تبليغاتX
این روزهااا
این روزها که می گذرد. هر روز...
من دلم تنگ می شود

حتی اگر تو دلت نخواهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

می‌پرسم امروز چندم است؟ می‌گوید شانزدهم. نفسم حبس می‌شود: شانزدهم تیر؟؟! می‌خندد: نه پس! شانزدهم اردی‌بهشت! سرم گیج می‌رود. دستم را می‌گیرم به لبه میز. احساس می‌کنم تمام چیزهایی که از شانزده اردیبهشت تا امروز خورده‌ام، از معده‌ام برگشت خورده و دارم بالا می‌آورم. کی فکرش را می‌کرد تابستان آمده باشد و تازه نیمی از تیرماهش هم گذشته باشد؟! چه برنامه‌هایی داشتم برای تابستانم! چه کتاب‌هایی را گذاشته‌ام کنار برای تابستان! چه فیلم‌هایی ندیده‌ایم! خنده‌ام می‌گیرد؛ آن وقت ما یک هفته است می‌خواهیم یک شب برویم سینما، و هر شب من آن‌قدر دیر می‌رسم خانه و آن‌قدر خسته‌ام که حتی حوصله شام خوردن هم ندارم...! خنده‌ام می‌گیرد، گریه‌دار.

 

* عنوان، برگرفته از آرزوی رفیق‌مان است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

مرا می گذاری

و می روی.

من می مانم

و می میرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط من.  | 

محله ما، محله آرامی است. بسیار آرام. آنقدر که گاهی حتی حرص آدم را درمی‌آورد. یک مشت پیرزن و پیرمرد که بچه‌هایشان در اقصی‌نقاط جهان پخش و پلا شده‌اند و حتی نان‌شان را هم در خانه از پیک تحویل می‌گیرند، دیگر سر و صدایی ندارند که! ما هم که صبح تا شب نیستیم و شب برای خوابیدن می‌رویم خانه و نه سری داریم و نه صدایی. تنها گاهی صدای دزدگیری یا عبور ماشینی با یک اگزوز خفن و صدای پارس سگ باغ همسایه که بیچاره از بی‌صدایی احتمالا حوصله‌اش سر رفته.

اما... همه این قضایا تا دو هفته پیش بود. دو هفته پیش یک خانواده جدید وارد این محله شدند و درست در همسایگی ما ساکن شدند. اولین باری که فهمیدیم این خانواده جدید و عجیب همسایه ما شده، اولین شبی بود که نتوانستیم بخوابیم! در محله‌ای که شب تا صبح هیچ صدایی از هیچ موجود زنده‌ای بلند نمی‌شود، ناگهان یک سر و صدای یک خانه خواب را از همه گرفت! سگ همسایه آنقدر شوکه شده بود که تا خود صبح پارس می‌کرد. حالا فکرش را بکنید که پنجره اتاق خواب ما هم (که به خاطر استفاده از هوای خنک باغ همسایه باز می‌گذاریمش!) درست کنار پنجره جایی در خانه همسایه بود که دور هم جمع می‌شدند. حرف؟! بگو هوار! معلوم نبود چند نفر در این خانه‌اند که می‌توانند این همه سر و صدا تولید کنند. از یک طرف بزرگ‌ترها با هم حرف می‌زدند و سر هم داد می‌کشیدند و همدیگر را از یک سر خانه تا سر دیگر صدا می‌زدند و از یک طرف یک دختر بچه جزقله، بیچاره‌مان کرده بود. دو حالت بیشتر نداشت؛ یا داشت با آن صدای مثل جیرجیرک‌ش حرف می‌زد و همه قربان صدقه‌اش می‌رفتند، یا مثل گربه‌ای که دُم‌ش را آتش زده باشند، جیغ می‌کشید! لازم نبود به لهجه عجیب‌شان موقع حرف زدن با هم دقت کنی؛ همین نوع رفتار نشان می‌داد که این آدم‌ها نه تنها تهرانی نیستند، که حتی احتمالا سابقه شهرنشینی هم نداشته‌اند! (حالا نه که بخواهم از شهرنشین‌ها دفاع کنم. منظور این که آداب معمول زندگی شهرنشینی را که یکی‌اش حفظ سکوت در فضای محله و خانه‌های به هم چسبیده است، نمی‌دانستند.) حالا همه این‌ها را بگذارید کنار ساعت تا وخامت اوضاع معلوم شود: ساعت 1 نیمه شب! گذشته از این که چرا این قدر سر و صدا می‌کنند و چرا با این همه سر و صدا در و پنجره خانه‌شان را نمی‌بندند، سوال این بود که چرا بچه‌شان نمی‌خوابد؟!

