

پس از کلی جستجو بالاخره رسیدیم به ویلایی که نرده‌های کوچه‌ی کناری‌اش باز مانده بود و راهی بود به سمت دریا. پیاده شدیم و بی‌توجه به تابلوها و نوشته‌های روی نرده که داد می‌زدند ”این ملک شخصی است. وارد نشوید!“ وارد شدیم. پیچ کوچه را که رد کردیم، دیدیم ملتی نشسته‌اند لب ساحل ویلای مخروبه‌ای که ملک شخصی است. انگار دیگران هم مثل ما گشته بودند و فقط همین یک روزنه را برای رسیدن به ساحل خزر کشف کرده بودند. مردمی فراوان در چند متر جایی نشسته بودند و به برکه‌ای از آب دریا دل‌خوش شده بودند. به ساحل کثیف برکه‌ی خزر نگاه کردم. آب می‌آمد و سنگ‌ها روی هم می‌غلطیدند. در دلم آرزو کردم آب بیاید و همه‌ی این ویلاها را با خود ببرد...! مگر خود خزر به جوش می‌آمد: «این‌جا، دریای خزر، ملک خصوصی است! وارد نشوید!»

بعد از آن بعدازظهر غم‌انگیز دیگر دلم نمی‌خواست لب دریا بروم. اما باقی جاها هم وضع بهتر نبود. نمک‌آبرود که رفتیم، معنی حرف یکی از اساتید را می‌فهمیدم: «نمک‌آبرود دارد جنگل‌های اطرافش را می‌خورد!» هزار هزار درخت مُرده بودند و به جای آن‌ها برج‌های بلند روییده بودند. این‌جا کجاست؟ همان جنگل‌های سبزی که می‌گفتند...؟! چرا برای جنگل‌های لویزان که اتوبان شد، هزار صدا بلند شد؛ و حالا زیباترین جنگل‌های شمال ویلا می‌شود و هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید؟! یعنی این پول لعنتی این قدر...؟؟! آه!

مطمئنم که یک جای این قانونِ غریب افتاده نوشته شده که جنگل و ساحل دریا جزء انفالند. و می‌دانم که انفال مالک خصوصی برنمی‌دارند؛ مگر صاحب حقیقی آن‌ها که امام است (نکند ما این همه امام داشته‌ایم و نمی‌دانستیم؟!). راستی، چه کسی این زمین‌ها را فروخته است؟ حالا از پول فروختن دریا و جنگل سفره‌ی چه کسانی پُر و پیمان شده است؟ این هتل‌های سر به فلک کشیده که چون سدی در مقابل دریا فخر می‌فروشند، چه‌قدر برای خریدن قطعه‌ای از دریای ما پول داده‌اند؟ یکی بگوید...! کسی نیست...؟!

*

گفتم که نرو، رفیق شفیق! می‌روی که چه بشود؟! نه جنگلی هست، نه ساحلی، نه خزری. همه‌شان قبلاً فروخته شده‌اند!

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط من.  | 

شهر

هنوز گرسنه‌ی نان شب است

شهر

مثل معتادی هر شب

از خانه بیرون می‌زند

شهر

دارد از دیوار همسایه

بالا می‌رود

شهر

-ساعت یازده و سی دقیقه‌ی شب است-

تنها عابری که

بر شیشه‌های مه گرفته ”ها“ می‌کند

و تا گردن زیر قرض

فرو رفته است

شهر

شانه‌هایش را از برف می‌تکاند

و به ایستگاه چهارم ماه که می‌رسد

می‌ایستد

می‌لرزد

می‌لرزد

دندان‌قروچه می‌کند

و تازه یادش می‌افتد

که دیروز زیر باران خمپاره‌های شصت

چه‌قدر ایمان داشت.

 

از مجموعه‌ی شعر «از نام‌ها خبری نیست»/ مریم سقلاطونی

برنده‌ی جایزه‌ی قلم زرّین انجمن قلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط من.  | 

خسته رفتم شمال و کلافه برگشتم. شرح "شمال" اندوه باری که دیدم بمونه برای بعد.

