تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

«الشیطن یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء»

*

نکنه خونه‌مونو بفروشیم، بدبخت شیم؟

آخ آخ دیدی سکه گرون شد، نخریدیم؟

می‌گن می‌خواد قحطی بیاد

تو این وضعیت بی‌پولی حالا وقت بچه‌دار شدن نیست

و...

*

این ترس‌ها، که بخل می‌آورد و دنیادوستی و اظهار فقر و حتی شاید روگرداندن از حلال خدا به سمت حرامش، وعده شیطان است.

این را نمی‌دانستم.

این را هم که بعد از این‌ها «والله یعدکم بالمغفره منه و فضلا». (268 بقره)

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1390ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط من.  | 

گاهی دلم میخواهد بزنم به دنده بی خیالی. خودم را راحت کنم و هرچه دلم میخواهد بنویسم. اصلا بزنم توی خط غر زدن و گیر دادن و بی هیچ تعهد و قیدی نیش زدن به این و آن. یک چیزی مثل "مملکته داریم؟!" یا "صرفا جهت اطلاع" باشم، بی تعهدی به هیچ چیز، از اخلاق و صداقت بگیر، تا تعهد به نظام اسلامی و انقلاب.

گاهی دلم میخواهد مثل اغلب آدمهای دور و برم فحش بدهم و خودم را تخلیه کنم. دلم میخواهد به جای این که سرم را پایین بیندازم و به مصالح مهم تر فکر کنم، بگویم "گور بابای همه شان" و "باید رفت از این آشغالدونی"

اما نمیشود.

من اینجا هستم و چیزهایی هست که دوستشان دارم و برایم مهم اند و نمیتوانم قید همه چیز را بزنم. چیزهایی هست که برایم از خودم مهم ترند. و این زندگی را سخت میکند.

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط من.  | 

به گمانم مهم ترین بازار خرید طبلهای یاماها YAMAHA در دنیا ایران باشد و علی الخصوص تهران که در هر کوچه اش دو سه هیات هست و هر هیاتش دست کم 4 تا طبل را دارد!

واقعا چه جای دیگری در دنیا این مقدار مصرف طبل دارد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دو ست اول را نشسته‌ام پای تلویزیون، بی صدا. نرگس توی اتاق خواب است و من آن قدر استرس کشیده‌ام، فکّم درد گرفته. والیبالی‌های ایران کاملا خودشان را باخته‌اند و من هی به آن برچسب مشکی روی لباس‌هایشان نگاه می‌کنم که دارد کنده می‌شود. ست سوم را طاقت نمی‌آورم. می‌روم توی آشپزخانه، پشت به تلویزیون می‌نشینم. می‌توانستم تلویزیون را خاموش کنم، اما نکرده‌ام. نمی‌توانم. به جایش گردو را با حرص فرو می‌کنم توی پنیرها و می‌چپانم توی دهانم. هر چند وقت یک‌بار برمی‌گردم و زل می‌زنم به گوشه بالا، سمت چپ. عدد جلوی پرچم ایران یک رقمی است، عدد جلوی پرچم امریکا دو رقمی. از این فاصله در همین حد می‌شود دید. رویم را برمی‌گردانم و دو سه قاشق دیگر شکر می‌ریزم توی چای‌ام. چند تا لقمه دیگر. برمی‌گردم. عدد جلوی ما دهگانش 1 است، عدد جلوی آن‌ها 2. قاشق را هزار بار توی لیوان می‌چرخانم و چای را هورت می‌کشم. گلویم می‌سوزد از بس شیرین شده. برمی‌گردم. مرد تماشاگر ایرانی دیگر بوق زردش را نمی‌زند. نشسته روی سکوها و دارد گریه می‌کند. آن بالا کلی عدد و رقم نوشته. فاصله هم اگر کمتر بود، من دیگر چیزی نمی‌دیدم. تصویرهای روبروی من خیس شده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط من.  | 

اگر آنفلوانزا هم یک جور کفاره گناه محسوب شود

الحمدلله گناه بزرگی را از سر گذرانده ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط من.  | 

خواننده عزیز ه.ج! که در نمایشگاه مطبوعات لپ بچه من را کشیدی! و تازه وقتی نرگس گریه کرد، گفتی "چه دختر لوسی دارین"(!) و نرگس یک ربع تمام گریه کرد...

خواستم بدانی که جای دو تا انگشتت تا شب روی صورت دخترم مانده بود! طفلکی، آنقدرها هم لوس نیست. شما زور دستت مناسب سن بچه من نبود!


از طرف یک مادر ه.ج نویس که بچه اش را از سر تا ته دنیا (حتی ه.ج و خواننده هایش) بیشتر دوست دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط من.  | 

برای همه زن‌ها روزهایی هست که مثل "مینا" ی فیلم کنعان می‌شوند. درست همان وقت که همه (از جمله خودشان) مطمئن هستند که زندگی دارد در خوشبختی حسادت‌برانگیزی پیش می‌رود، از زندگی‌شان بیزار می‌شوند.

نگاهی به دور و برشان می‌اندازند و به خودشان می‌گویند: من اینجا چی کار می‌کنم؟! و جوابی برای این سوال ندارند. نگاهی به همسرشان می‌اندازند و از خودشان می‌پرسند: چرا من دارم با این زندگی می‌کنم؟ و نمی‌دانند چرا. همسرشان هی مهربان‌تر می‌شود و آن‌ها هی از این مهربانی‌ها بیشتر حال‌شان به هم می‌خورد. به همه گیر می‌دهند، در حالی که هیچ مشکلی وجود ندارد. حتی نمی‌توانند برای کسی توضیح بدهند که چه مرگ‌شان است. خانه، زندگی، بچه، همسر خوب، پول کافی، زندگی بی‌دردسر... همه چیز هست و این وسط فقط انگار خودشان یک تکه نچسب بزرگ‌اند.

آن‌ها دلشان می‌خواهد بروند، اما نه می‌دانند دارند از چی فرار می‌کنند و نه می‌دانند کجا می‌خواهند بروند. فقط می‌خواهند بروند. بروند جایی که اینجا نباشد. دور باشد. دور. خیلی دور.

بعد... چند روز بعد... یک روز صبح یا یک عصر بارانی، مینای قصه ما سرش را بلند می‌کند، به آسمان نگاه می‌کند و می‌خندد. خسته، اما شاد. و فیلم تمام می‌شود. تا یک روز دیگر، یک کنعان دیگر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط من.  | 

هرچند رسم عاشقی را بلد نیستیم

اما این دلیل نمی‌شود

که سخت عاشق‌ات نباشیم،

یا امام رضا!

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط من.  | 

آیا جوگیری موجب می‌شود آدم‌ها در فضای مجازی (و به‌خصوص در شبکه‌های اجتماعی) بی‌ادب‌تر باشند، یا آن‌ها واقعا بی‌ادبند و فقط در فضای واقعی خودشان را کنترل می‌کنند؟

گاهی جداً برای خودم نگران می‌شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط من.  | 

فارغ التحصیلی...

فارغ التحصیلی...

و ما ادریک مالفارغ التحصیلی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط من.  |