خلاصه‌اش کنم. این، برنامه دو هفته ما بود. هر شب تا حوالی 2 و 3 نیمه شب همین آش بود و همین کاسه. جیغ بچه و سر و صدای عادی(!) و تلفنی حرف زدن در نیمه شب (که آدم را یاد آن تلفن‌های بین شهری مخابرات می‌انداخت که باید تویشان داد می‌کشیدی!) یک طرف، پارس سگ همسایه هم یک طرف! اوضاعی بود. دو هفته بود نه ما خواب داشتیم و نه سگ همسایه! سایر همسایه‌ها هم که گفتم، حتی حال بیرون رفتن از خانه برای خرید نان را هم نداشتند، چه برسد به تذکری، چیزی! ما هم منتظر بودیم بلکه معجزه‌ای شود و یک شب بتوانیم در سکوت بخوابیم. و بالاخره یک روز معجزه رخ داد!

دیشب بالاخره بعد از دو هفته وقتی پنجره را باز کردیم، تنها صدا، صدای گنجیشگکان اشی‌مشی بود و باد خنک که در برگ‌ها می‌پیچید! خدا می‌داند که با چه احساس خوبی خوابیدیم! خوابیدیم و فکر کردیم معجزه بالاخره رخ داده و خوشحال شدیم که الکی نرفته‌ایم به مردم گیر بدهیم! خوابیدیم و... 5 صبح با سر و صدای وحشتناکی از خواب پریدیم! صدای زنی با لهجه‌ای غلیظ -که شبیه به لری یا کردی بود- پیوسته داد می‌زد و فحش می‌داد. صدای زن دیگری یک بند گریه می‌کرد و زوزه می‌کشید. صدای مردی هم گاهی می‌آمد که قسم می‌داد یا چیزی را به در و دیوار می‌کوبید. زنی که فحش می‌داد گویا مادر مرد بود و زنی که گریه می‌کرد هم زنش. مادره، فحش می‌داد. فحش‌های رکیک. از آن فحش‌هایی که ما نشنیده‌ایم و معنایشان را هم نمی‌دانیم. پنجره را بستیم، افاقه نکرد. زن چنان داد و فریادی راه انداخته بود که تا سر کوچه همه بیدار شده بودند. سعی کردم بخوابم. نشد. بلند شدم و با عصبانیت خودم را چپاندم توی حمام، دورترین نقطه از پنجره پر سر و صدای اتاق.

خیلی با خودم کلنجار رفتم که زنگ بزنم 110 یا بروم خودم تذکر بدهم. فکر کردم با آدم به این بددهانی چه طور بروم و دهان به دهان بشوم؟ باز فکر کردم این که یک‌باره زنگ بزنم 110 کمی نامردی است، شاید هم آدم‌های بدی نباشند. آخرش وقتی پایم رسید توی کوچه، ناخودآگاه رفتم و زنگ خانه‌شان را زدم. صدای مردی پرسید: کیه؟ گفتم که همسایه‌شان هستم. زن آمد.