فعلاً یه عالمه لباس برای شستن دارم و یه خونه وِلو که واجب ترند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط من.  | 

من دارم میرم شمال.

همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط من.  | 

از خودم تعجب می‌کنم.

 

این روزها افتاده‌ام پی منابع کنکور ارشد و کتاب‌های نخوانده و کلاس زبان!

انگار راستی راستی می‌خواهم کنکور بدهم!

راستش را بخواهید، یادم نمی‌آید چنین تصمیمی گرفته باشم...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این بخشی از یادداشت های یزده. جمعه غروب بود و آخرهای گشت و گذار ما توی شهر میبد: شهر مادر و پدر رضا. رفقا اون روز رو یادشونه... ولی این یک جا رو نبودن...!

*

دم اذان مغرب بود. همه رفتن سمت خدیجه‌خاتون. من وایساده بودم ببینم باید چی کار کنم که یهو رضا پرید سمت من و دستم رو گرفت و دویید! ترسیدم! گفتم: «کجا داری می‌ری؟!» گفت: «بریم خونه‌ی ننه‌بهار و باباگلشن رو بهت نشون بدم!» وای، چه عالی! کلی ذوق کردم! رضا دست منو گرفته بود و از توی کوچه و پس‌کوچه‌ها رد می‌کرد: «این جا رو ببین! این بقالیِ فلانیه! ما بچه بودیم از این‌جا آت و آشغال می‌خریدیم!... این‌جا رو می‌بینی؟ این‌جا قبلاً زورخونه بود. الان دیگه تعطیل شده...!» از توی کوچه‌ها می‌گذشتیم و رضا بهم نشون می‌داد که بچگی‌هاشون کجاها بازی می‌کردن و اسم کوچه‌ها رو چی گذاشته بودن و هر خرابه‌ای خونه‌ی کی بوده. بالاخره یه‌جا وایساد: «اینه!» نگاه کردم. یه خونه‌ی خشتی، با در چوبی و کلون و... ؛ مثل همه‌ي خونه‌هایی که دیده بودیم. اما هیچ بازسازی‌ای روش انجام نشده بود. فقط بالای خونه یه تابلوی میراث فرهنگی چسبونده بودن و رفته بودن پی کارشون. رضا به در کوبید. در بسته بود. با لگد محکم به در زد. معلوم بود از پشت با یه چیزی بستنش. خیلی تلاش کرد، اما باز نشد. ناراحت بودم.« نکنه باز نشه...؟!» خیلی حیف بود که تا این‌جا می‌اومدیم و توی خونه رو نمی‌دیدیم. نمی‌دونم چرا انقدر دلم می‌خواست توی خونه رو ببینم. احساس قرابت می‌کردم با خونه. می‌دونستم که ریشه‌ي من به این خونه نمی‌رسه، اما رضا که بود. وقتی ریشه‌های رضا به این خونه می‌رسید، من هم به این خونه مربوط می‌شدم. شاید یه روزی بچه‌ام از من می‌پرسید و من براش می‌گفتم که خونه‌ي جدّش رو دیدم. البته...، وقتی دیگه اون‌ها توش نبودن.

