تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

فردا امتحان دارم؛ تاریخ شهرنشینی ایران. هنوز حتی یک بار مثل روزنامه هم کتاب لعنتی‌اش رو نخوندم. یه‌عالمه جزوه هم هست، که گمان نکنم هرگز خونده بشن.

اعصابم داغونه. این درس رو دوست داشتم. استادش رو بیشتر. دلم می‌خواست امتحانمو خوب بدم. اما حالا... دارم به این فکر می‌کنم که اگر بیفتم می‌تونم همین پروژه رو دوباره بهش تحویل بدم یا نه؟...

برای این پروژه‌ي لعنتی خودمو کُشتم. شاید ۱۰۰۰صفحه روزنامه‌های سال‌های جنگ رو خوندم. تمام مصوبات شورایعالی شهرسازی و معماری رو. طرح‌های ضربتی ۵تا شهر رو. گزارش‌های سالانه‌ی وزارت مسکن و شهرسازی رو. خودمو کُشتم تا بالاخره دیشب نگارش پروژه تموم شد. فوق‌العاده شده! خودم از دیدنش لذت می‌برم!... ولی چه فایده؟!

مطمئنم

فردا

امتحانم رو

می‌افتم.

...

اعصابم داغونه. رضا امروز دو تا امتحان با هم داشت. توی طول ترم جمعاً چهاربار هم نرفته بود سر کلاس این دوتا. حتی تاریخ امتحانش هم درست و حسابی نمی‌دونست. توی این چند روزه هم فقط رسید یه بار از روی متونشون بخونه. بهش زنگ زدم، پرسیدم امتحانشو چی کار کرده. گفت: «فکر کنم دو تا ۲۰ گرفتم!!» کف کردم! از من پرسید... گفتم: «من امتحان فردامو می‌افتم...!»

اعصابم داغونه. نمی‌فهمم چرا رضا وقتی یه چیزی رو می‌خونه، یادش می‌مونه. اما الان اگه از من بپرسی مدیریت شهری رو(که صبح امتحانشو دادم) می‌خورن یا می‌پوشن، نمی‌تونم جواب بدم.

اعصابم داغونه. حافظه‌ام از اون داغون‌تر. از این کتاب لعنتی نه چیزی می‌فهمم و نه-به وضوح- یادم می‌مونه. اون هم تاریخ که باید تمامش رو حفظ کرد. هر فصلی رو که می‌خونم، فصل قبلی از یادم رفته! الان که رسیدم به پهلوی دوم، حتی درست یادم نمیاد اول هخامنشیان بودن یا سلوکیان. اگه ازم بپرسن، حتی نمی‌تونم بگم مغول که حمله کرد، کدوم دولتی تو ایران سر کار بود!...

اعصابم داغونه. یکی بیاد به حال من گریه کنه. من حتی یادم نمیاد چه جوری گریه می‌کردن...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط من.  | 

خوشحالم!

وسط این همه درگیری و امتحان و پروژه‌ی نیمه‌کاره، هیچ چیز نمی‌تونست انقدر خوشحالم کنه!

بچه‌های تیم rescue فرزانگان توی مسابقات روبوکاپ جهانی آلمان سوم شدن!!

خوشحالم!

خیلی خوشحالم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

امتحان‌ها نزدیک شده بود. یک هفته فُرجه بود و ۵ امتحان رگباری و سه پروژه که هنوز حتی یکی‌اش هم به جایی نرسیده بود. شاید برای دیگران عادی بود، اما من به این جور امتحان دادن عادت نداشتم. این ترم فقط یک درس کارگاهی داشتیم و در نتیجه فقط یک تحویل کار. همیشه چند تا کارگاه داشتیم و تحویل کارها هم که همیشه یکی دو هفته بعد از امتحان‌ها بود و.... خلاصه سر و تهش یک جوری هم می‌آمد! اما این ترم...

اولین بار وقتی فهمیدم اوضاعم چه قدر بی‌ریخت است که سر امتحان نظام اطلاعات شهری‌ام نشستم و بعضی سوال‌ها را نتوانستم حتی بخوانم!! امتحان معارف فردایش هم از آن بدتر! من که در کل ترم دو جلسه بیشتر سر کلاس نرفته بودم، حتی منظورش از آن اصطلاحات را نمی‌فهمیدم! خدا نیامرزد کسی را که جزوه‌هایش را نصفه و نیمه می‌نویسد و بعد هم می‌دهد دست بچه‌های مردم!!