جوان بود. شاید 20 ساله. چهره‌اش درست به معصومیت چهره دختران روستایی بود. سر تا پا مشکی پوشیده بود و سعی می‌کرد تا می‌‌شود خودش را پشت در حیاط قایم کند. به سرتاپای من نگاه کرد. گفتم: شما دو هفته است آمده‌اید، نه؟ گفت: بله. خیلی جدی گفتم: بله، و ما دو هفته است که خواب نداریم! برایش گفتم که شب‌ها تا صدای زنگ تلفن خانه‌شان هم توی اتاق ما می‌آید و این که ما این دو هفته را تحمل کردیم، اما سر و صدای 5 صبح امروز دیگر قابل تحمل نبود. اول شوکه شد. گفت شیشه پنجره‌مان شکسته، وگرنه می‌بستیم. معذرت‌خواهی کرد و گفت شرمنده. چند بار هم گفت. بعد من لبخند زدم. دیدم دارد گریه‌اش می‌گیرد. رنگش پریده بود و دائم معذرتخواهی می‌کرد. در را که بست، با خودم گفتم کاش نمی‌آمدم. هیچ فکرش را نمی‌کردم این همه ناراحت شود. فکر کردم ما بودیم انقدر جدی نمی‌گرفتیم. بعد... فهمیدم. او بیشتر از این که از آزار همسایه ناراحت شده باشد، از این که دیگران صدایش را شنیده بودند، ناراحت بود. از این که ما همه دعوای صبح‌شان را شنیده بودیم. همه گریه‌های او را و همه فحش‌های رکیکی که مادرشوهرش به او داده بود را.

حالا غروب شده. از صبح دارم به این فکر می‌کنم که اگر من جای او بودم چه حسی داشتم. این که در شهری غریب باشم، با شوهری که به وضوح طرف مادرش را می‌گیرد، و مادرشوهری که به خودش اجازه می‌دهد این طور مرا زیر حرف‌هایش له کند و همسایه‌ای که صبح می‌آید در خانه و می‌گوید همه دعواهایمان را شنیده و حالا نیامده برای دل‌داری یا حل مشکل یا کمک. آمده برای این که بگوید اگر می‌خواهی بمیری، آرام بمیر. ما خوابیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

اسم امتحان که می آید حالت تهوع بهم دست می دهد. فکر می کنید این ربطی به وضعیت ۱۲ پروژه ای که فقط یکی شان حاضر است داشته باشد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط من.  | 

 

من عاشق امام نیستم. جمله عجیبی است؟ شاید؛ اما همین است که هست. نه که دلم نخواهد. اتفاقا وقتی نسل بزرگ‌ترم را می‌بینم که مبهوت تصویر امام می‌شوند، حسودی‌ام هم می‌شود. فکر می‌کنم آن‌ها عشق بزرگی را تجربه کرده‌اند، که نسل ما شاید هیچ‌وقت نفهمد.

من عاشق امام نیستم، اما یک چیزی را در موردش خوب می‌دانم؛ او با همه فرق داشت. درست وقتی که می‌توانست او هم مثل همه باشد (حتی مثل همه‌ی آدم خوب‌ها) تصمیم گرفت جور دیگری باشد. او هم می‌توانست مثل کلی طلبه دیگر و استاد دیگر، بنشیند سر درس و عبادت و سلوکش و مطمئنا با آن هوش و پشتکاری هم که داشت، فوری دست همه را از پشت می‌بست. بعد هم در مدارج علمی و اخلاقی و عبادی و روحانی به جایی می‌رسید که شاید حتی فلسفه اسلامی جدیدی را پایه‌گذاری می‌کرد . امام می‌توانست مثل خیلی‌های دیگر در تمام طول تاریخ بنشیند یک گوشه و سرش را گرم کند به کار خودش و اتفاقا آدم بسیار خوبی هم باشد. چه اصراری بود که خودش را بیاندازد وسط سیاست و شاه و بگیر و ببند و این همه برای خودش دشمن بتراشد؟! فکر می‌کنید اگر امام هم مثل روحانیون واتیکان می‌نشست و مردم را به صلح جهانی و پاکیزگی و راستگویی دعوت می‌کرد، آدم خوبی نبود؟! اتفاقا کلی هم برایش کف می‌زدند و دوستش داشتند و حتی شاید جایزه صلح نوبل را هم می‌برد!