رضا وقتی قیافه‌ی منو دید، فهمید که باید به هر زوری شده، بریم تو خونه. دور خونه چرخید و رفت پشت خونه. لبه‌ی دیوار پشتی خونه ریخته بود و خاکش کنار دیوار تلنبار شده بود. رضا اشاره کرد که یعنی: «از روی این دیوار می‌تونیم بپریم تو خونه...!» مطمئن نبود که من بتونم. دیوار بلند بود. گفتم: «برام قلاب می‌گیری...؟» رضا دستاشو قلاب کرد و من با کفش رفتم روی دستاش. آویزون دیوار شدم و کلی توی خاک و خُل دیوار و سقف غلت زدم و رو هوا مَلّق زدم تا بالاخره روی سقف خونه سرپا وایسادم! چادرم در هماهنگی با محیط کاملاً تغییر رنگ داده بود! تا رضا بیاد بالا، من دور تا دور رو نگاه کردم. ما روی سقف یه خونه‌ی قدیمی بودیم. یه خونه، عین خونه‌هایی که توی این روزها دیده بودیم؛ حیاط میونی و اتاق‌های دورتادور. روی سقف، همون‌جا که ما وایساده بودیم هم یه بادگیر گنده‌ی قدیمی بود که دیگه حسابی داغون شده بود. رضا اومد بالا...: «وای، رضا! این خونه‌ی ننه‌بهار و باباگلشنه؟! این که خییییلی خوشگله! پس برای چی دادینش به میراث فرهنگی...؟!» رضا راه رو بلد بود. رفت سمت یه سوراخ توی سقف و راه پله رو گرفت و رفت پایین. من هم دنبالش رفتم. پایین پله‌ها یه پاگرد بود. رضا زد به دری که روبروی پاگرد بود: «این همون دریه که ما نتونستیم ازش بیایم تو!» نگاه کردم به در. با خط بچه‌گانه‌ای به رنگ قرمز روی در نوشته بود: «خوش آمدید. علی گلشن. بفرمایید.» کف کردم. سر جام خشکم زده بود. چیزی دیده بودم که تا اون موقع توی هیچ‌کدوم از خونه‌هایی که رفته بودیم ندیده بودم: زندگی!

رضا مهلت نمی‌داد. تند و تند از یه اتاق می‌رفت توی اتاق دیگه و از این ور حیاط به اون ور حیاط. شاید حق داشت؛ هوا داشت تاریک می‌شد. اما من نمی‌تونستم. انگار توی یه تصویر گیر می کردم. باورم نمی‌شد چیزهایی که می‌دیدم. رضا حرف می‌زد، بی‌وقفه. و به من مهلت نمی‌داد که این همه رو هضم کنم: «این جا رو می‌بینی؟ این لبه‌ی ایوون؟ همون جاست که گفتم من ازش افتادم و سرم این طوری شد. صبح از خواب بیدار شده بودم، از در اومدم بیرون. جلوی در یه پرده بود. پرده جلوی صورتم رو گرفته بود و من نمی‌دیدم. همین‌طوری اومدم، اومدم، اومدم.... یهو تالاپ! با صورت اومدم کف حیاط!» من نگاه می‌کردم. یعنی واقعاً یه روز این جا زندگی جریان داشته...؟! «این تخت باباگلشنه. می ذاشتن جلوی این ایوون. ببین! حتی منقل و وافورش هم مونده...!» دیگه حرف‌ها رو نمی‌شنیدم. تو چیزهایی که می‌دیدم غرق شده بودم! اون‌جا روی ایوون، واقعاً هنوز منقل مونده بود. حتی زغال‌هاش هم توش بود. انگار همین چند دقیقه پیش یکی این جا نشسته بوده و برای مهمونش منقل آتیش می‌کرده. باغچه هنوز گُل داشت. اگرچه خیلی کمتر و بی‌حال‌تر از عکس‌هایی که خونه‌ی مامان رضا دیده بودم، اما گُل‌هاش هنوز زنده بود...! اون‌ور حیاط یه کوزه‌ی بزرگ بود. توی تمام خونه‌های قدیمی‌ای که این روزها توی یزد دیده بودیم، از این کوزه‌ها دیده بودم، اما فکر می‌کردم فقط یه بخشی از تزئین خونه‌است. نگاه کردم...: کوزه از روی ایوون افتاده بود کف حیاط و شکسته بود. پسته‌های توی کوزه پخش شده بود وسط حیاط...! یه کوزه‌ي دیگه هم بود. درش یه سینی مسی گذاشته بودن. برش داشتم. توی اون هم هنوز پسته بود. هنوز سالم! انگار قبل از اومدن ما پُرش کرده باشن...!