بگذریم. سه تا امتحان پیش رو داشتم که پشت سر هم بودند و بی هیچ فاصله‌ای. این وسط، دو تایشان هم پروژه داشتند که باید روز امتحان تحویل می‌دادم. یکی برنامه‌ریزی مسکن بود و یکی تاریخ شهرنشینی. پروژه‌هایی که حتی یک خط هم ازشان نوشته نشده بود، باید تا یکشنبه حاضر می‌شدند. علاوه بر این، کلاً امتحان هم چیز مهمی است(!) و باید کتاب‌ها و جزوه‌های خودم و دیگران را هم می‌خواندم! از همه افتضاح‌تر کتاب تاریخ شهرنشینی(از شار تا شهر) بود که حتی یک کلمه‌اش را هم نخوانده بودم و می‌دانستم تمام هم‌کلاسی‌های عزیز در طول ترم کتاب را سه بار خورده‌اند و بالا آورده‌اند!!

پنجشنبه صبح بلند شده بودم و طبق معمول روزهای قبل مشغول همین کارها بودم. پروژه‌ی مسکن‌ام را شروع کرده بودم و به جاهای خوبی رسیده بود. ظهر بود که رضا زنگ زد: «مامانم می‌گه وقت داری بریم تجریش، با هم از این رول‌ها بخریم؟» نمی‌دانستم چه بگویم. منظورش از ازاین رول‌ها رول‌های خوشگلی بود که من گرفته بودم و روی کابینت‌های استیل آشپزخانه چسبانده بودم. گفتم: «خب... رفتن تا تجریش و اومدن که کاری نداره. فکر نکنم بیشتر از یکی دو ساعت طول بکشه، نه؟!...» رضا گفت: «آره احتمالاً!» گفتم: «خب بگو بیان!» تلفن را که قطع کردم، پریدم که بروم سر کامپیوتر و تا می‌توانم هرچه مانده بنویسم و برود پی کارش... چشمم افتاد به تخت و فرش و هال و... «خدایا! این خونه چرا انقدر به هم ریخته است؟!...» در تمام این هفته فرصت نکرده بودم دستی به سر خانه بکشم. شده بود عین بازار شام! من و رضا هم که هر دو امتحان داشتیم و حواسمان به این چیزها نبود! بلند شدم و تا آمدن رضا و مامانش خانه را جمع و جور کردم. هزار تا لیوان چایی این‌ور و آن‌ور را برداشتم، روفرشی را جمع کردم، روی تخت را صاف کردم و روتختی را انداختم، ظرف‌های نشسته‌ی فراوان را شستم، یک دنیا کاغذ و کتاب و جزوه‌ی هال را جمع کردم و چپاندم توی اتاق تَهی،... مشغول کار بودم که رضا و مامان رسیدن.

از بعد از آن ساعت همین بس که مامان رضا همراه خودش نهار هم آورده بود. حسسسابی خجالت کشیدم! اصلاً حواسم نبود که سر ظهر است. هیچی هم درست نکرده بودم. مادرشوهر گوشه‌ای آمد که: «حالا من هیچی! به این شوهرت چی می‌خواستی بدی؟!» خندیدیم و گذشت. قیمه‌ی مادرشوهر را خوردیم و دور هم نشستیم. چایی آوردم. میوه آوردم. با مامان گپ زدیم و گفتیم و شنیدیم. داشت دیر می‌شد. نمی‌توانستم چیزی بگویم. دور از ادب بود. بالاخره طاقت نیاوردم. گفتم: «رضا! هروقت تو راه بیفتی، ما آماده‌ایم‌ها!» ساعت نزدیک ۵ عصر بود که راه افتادیم...!

دم در، عمه‌بهار(عمه‌ی رضا که طبقه‌ي پایین ما هستند) که متوجه شد ما کجا داریم می‌رویم، اعلام آمادگی کرد و او هم با ما همراه شد. رفتیم تجریش و... بگذریم! عصر بود و همه جا شلوغ. عمه‌بهار پاهایش درد می‌کند. نمی‌تواند سریع حرکت کند. انتخاب کردن رول‌ها هم از بین آن‌همه برایش سخت بود. من و مامان کلی تو ذهنش شیرجه و بالانس زدیم تا بالاخره یکی را انتخاب کرد. وقتی به خانه رسیدیم، یک ساعتی مانده بود تا غروب. خواستیم برویم بالا، عمه تعارف زد که: «حالا چه عجله‌ایه؟! بشینید یه چایی بخورید، بعد برید...!» نشستیم. چای خوردیم. آب‌طالبی خوردیم. میوه خوردیم. شیرینی خوردیم. گوجه‌سبزهای درخت حیاط را چیدیم و خوردیم...!