اما امام این را نخواست. خوش بودنش را قربانی کرد، تا برای خودش و دیگران بزرگی بخرد. به جای این کارها، حرف‌های تند زد، شاه را تحقیر کرد، تبعید شد و تمام عمرش را صرف مبارزه کرد. نتیجه‌اش چه شد؟ انقلابی که تقریبا تمام دنیا با آن دشمن بودند! تمام دنیا به جز مردان و زنانی که با دیگران فرق داشتند. آن‌هایی که نمی‌خواستند فقط خوب باشند؛ می‌خواستند بزرگ باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط من.  | 

من به شانه‌هاي تو نمي‌رسم

و تو

    - دستت را كه دراز كني-

   به شاخه‌هاي سيب مي‌رسي.

براي من سيب بچين!

من از حوّا كوتاه‌ترم.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط من.  | 

این یک داستان است.

*

همه چیز از یک روز در شرکت شروع شد. نشسته بودم پشت کامپیوتر و زل زده بودم به صفحه مانیتور و برای آخرین بار گزارش‌های مربوط به سواحل جنوب کشور را چک می‌کردم. معلوم نبود چرا آن کار را به من داده بودند و از آن بدتر این که معلوم نبود من چرا قبول کرده بودم! اصلا مگر من ویراستار بودم؟ چه معنی داشت دانشجوی کارشناسی ارشد را بگذارند که غلط‌های املایی و انشایی بقیه را بگیرد و «می‌باشد»ها را «است» بکند و کلمات سر هم را جدا کند؟!... البته نق زدن ندارد. تقصیر خودم است. از بس به همه رو می‌دهم. هر کس هرچه می‌گوید، نه به دهانم نمی‌آید. می‌گویم چشم تا به خیال خودم قال قضیه را بکنم، اما راستش این است که قضیه تازه شروع می‌شود!

از بحث دور شدیم؛ داشتم آن روز در شرکت را می‌گفتم که آن کلمه را کشف کردم. زل زده بودم به مانیتور و کلمه‌ها را می‌خواندم که چشمم به آن کلمه افتاده بود. آن جا نوشته بود: «بهیچوجه» و البته منظورشان کلمه دیگری بود. یک «ه» اضافه و دو تا فاصله قضیه را حل می‌کرد. کلمه شد: «به هیچ وجه». ناگهان انگار کلمه جلوی چشم‌هایم راه رفت! کی فکرش را می‌کرد با یک «ه» و دو تا فاصله آن کلمه بی‌ریخت و گنده به کلمه‌ای به این خوشگلی تبدیل شود؟! کلمه‌ای که ساخته شده بود - یعنی من ساخته بودم- آن قدر خوشگل بود که شگفت‌زده شدم. واقعیت این بود که من با فشار دادن سه تا دکمه، یک معجزه ایجاد کرده بودم. درست مثل این که در یک کالبد بی‌جان روح دمیده باشی، آن کلمه زشت (بهیچوجه) تبدیل شده بود به کلمه زیبای من: به هیچ وجه! به دور و برم نگاه کردم تا مطمئن شوم که من تنها کسی هستم که کشف (یا شاید زنده شدن) این کلمه را دیده است. حالا من کاشف (یا شاید خالق) این کلمه بودم.

