تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...

گفتم «چقدر تقدیم‌تون کنم؟» گفت: «هرچه‌قدر همیشه می‌دین.» گفتم: «من اومدنی دو و پونصد دادم.» گفت: «دو و پونصد دادین یا سه تومن؟» جا خوردم. گفتم «گفتم که، دو و پونصد.» خندید. یک جوری که یعنی «باشه. مثلا من هم باور کردم!» بدجوری حالم گرفته شد. چه جماعتی هستیم ما؟ باورمان این است که همه دروغ می‌گویند، حتی اگر خلافش ثابت شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط من.  | 

گفتند یک عده ایستاده بودند این طرف و یک عده آن طرف. آنها "آن طرفی ها" بودند و اینها "این طرفی ها". آنها شعارهای تند می دادند و اینها هم شعارهای تند. آنها به اینها فحش میدادند و اینها به آنها. آخرش کتک کاری شده و یکی تیر در کرده و یکی کفش پرت کرده و ماجرا با کلی خسارت تمام شده.

یادم آمد آن شب هم همین طور بود. پارک وی غلغله بود. "آن طرفیها" بالای ولیعصر بودند و "این طرفیها" پایین ولیعصر. همه چیز درست مثل دیروز بود فقط... کسی فحش نمیداد. کسی خشمگین نبود. کسی کسی را نمیزد. لازم نبود کسی کاری کند که دعوا تمام شود. اصلا دعوایی نبود. ساعت ۴ صبح هم همه رفتند و فقط کلی کاغذ روی زمین بود. نه کفش. نه خون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط من.  | 

خانه بودم. زمین لرزید.

دویدم سمت نرگس و بغلش کردم.

شاید برای این که نرگس تنها نباشد.

شاید برای این که خودم تنها نباشم.

نمی دانم کدامش بود.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط من.  | 

یکی بگوید این خانه داری که می گویند دقیقا به چی می گویند؟؟

این همه خانم خانه دار که خانه می مانند در تمام طول روز چه کار می کنند؟!

می شود کمی فوری لطفا؟ بدجوری گیر افتاده ام!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط من.  | 

روز سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ دقیقه به ۹ صبح خداوند گفت: "من هنوز از این آدمیزاد ناامید نشده ام. این بار تو خلیفه من در زمین باش!"

و نرگس نفس کشید.

و من مادر شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط من.  | 

دارم فکر می‌کنم به خبرهای ماه مهر: ترافیک‌ها، آنفلوآنزای نوع آ، آشوب‌های دانشجویی، گروه پنج به علاوه یک، اکران‌های عید فطر، سفر نیویورک، ...

دارم فکر می‌کنم به این که این خبرها چقدر بی‌اهمیت به نظر می‌رسند این روزهااا.

این روزهااا هر کاری کنم، به هیچ چیز دیگری نمی‌توانم فکر کنم جز: روزهای مادرانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط من.  | 

مدتی است به خاطر شرایط فیزیکی من (و شرایط روحی نزدیکان!) ناچار شده ام به خانه نشینی؛ آن هم در خانه دیگران. در خانه دیگران چه کار می شود کرد، جز خوابیدن، خوردن، لم دادن و... تلویزیون دیدن؟

این روزهااا به مدد این نوع خانه نشینی از برنامه های خانواده تا سریالهای تمام این سالهایی که ندیده ام را دیده ام! گاهی مطمئن می شوم که تلویزیون مخاطبانش را نمی شناسد یا اصلا مخاطب برایش مهم نیست. البته این بهترین طرز تفکر در مورد ماجراست، چون میشد گفت تلویزیون مخاطبانش را چند دهک آخر جامعه در حماقت و بلاهت فرض کرده. ماجرا -لااقل در این مورد- اصلا سیاسی نیست. دارم راجع به چیزهای ساده تری مثل لحن مجری ها، سوالهای مسابقه ها، دیالوگهای سریالها و چیزهایی از این دست حرف می زنم. نمی دانم ماجرا چیست. اگر تلویزیون واقعا این قدر که می گویند مخاطب دارد، چرا هیچ کس از این انبوه مخاطبان صدایش درنمی آید؟ یعنی هیچ کدام از این همه بیننده، احساس نمی کنند سریال «عبور از پاییز» دارد به شعورشان توهین می کند؟! این که ما هیچی نمی گوییم، ناشی از بی شعوری ماست یا بی حالی مان یا چیز دیگری؟! در مورد اخبار چطور؟ یعنی هنوز کسی هست که نیاز به آگاهی اش را به واسطه اخبار چندگانه تلویزیون تامین کند؟ اگر نیست، پس این همه آدم که برای مسابقه های مضحک تلویزیون اس ام اس می زنند و برنامه مجری چندش آور ماه رمضان (علیخانی) را با عشق و علاقه پیگیری می کنند، کی هستند؟ کجا زندگی می کنند؟ به چی فکر می کنند؟ چی برایشان مهم است؟...

این از آن مشکلهایی است که هیچ وقت برایم حل نمی شود. یکی بگوید: ما از مریخ آمده ایم، یا بقیه؟!

 

پانویس: حدس زدم که در کامنتها با چیزهایی شبیه این مواجه شوم که: «بابا متفاوت!» اگرچه منظورم به هیچ وجه چنین چیزی نبود اما پیشاپیش گفتم که یک وقت کسی توی رودربایستی نماند!!!

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط من.  | 

ناگهان یک روز، دیگر نتوانستم. تمام تلاشم برای این که فکر کنم چیزی نیست و اتفاقی نیافتاده، بر باد رفت. گوشی را برداشتم و با بغض به اولین کسی که می‌شد، گفتم: «کمک!» دیگران آمدند، کمک کردند، سالم ماندیم، اما... یک چیزی انگار شکست.

این غرور لعنتی شاید باید زودتر از این‌ها می‌شکست...

... شاید نه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط من.  | 

سفره را پهن می‌کنم، آب و سبزی و نان و پنیر و چیزهای دیگر را می‌چینم، می‌نشینم گوشه‌ای، و تماشا می‌کنم.

این اندوهبارترین شروع رمضان است که تا به حال داشته‌ام. هیچ چیز تا به این حد اندوهبار نیست که بگویند: تو روزه نگیر!

ماه سختی پیش رو دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط من.  | 

این که دیگر صدای شجریان را از رادیو و تلویزیون نمی شنویم بماند. مصیبت این است که حالا مجبوریم دائم صدای سالار عقیلی و امیر تاجیک و از این دست را تحمل کنیم.

اصلا تمام مصیبت عالم همین است. همین که ما بی چاره ها قناعت می کنیم به دست چندمی ها و دور ریختنی ها به جای آن چیزهای ناب و واقعی.

...همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط من.  |