داشتم از غصه دق می‌کردم. تصور این که پروژه‌ام همان‌طور بی‌صاحب مانده آن بالا و من این‌جا نشسته‌ام...، داشت دیوانه‌ام می‌کرد. به رضا اشاره کردم که «تو رو خدا پاشو بریم بالا!» رضا بلند شد: «خب عمه! با اجازه‌تون دیگه ما بریم بالا...!» عمه سراسیمه بلند شد: «کجا؟! من شام گذاشتم...!» انگار خانه روی سرم خراب می‌شد! اشک توی چشم‌هام جمع شده بود. رضا با عمه بحث می‌کرد. من بغض گلویم را گرفته بود. عمه هنوز تعارف تکه و پاره می‌کرد. دست‌هایم مُشت شده بود. اگر رضا نمی‌توانست عمه را راضی کند، همان‌جا می‌نشستم و بلند بلند گریه می‌کردم: «تو رو خّدا بذارین بریم خونه‌مون! من درس دارم. به خدا امتحان دارم!....» رضا راضی‌شان کرده بود. در حالی که می‌دانستم هم عمه و هم مامان رضا ناراحت شده‌اند، راهمان را کشیدیم و رفتیم بالا. خیلی تلاش کردم تا بغضم را فرو بدهم و تا ۲نصفه‌شب پای پروژه‌ام بمانم تا تمام شود...!

مامان خودم دیروز زنگ زده بود که «بیاین بریم کوه!» گفتم «وسط امتحانامه، جایی نمی‌رم!» رفتند کوه و ما هم نرفتیم. عصری دوباره زنگ زد: «فردا میای خونه‌ی ما؟...» گفتم: «مامان! به خدا امتحان دارم، درس‌هامو نخوندم. نمی‌تونم.» گفت: «فوتبال هم نمی‌خوای ببینی؟!» دلم می‌خواست. اما اگر می‌رفتم، یک نصفه روزم رفته بود. گفتم: «نمی‌تونم مامان.» صدای مامان عوض شد: «می‌دونی چند وقته نیومدی این‌جا؟... زنگ هم که نمی‌زنی...!» انگار بغض کرده بود:‌«اقلاً برای فوتبال بیا! مجید حالش گرفته می‌شه، تنها می‌مونه. بابا هم دلش تنگ شده برات. دیروز سراغتو از من می‌گرفت...» به هم ریختم. لعنت به هر چی درس و پروژه! گفتم: «باشه! برای فوتبال میام...!» مامان خوشحال شد. «آلبومت هم بیار! می‌خوام یه بار دیگه ببینمش!!» خندیدم. گفتم :«باشه!»

فرصتی نیست. دارم لِه می‌شم. دیروز که یکی از رفقا زنگ زد و گفت لازم نیست برای مصاحبه بیای، داشتم بال درمی‌آوردم! هر ساعتی برام مغتنمه. حتی یک ساعت!

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دارم یادداشت‌های یزد رو می‌نویسم. خیلی وقته که دارم می‌نویسم و هنوز هم تموم نشده. تاخیر زیادش شاید به این برمی‌گشت که چیزهایی بود که باید می‌نوشتم و نمی‌تونستم. نوشتنشون خیلی برام سخت بود. خیلی سخت. اما دیشب بالاخره از پسشون براومدم. بالاخره اون واقعه‌ی تّلخ رو نوشتم...