بعد از این کشف بزرگ، اولین اتفاق رخ داد. آن اولین نفر، آبدارچی شرکت بود. حسن آقا مثل همیشه با یک سینی وارد آتلیه شد و یک به یک برای هر میزی چای گذاشت. به میز من که رسید، صدایش آمد که از پشت سرم گفت: «چایی بذارم براتون؟» نفسم در سینه حبس شده بود. حالا وقت آن بود که کشفم را در معرض دید جهانیان بگذارم. اگرچه این فقط حسن آقا بود، ولی بالاخره جهانیان باید با یک نفر شروع می‌شد. بدون این که سرم را برگردانم، گفتم: «به هیچ وجه!» حالا از شادی در پوست خودم نمی‌گنجیدم. نفسم را حبس کردم تا ببینم بازخورد اولین نفر از جهانیان در مقابل خلق من چیست. صدایی نیامد. سرم را برگرداندم. حسن آقا با یک دست زیر سینی و با دست دیگر کمر یک استکان را گرفته بود. چشم‌هایش یک جوری بود که من درست نفهمیدم منظورش چیست. اما آن دهان باز مانده به خوبی حیرت و شگفتی او را از شنیدن کشف من نشان می‌داد! حسن آقا قدری با دهان باز مرا نگاه کرد (البته من ترجیح می‌دادم دهانش را ببندد و جور دیگری مثلا با گفتن «وای!» یا گشاد کردن چشم‌هایش شگفتی‌اش را نشان بدهد، چون دهانش بوی سیگار می‌داد)، بعد استکان را به داخل سینی برگرداند و راهش را کشید و رفت.

نه! من زیاد هم ناراحت نشدم. یعنی از اول هم انتظار نداشتم چنین کسی (یک آبدارچی که تازه سیگار هم می‌کشد و مسواک هم نمی‌زند) متوجه عمق قضیه شود. بنابراین در دلم همچنان فرشته‌ها به پرواز درآمده بودند و من از این کشف سخت خوشحال بودم.

قضیه اما تازه شروع شده بود. بعد از آن من هر وقت که توانستم کلمه خلق شده‌ام را به کار بردم. در مقابل رئیسم که گفت: «بالاخره امروز گزارش منابع آب رو می‌رسونی یا نه؟» در جواب پسرکی در کوچه که داد می‌زد: «توپو شوت کن!» در جواب راننده خطی جردن- پارک‌وی که جیغ و داد می‌کرد: «پارک‌وی دو نفر!»، به جای سلام، به مامان وقتی وارد خانه شدم، در جواب «شرکت چه خبر؟» و «نمیای شام بخوری؟» و «تو امروز چته؟» اعضای متعدد خانواده و بالاخره در جواب «شب به خیر» ساناز، خواهر کوچولوم. به گمانم ساناز اولین کسی بود که به عمق قضیه پی برد چون بعد از شنیدن این کلمه از من، بغض کرد و رفت بیرون. البته از آن وروجک انتظار می‌رود که بیشتر از آنکه به خاطر شگفتی اشک به چشمانش آمده باشد، از فرط حسادت گریه کرده باشد. این‌ها را دیگر خدا می‌داند. برای من همین که بالاخره یک نفر از خودش رفلکس نشان داد، عالی است. به هر حال از این نسل هشتصدمی‌ها هم انتظار چنین هوش و فراستی می‌رود.

قضیه اما این طوری تمام نشد. بیشترین و شدیدترین رفلکس را نازیلا، دوست دخترم، از خودش نشان داد. نازیلا پشت سر هم سوال می‌پرسید و من هم آن قدر دوستش داشتم که در جواب همه سوال‌هایش بدون هیچ خساستی کلمه اکتشافی‌ام را به کار ببرم. او اول تعجب کرد، بعد خندید، بعد عصبانی شد، بعد گفت: «اه! شوخی بسه!» و بعد یکی محکم خواباند توی گوشم. می‌دانید؟ همیشه فکر می‌کردم دوست آدم این جور موقع‌ها همراه آدم است، نه این که تا این حد به آدم حسادت کند. او در مقابل این همه دست و دل‌بازی من در خرج کردن کلمه‌ام به من گفت دیوانه‌ام و مرا در پارک رها کرد. هفته بعد، بعد از سه تا کشیده، پنج شش سری گریه و زاری، چند تا فحش ناموسی و کلی التماس و خواهش رفتیم پیش روانپزشک.