حالم خراب شده بود. در تمام عمرم، هرجا از این خونه‌ها دیده بودم، هیچ وقت حس نکرده بودم یه روزی توی این خونه‌ها واقعاً زندگی جریان داشته. هیچ وقت تصوری نداشتم از این که توی این خونه‌های بامزه چه کسانی زندگی می‌کردن. چی می‌خوردن. چی می‌پوشیدن. اسمشون چی بوده. همیشه فقط از کنار اتاق‌ها و پستوها و پله‌ها و هشتی‌ها رد شده بودیم، بی اون‌که واقعاً تصور کنیم که توی این‌ خونه یه روزی زندگی وجود داشته. یه کسانی این جا زندگی می‌کردن...!

اما این خونه...! با تمام خونه‌های دیگه‌ای که دیده بودم، فرق داشت. رضا توضیح می‌داد که باباش وقتی بچه‌مدرسه‌ای بوده، وقتی می‌خواسته از مدرسه در بره و نره مدرسه، می‌اومده تا دم پاگرد و بعد به جای این که از در خونه بره بیرون،‌این راه‌پله‌ها رو می‌گرفته و می‌رفته روی پشت بوم و تا ظهر می‌خوابیده و بعد می‌اومده پایین!! رضا این‌ها رو می‌گفت و من می‌تونستم ببینم، پسربچه‌ای رو که داره توی خونه راه می‌ره و دزدکی از پله‌ها می‌ره بالا...! باورم می‌شد که از این پله‌ها از این پاگرد، روزی آدم‌هایی عبور می‌کرده‌ان...!

رضا رفت سمت یه دخمه‌ای. هوا داشت تاریک می‌شد. رفتم دنبالش. رضا گفت: «این‌جا آشپزخونه‌ی ننه‌بهاره!» نگاه کردم! وای؛ خدای من! چه‌قدر عجیبه! مثل مطبخ‌های قدیمی توی فیلم‌ها! مثل تصویرهای توی نقاشی‌ها! کنار مطبخ یه انباری گنده بود که هیزم‌ها رو اون‌جا نگه می‌داشتن. هنوز هم تا سقف پُر از هیزم بود...! اجاق، یه میز خشتی بود که زیرش هیزم می‌ریختن و روشن می‌کردن و روش هم دیگ رو می‌ذاشتن. باورم نمی‌شد: هنوز دیگ سیاه و دود‌زده روی اجاق بود! ترسیدم. ترسیدم اگر در دیگ رو بردارم، حتی هنوز توش غذا باشه...! وسط مطبخ یه شیر آب بود، مثل شیرهای دم حوض. یعنی مثلاً ظرف‌شویی! رضا از در رفت بیرون. من مبهوت مطبخ بودم. از شدت زنده بودن مطبخ ترس برم داشته بود! روی طاقچه‌های دور مطبخ، هنوز بطری‌های آبلیمو و قوطی‌های ادویه و سبزی‌های خشک مونده بود. داشتم دیوونه می‌شدم. ترسیدم الان ننه‌بهار هم از در بیاد تو...! دوییدم بیرون.

رضا داشت می‌گشت. گفت: «بیا بریم بیرونی رو هم ببین!» از یه در رفتیم توی بیرونی. یه حیاط کوچیک‌تر بود و چند تا اتاق دورش. روی یکی از ایوون‌ها یه صندلی چوبی بود. از اون قدیمی‌ها که کفشون کنده‌کاری داره. بهش دست زدم؛ پایه‌اش شکسته بود. پرده‌ی جلوی اتاق پاره شده بود و تاب می‌خورد. رضا توضیح می‌داد: «بعد از باباگلشن، ننه‌بهار سال‌های آخر عمرش رو این جا زندگی می‌کرد. یه آشپزخونه‌ی جدید هم براش این‌جا ساختیم. دیگه اون‌ور نمی‌رفت...» رفتم توی اتاق. یه کمد فلزی بود. هوا تاریک بود و چیزی دیده نمی‌شد. سعی کردم با نور موبایل چیزی ببینم. توی کمد، یه سری سینی قدیمی بود و آت و آشغال. رضا از پشت سرم گفت: «ورّاث همه چیزو بردن. هیچی نمونده...» موبایلم خاموش شد.