*

اون شب، بعد از اون اتفاقات، من اومدم از خوابگاه بیرون. دیگه حاضر نبودم برگردم خوابگاه. حتی اگر جای دیگه‌ای نبود، تا صبح توی حیاط راه می‌رفتم. اما حاضر نبودم حتی یک لحظه هم کنار کسانی سر کنم که به عزیزترین و محترم‌ترین چیزهای زندگی من توهین کرده بودن. جلوی پله‌ها نشسته بودیم. شب بود. شب‌های یزد خُشکند. اما آسمونش قشنگه. باد میاد و نشستن زیر آسمون خیلی می‌چسبه. نشسته بودیم زیر آسمون، روی پله‌های خاکی. یکی از رفقا شعر می‌خوند. غمگین می‌خوند. حال ما هم خراب بود. خوند و خوند. حالمون خراب‌تر شد. یکی گفت «تو رو خدا نخون! به قدر کافی حالمون خراب هست. یه‌کم دیگه بخونی، باید همه‌مون بشینیم این‌جا گریه کنیم!» ساکت شد. من گفتم: «من دیگه بالا نمیام. تو خوابگاه پایین می‌خوابم. یکی بی‌زحمت وسایل منو بیاره پایین...» بچه‌ها بلند شدن. من هنوز نشسته بودم. یکی از رفقا هم نشسته بود. بی مقدمه گفت: «وقتی حالای خودم رو می‌بینم باورم نمی‌شه که قبلاً چه آدمی بودم! باورم نمی‌شه واقعاً اون کارها رو من کرده باشم!...» من هم بی‌مقدمه، گفتم: «آره! انگار همه‌چیز خواب بوده! رویا بوده!...» عجیب بود. فکر نکرده بودیم که حرفی بزنیم. فکر کردن نمی‌خواست. این، چیزی بود که با تمام وجودمون حس کرده بودیم. زندگی‌مون بود...

اون هم بلند شد. حالا فقط من نشسته بودم روی پله‌ها. بچه‌ها از پله‌ها رفته بودن بالا و دیگه صداشون نمی‌اومد. خوابگاه پایین، خالی بود و تاریک. یک‌هو انگار که تازه فهمیدم خوابگاه پایین کجاست، ترسیدم. یعنی امشب باید تنها می‌خوابیدم؟... دلم گرفت. امشب، فقط من بودم و خوابگاه خالی و اندوه تلخم از اونچه که رخ داده بود و... من. چه‌قدر تنها شده بودم...!

بلند شدم که برم. صدای پا اومد. سر و صدا پیچید توی راه‌پله‌ها. نگاه کردم؛ رفقا بار و بندیل جمع کرده بودن و یکی یکی از پله‌ها پایین می‌اومدن. باورم نمی‌شد! بچه‌ها اومده بودن پایین، پیش من! رفقا اومدن تو و هرکدوم روی یه تخت ولو شدن. انگار خوابگاه خالی و تاریک پایین، روشن شده بود...!

*

اون شب رفاقت رفقا مرام‌کُشم کرد! توی دلم مونده بود که یه روز بهشون بگم. بگم که فهمیدم. فهمیدم که در حقم رفاقت کردن.

چیزی بیشتر از این ندارم.

چاکر رفقا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط من.  | 

چند شب پیش مجید زنگ زده بود که: «تو رو خدا بیا بریم خونه‌ی یکی که ماهواره داره!» افتتاحیه‌ی جام جهانی قلمبه شده بود تو گلوش و به هر دری می‌زد که از یه جا یه ماهواره پیدا کنه(!) و کامل ببینه‌اش. گفتم: «برو بابا تو هم دلت خوشه! تو ناراحتی که افتتاحیه رو از ماهواره نمی‌بینی؛ پس من چی بگم که کانال۳ هم نداریم که اقلاً همون پنج دیقه‌اش هم ببینیم؟!»

*

تلویزیون ما فقط کانال۱ داره و ۵، و البته کمی هم ۲ ؛ همین! بقیه‌اش پشت برجی که کنار خونه‌مون هوا کردن گیر می‌کنه و به ما نمی‌رسه!! دیشب رفته بودیم سوپراستار. همچین عین ندیدپدیدها زل زده بودیم تو تلویزیون رستوران و با ولع فوتبال رو (اون هم بی صدا!) تماشا می‌کردیم که یکی می‌دید، فکر می‌کرد ما تا حالا یا تلویزیون ندیدیم یا فوتبال!!

