*
وقتی دخترم را میگیرم توی بغلم و سعی میکنم با همین دو تا دست همه کیف و ساک و کیسه و چادر و بچه را جمع کنم، شبیه همان وقتهای مادرم میشوم که بهش گیر میدادیم که چرا خوشتیپ نیست.
وقتی بعد از یک روز سخت خوابیدهام و دخترم به هزار بهانه، هزار بار مرا از روی بالش بلند کرده و دوباره سعی کردهام بخوابم و در بار هزار و یکم، شاکی میشوم که «چقدر آب میخوای، بچه؟!» شبیه همان وقتهایی میشوم که فکر میکردم کجای یک لیوان آب این همه شکایت دارد.
وقتی یک لباس تازه تن دخترک میکنم یا موهایش را دوتایی میبندم و بعد نگاهش میکنم و توی چشمهایم اشک جمع میشود از شادی، شبیه همان وقتهایی میشوم که فکر میکردیم چه مامان احساساتی کمظرفیتی داریم.
این جور وقتهاست که حس میکنم بدجوری شبیه مادرم شدهام. یک جوری که اصلا انتظارش را نداشتم. مثل همه دخترها، وقتی نوجوان بودم، فکر میکردم هرگز کارهایی را که مادرم میکند، نخواهم کرد. مثل او نخواهم شد. مثل او حرف نخواهم زد. بدترین قسمتش، آن جمله اعصاب خرد کن بود. ته خیلی از کلکلها و جر و بحثها، وقتی هرکدام حرف خودمان را میزدیم و کلامی هم کوتاه نمیآمدیم، مامانم سکوت میکرد، سرتاپای من را برانداز میکرد و خسته از تمام این جر و بحثها میگفت «خودت مادر میشی، میفهمی.» از این جمله بدم میآمد. فکر میکردم مامان هر جا که کم میآورد، این را میگوید و ماجرا را به آیندهای موکول میکند که هرگز نخواهد آمد و این طوری دست من را برای جواب دادن میبندد. از این جمله که همه کلکلها را به یک آینده تیره و تار موکول میکرد، بدم میآمد.
حالا همان آینده است، که البته هیچ تیره و تار نیست. روزهای روشن و شگفتانگیزی است که شبیه مادرم شدهام، شبیه او حرف میزنم و شبیه او گاهی خسته و اغلب شادم. آن قدر که فکر میکنم شاید چند سال دیگر این جمله را با صدای خودم بشنوم که خسته از جر و بحث با یک نوجوان احساساتی سرتاپایش را برانداز کنم و بگویم «خودت مادر میشی، میفهمی.»از آن طرف خدای طفلکی هی باران و باد بهاری می فرستد و هوا می شود عین خاطرات ما از شمال و از این طرف صبح روز بعد چند میلیون ماشین می ریزد توی بزرگراه ها و همه چیز به شکل عادی(!) برمیگردد.
خدا جون! تلاشت رو بیشتر کن! خیلی عقبی ها! سال پیش ما 237 به 128 جلو بودیم!
(توضیح: تهران در سال 90 فقط 2 روز هوای پاک و 126 روز هوای سالم داشته)
وقتی به وبلاگها میرسم، به حرفهایی که برای هر کدام دارم، احساس میکنم حرفهایم برای وبلاگ مادرانه چقدر نزدیک ترند به خودم و این روزها چقدر برای وبلاگ این روزهااا کم می آورم! احساس میکنم جنس حرفهای این روزهااا و روزهای مادرانه چقدر فرق دارند و من حالا خیلی بیشتر از قبل به جنس دومی نزدیک شده ام.
بعد توی ذهنم می آید که این روزهاا بعد مردانه تر من است شاید و روزهای مادرانه بعد زنانه ترم. و من این روزها بدجوری زنانه دارم زندگی میکنم!
توی تلویزیون سیاه و سفید، دیدن این برنامه های رنگی واقعا لذت بخشه!
پانویس: در سوئیس همین رفراندوم را برگزار کردند و افزایش تعطیلات سالانه از 4 هفته به 6 هفته رای نیاورد!!!
با این همه چند روز پیش فکر کردم بهار "بهانه" خوبی است برای این چیزها. بهانه ای برای تمیز کردن همه چیز از فرش و آشپزخانه بگیر تا چشمهایم. بهانه ای برای عوض کردن همه چیز از ماشین و کفش بگیر تا عادتهای احمقانه ای که از دستشان کلافه شده ایم. بهانه ای برای همه آن چیزهایی که گذاشته ایم تا یک "شنبه" یا یک "اول ماه" بیاید و عوض شان کنیم.
بهانه قشنگی است بهار... برای نو شدن.
یک لباس تنگ، چسبان، کوتاه، ترجیحا از رنگ های روشن بپوشید. حداقل 7 قلم (تا 70 قلم هم رایج است) آرایش کنید. به غلظت خط چشم و روژ لب دقت فرمایید. شال سر کنید (روسری خز و خیل است) و آن را به صورت کاملا شل و ول روی موها رها کنید. موها را افشان و پریشان دور صورت و گردن بریزید. عینک آفتابی اگر دارید، روی موها بکارید. به مراکز اصلی راهپیمایی مثل خیابان آزادی یا مراکز اصلی رای مثل حیسنیه ارشاد بروید. در صف شل و یک وری بایستید. برای مصاحبه تاکید کنید که شما مذهبی نیستید و کلا اعتقاد خاصی به چیز خاصی ندارید. اما حتما در صحبتهایتان از عبارات "رهبرم"، "خون شهیدان"، "ایران من" و به خصوص "غربی ها" استفاده کنید. تا حد ممکن شعاری حرف بزنید. برای تمرین میتوانید از چند روز قبل تلویزیون را روشن کنید و به جمله های حماسی دقت کنید. مطمئن باشید شب در اخبار تمام بخشها خودتان را خواهید دید.
دلم نمیخواهد بدانم گاج چقدر بابت چنین بیلبورد وحشتناکی (که به اندازه 5 طبقه ساختمان و با عرض حدود 15 تا 20 متر است) خرج کرده. دلم نمیخواهد بدانم پنجره های پشت این تابلوی بزرگ که حالا راهی به نور و هوا ندارند، چه کار میکنند. دلم نمیخواهد بدانم شهرداری اصلا مجوز چنین بیلبوردی را میتواند بدهد یا نه.
فقط دلم میخواهد بدانم چند؟ میدان انقلاب چند؟ منظورم قیمتش نیست. میخواهم بدانم میدان تاریخی باشکوه اسطوره ای قهرمانانه ی انقلاب اسلامی به چه قیمتی، چطوری، از چه زمانی با "گاج" برابری کرد؟ کی (key) و کی (ki) انقلاب را به پول فروخت؟ سخت نبود برایش؟ راحت بود؟ انقدر راحت؟
دلم برای نسل انقلاب بدجوری می سوزد. برای شیخی که شب قدر، پای منبر، گریه میکند و میگوید..." مردم! ما نمیخواستیم این طوری شود...!"
کسی میداند عکس برگردان خوشگل (مناسب کودک دو سال و نیمه) از کجا میشود خرید؟!
لطفا عکس دیجیمون و بن تن و اسپایدرمن نباشد.