رضا راه افتاد: «بریم. هوا تاریک شده.» من دلم نمی‌اومد. دلم نمی‌اومد زنده‌ترین عکسی رو که توی عمرم دیده بودم همین‌طوری ول کنم و برم. آرزو می‌کردم نیم ساعت زودتر اومده بودیم و من نیم ساعت روشن‌تر این خونه رو می‌دیدم...! دلم می‌خواست تمام دیوارهاشو لمس کنم. می‌خواستم مطمئن شم که این‌ها واقعی‌اند! می‌خواستم فردا صبح که از خواب بیدار می‌شم، فکر نکنم که همه‌ی این‌ها یه خواب بوده! رضا داشت می‌رفت سمت پله‌ها. دورتادور حیاط رو نگاه کردم. روی ایوون، کنار دیوار، یه میخ گنده بود. برش داشتم. می‌خواستم یه چیزی به یادگار داشته باشم. رضا صِدام زد و من از پله‌ها دوییدم پایین. مطمئنم دیگه هیچ وقت در زندگی‌ام چنین چیزی رو تجربه نخواهم کرد. تجربه‌ی قدم زدن توی یه عکس قدیمی و لمس کردن اون...، تجربه‌ی زنده شدن یه عکس، جلوی چشمای آدم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این هم بخشی از جمع بندی پروژه ام.

*

با پایان یافتن جنگ، این مشکلات که در جریان بحران‌های ناشی از آن دیده نمی‌شد، از میان گرد و غبار فرونشسته‌ي جنگ نمایان شدند. حالا که جنگ تمام شده بود و مهاجرین به شهرهای خود بازگشته بودند، تمام زحمات نیروهای مردمی و جهاد سازندگی که طی سالیان جنگ با وجود تمام مشکلات و محدودیت‌های آن زمان شهرها را با سرعتی باورنکردنی ساخته بودند، زیر سوال رفته بود: «در گذشته موارد زیادی از نوسازی‌ها و بازسازی‌های شهرهای جنگ‌زده انجام شد که چون بدون برنامه‌ریزی اولیه و بدون توجه به شرایط اقلیمی و معیشتی مردم آن منطقه انجام گرفته بود، در نتیجه عملاً مورد استفاده‌ی مردم قرار نگرفت. باید برنامه‌ریزی برای ساخت و احداث مسکن و غیره بر اساس نیازهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و بومی منطقه باشد که اگر این مسائل رعایت نشود، ضمن این که به زندگی مردم لطمه وارد می‌شود، سرمایه‌های کشور نیز که به منظور بازسازی به کار گرفته شده، به هدر می‌رود...»[1] چنین مطالبی در روزنامه‌های سال۱۳۶۷ و پس از آن به وفور یافت می‌شد. پس از پایان جنگ و با مشاهده‌ی ناکارآمدی بسیاری از بازسازی‌ها، همه دهان به اعتراض گشوده بودند؛ و این ساده‌ترین کاری بود که می‌شد کرد! بسیاری از کارشناسان و متخصصان از همان دوره تمام فعالیت‌های دولت را زیر سوال بردند و تا امروز هم بسیاری -فقط- همین کار را می‌کنند. اما آیا چند نفر از این کارشناسان مُحقّ بودند؟ این کارشناسان در زمانی که ستادهای بازسازی دست کمک به سوی آن‌ها دراز کرده بودند تا در طراحی شهرها و روستاها به یاری مردم بیایند، آیا حضور داشتند؟ «نخستین سخنم گلایه از نیروهای تحصیل‌کرده است که در بازسازی روستاها و شهرها ما را یاری نمی‌کنند. ما باز هم تاکید می‌کنیم که صاحب‌نظران به کمک ما بیایند و در مورد به کار گیری روش‌های پیشرفته ما را یاری دهند. هم امروز وقت آن است که نظرات و پیشنهادهای خود را ارائه دهند و دِین خود را به ملت ادا کنند. اگر امروز از قافله بازمانند، فرا دیر است و بی‌فایده!...»[2]



[1]   روزنامه‌ی کیهان- ۱۳۶۷/۶/۲

[2]   مسئول فنی جهاد سازندگی- ۱۳۶۱/۱۱/۲۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط من.  |