چه بی چاره ایم ما
که دشمنان مان بی شرف اند
و دوستان مان بی شعور.
آفتاب داغ است،
چشمهایم خسته،
پاهایم بیجان.
«برو!» یک قدم.
«برو!» یک قدم دیگر.
«برو دیگه!» یک قدم دیگر.
«تو میتونی!» یک قدم دیگر.
«...»
...
«نه!» نه!
دیگر نمیتوانم.
دور میزنم،
تاکسی میگیرم،
و برمیگردم خانه.
این روزهااا دائم با خودم درگیرم.
سه ماه پیش رویمان است.
ماه خدا
ماه پیامبر
ماه بندگان
و بعد...
ما سه نفر می شویم.
نگو که من ناراحت نیستم. من حتی نمی توانم بگویم یا بنویسم که چقدر ناراحتم. دستهایم می لرزند.
نگو که ناراحت نیستم. این بیشتر ناراحتم می کند.
با یک دوست چند سال کوچکتر رفته بودیم بیرون، صفا، گردش! نشستیم به حرف زدن و از همه چیز گفتیم. از درس، دانشگاه، کنکور، انتخابات، آینده، چیپس و سس، خاطرات گذشته و... هر چیز دیگری.
آخرش، وقتی دیگر تصمیم گرفتیم بلند شویم و جمع کنیم بند و بساط را، گفت: «میدونی؟ شیش ماه بود یه آدم امیدوار ندیده بودم!»
خوشحال شدم، بی اندازه. از این که هنوز همانم که بودم. همان «من.» همیشگی.
خانه نشینی.
اینجا، نقطه آغاز روزهااای مادرانه است
و نقطه پایانی بر عصر قهرمانیهای مردانه ام.
از این نقطه؛ سلام.
الحمدلله که ما هیچی نشدیم!
اين كه وقت انتخابات ديگر تو با آن عمله بوگندو فرقي نداري! هرچقدر هم كه تا به حال سرت را بالا گرفته باشي و اداي روشنفكري درآورده باشي و حكمهاي كلي صادر كرده باشي و جاي بقيه حرف زده باشي (كاري كه ما مطبوعاتيها زياد ميكنيم!)، اينجا آخر خط است. پاي صندوق هيچكس نميپرسد شما حضرت كي هستيد. تو يك راي داري، آن پيرزن فرتوت بيسواد هم يك راي. ريشوها يك راي دارند، فشنها هم يك راي، راستيها يك راي، چپيها يك راي.
من انتخابات را به خاطر همينش دوست دارم. به خاطر اين شباهت عجيبش به قيامت.
من آدم بي كلاسي هستم. اصلا در تمام عمرم آدم بيكلاسي بودهام. نه لباس پوشيدنام شبيه آدمهاي باكلاس است، نه حرف زدنم، نه خنديدنم و نه حتي راي دادنم.
من بلد نيستم مثل آدمهاي باكلاس از آخرين ورژن نامزدهاي انتخاباتي با شور و هيجان حمايت كنم. اصلا وقتي ميبينم همه آدمهاي باكلاس دارند از يكي حمايت ميكنند، ته دلم قلقلك ميآيد كه به آن يكي، از آن كه از همه درب و داغونتر است، راي بدهم. من بلد نيستم پزهاي روشنفكري بيايم، عينكم را - اگر داشتم- بزنم روي موهايم و بگويم پيف! پيف! همه چقدر بو ميدن!! من نميتوانم بگويم حيف كه در و دهاتيها به فلاني راي ميدهند، وگرنه ما باكلاسها ميتوانستيم سرنوشت مملكت را عوض كنيم. من دوست دارم اين در و دهاتيها باشند كه رئيس جمهور مملكت را انتخاب ميكنند، هرچند آدمهاي بيكلاسي باشند. من از صميم قلب شاد ميشوم اگر رئيسجمهوري راي بياورد كه در روستاهاي دور راي بيشتري داشته تا شميرانات تهران. حتي اگر من آنقدرها هم بيكلاس نباشم كه به همان راي داده باشم.
بچهها نشستهاند دور میز. صبحانه میخوریم و حرف میزنیم. همسایهها هنوز سر و کلهشان پیدا نشده و ما بی رودربایستی داد و بیداد میکنیم. بحث انتخابات و نامزدها داغ داغ است. چند نفری دارند قرص و محکم از میرحسین دفاع میکنند و به بقیه فحش میدهند. چند نفری هستیم که در دوره قبل به احمدینژاد رای دادهایم. بقیه گرفتهاندمان به بد و بیراه که: ببین ما با کی همکاریم! بچهها دارند شدید از میرحسین دفاع میکنند و از رای دهندگان به احمدینژاد انتقاد. من گیج شدهام. چطور میتوانند این قدر راحت باشند؟! از کجا میدانند که چهار سال دیگر، وقتی دور همین میز جمع شدهایم، کدام جناح فحش میدهد و کدام یکی فحش میخورد؟
میگویم: آن موقع چهار سال پیش بود. من که حالا رای ام را ندادهام. اما از کجا این قدر مطمئنید که چهار سال بعد یکی نمینشیند و شما را مسخره نمیکند که: به میرحسین رای دادید؟ ببین ما با کی همکاریم!!
آدم در زندگیاش اشتباه میکند. من هم. حالا میترسم از اشتباه دوباره، و نمیدانم این همه شجاعت در حرفهای دیگران از کجا آمده.
پانویس: بحث داغ آن روز با ریختن چای یکی روی پای من و سوختن من تمام شد!!