*

امشب خودمونو خونه‌ی مامان اینای رضا دعوت کردیم! نه که فکر کنید برای دیدن فوتبال‌ها؟!! چه حرف‌ها! پس مهر و محبت کجا رفت؟ صله‌ی ارحام چی شد؟!... ما فقط داریم می‌ریم که چند ساعتی دو هم باشیم و چای و میوه و شام و... حالا شاید تلویزیون روشن بود و فوتبالی هم دیدیم!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط من.  | 

«فکرهایش تمام بدنش را نیش زده بودند. بدتر از هر عقربی. زخم‌ها به چرک نشسته بود. هرچه رویش می‌گذاشت فایده نداشت. زخم‌های خودخوری با هیچ ضمادی خوب بشو نبودند...» (وقت تقصیر/ ص۲۹)

*

گاهی فکر می‌کنم این، یک جور مرض است (شاید هم واقعاً‌ مریضی باشد...؟). اما مطمئن نیستم که این فقط برای من باشد. نمی‌دانم بقیه هم دچار همچین مرضی(مرض...؟) می‌شوند یا نه. شاید اصلاً یک چیز عادی باشد. همه هم گاهی در زندگی‌شان تجربه کرده باشند. اصلاً هم چیز غریبی نباشد. نمی‌دانم. از کجا بدانم؟! من تا حالا فقط یک نفر بوده‌ام(من) و نمی‌دانم بقیه چه جوری‌اند! پس نمی‌دانم بقیه هم از این بازی‌ها(بازی...؟!) توی مغزشان دارند یا نه. بنابراین نمی‌توانم بگویم که این، واقعاً یک مرض هست یا نه. چون اگر چیزی آن‌قدر عادی باشد که همه گرفتارش می‌شوند که به آن نمی‌گویند مرض. می‌شود جزئی از زندگی. می‌شود خود زندگی.

*

این(که نمی‌دانم مرض من است یا زندگی همه)، مثل مرض افتاده به جانم و جانم را می‌خورد. احساس می‌کنم اگر همین طوری ادامه پیدا کند، تمام می‌شوم. بدچیزی است. چسبیده و رهایم نمی‌کند. گاهی قایم می‌شود و بعد باز روز دیگری، هفته‌ی دیگری پیدایش می‌شود. آرام آرام(طوری که من اصلاً نمی‌فهمم از کجا آمد) می‌آید و از لای موهایم می‌پیچد توی سرم. بعد ناگهان همه‌ی سرم، تمام فکرم، را در خود می‌پیچد. مرا مجبور می‌کند همان‌جا که هستم بایستم و بعد فکرم را می‌گیرد و دنبال خودش می‌چرخاند. می‌روم به روزهااای زندگی‌ام. انگار یک بار دیگر تمام زندگی‌ام را دوره می‌کنم. تمام روزهااایی که زندگی کرده‌ام(نه همه‌ی روزها؛ آن روزهااایی که «باعث» زندگی من بوده‌اند. آن‌هایی که زندگی را شکل می‌دهند. آن‌هایی که اگر نبودند، زندگی جور دیگری می‌شد...). بعد من مجبور می‌شوم یک بار دیگر(شاید برای هزارمین بار)، تمام روزهااای زندگی‌ام را پیش چشمم ببینم. شاید تا این‌جایش آن‌قدرها عذاب‌آور نباشد. اما این(بازی/ مرض/خوره) هم آرام نمی‌نشیند. روی همه‌ی روزهااای من رنگی می‌زند که تمامشان تلخ می‌شوند. خاطرات بد، با همان تلخی که داشته‌اند از من عبور می‌کنند، و خاطرات خوب...(کاش این بلا را بر سر خاطرات خوبم نمی‌آورد. کاش خاطرات خوبم را می‌گذاشت برایم بمانند...). خاطرات خوب، با طعمی شیرین و گرم(مثل همان که بوده‌اند) می‌آیند، بعد ناگهان انگار که زیر پایت خالی شده باشد،... . انگار کن شیرین بیان(اگر خورده باشی)! اولش آن‌قدر شیرین است که دل آدم را می‌زند. اما شیرینی‌اش لحظه‌ای بیشتر نیست. ناگهان انگار تازه قوای چشایی‌ات تلخی را شناخته باشد، چنان گلویت تلخ می‌شود که گریه‌ات می‌گیرد! ...خاطرات خوب می‌آیند و بعد ناگهان چنان طعم اندوه‌باری از حسرت در سرم می‌پیچد که می‌خواهد ریشه‌ام را بخشکاند. خشک می‌شوم...

*

این(هر چه هست)، مثل خوره افتاده به جانم و دارد می‌خورَدَم. از دوره کردن روزهااای زندگی‌ام خسته شده‌ام. دیگر دارم روزهااایم را بالا می‌آورم. این روزهااا هیچ؛ آن‌روزهااا دارد به کشتنم می‌دهد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دوباره شروع کردم.

این دفعه برای خودم.

برای تنها شوق زنده مونده ام.

گفته بودم که...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط من.  |