با وجودی که من هیچ از روانپزشک‌ها خوشم نمی‌آید، برای این که به یک پزشک ثابت کنم که من هم دانشمند و هنرمند هستم و تازه یک کلمه هم کشف کرده‌ام، کلمه‌ام را به کار بردم اما او نه عصبانی شد، نه حسودی‌اش شد، نه خوشحال شد و نه شگفت زده. الله اعلم، شاید هم آن قدر به اعصابش مسلط بود که همه این‌ها را مخفی کند. آدم از کار این روانپزشک‌ها سر در نمی‌آورد.

قضیه این است که قضیه به این راحتی‌ها تمام نشد. آن‌ها اول می‌خواستند من را به یک آسایشگاه ببرند، اما وقتی من برایشان قضیه کشفم را توضیح دادم (و البته هیچ دلم نمی‌خواست رموز کارم را برای کسی بگویم، اما مجبور شدم وگرنه به آسایشگاه می‌بردندم)، مرا به یک ساختمان که مخصوص دانشمندان و کاشفان بزرگ دنیا بود، بردند. این‌جا من با کپرنیک هم اتاقی هستم. روبروی اتاق ما هم یک نفر هست که آدم‌های فضایی را به چشم خودش دیده است (من همیشه خیال می‌کردم آدم‌های فضایی الکی هستند، اما این دوست روبرویی حتی با آن‌ها عکس هم انداخته). من از مسئولین این‌جا (که البته به گمانم داانشجوهایی هستند که برای استفاده از اساتید این‌جا کارآموزی می‌کنند) درخواست کرده‌ام که یک دستگاه کامپیوتر در اختیارم بگذارند تا من بتوانم با شیوه‌های نویی که آفریده‌ام کلمات بیشتری خلق کنم، اما گویا بودجه‌شان کفاف نمی‌دهد. آن وقت می‌گویند چرا علم در این مملکت پیشرفت نمی‌کند! وقتی برای یک دانشمند یک کامپیوتر نمی‌خرند، دیگر چه توقعی می‌رود؟!

در می‌زنند. به گمانم نازیلا باشد. دختره دیوانه هر وقت می‌آید اینجا گریه می‌کند. انگار آمده سر قبر من! این دخترها اصلا چشم ندارند موفقیت مردها را ببینند. کی در می‌زند؟ دارو؟ آه، به هیچ وجه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط من.  | 

ناگهان می‏نشست و جم نمی‏خورد. من برمی‏گشتم و او با چشم‏های اشک‏‏آلودش نگاهم می‏کرد. بغض که می‏کرد، از پا می‏افتاد. دیگر نای تکان خوردن نداشت. من نمی‏فهمیدم. کلافه می‏شدم. می‏گفتم یعنی چی؟ پاشو برویم! می‏گفت نمی‏تونم. می‏گفتم می‏خوای بغلت کنم؟!  مزخرف می‏گفتم. من که زورم نمی‏رسید. او می‏نشست و من کلافه منتظر می‏ماندم.

هیچ‏وقت نفهمیدم قضیه چیز دیگری است. نفهمیدم که آن موقع نباید بایستم زیر آفتاب و مثل مردهای عصبی و درمانده با کفش‏هایم خاک‏ها را به هم بریزم. نفهمیدم که موضوع خیلی ساده‏تر از این حرف‏هاست. قدر این که دقیقه‏ای تو هم بنشینی روی زمین و دست‏های رفقیت را بگیری توی دستت و بگویی...

نفهمیده بودم؛ تا امروز که نشسته‏ام زیر آفتاب و بلند نمی‏شوم. نه که نخواهم؛ نمی‏توانم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط من.  | 

آن موقعها که ما دانش آموز پیش دانشگاهی بودیم یک سریال میداد به اسم کوچه اقاقیا. من و فرخنده و الهام انگیزه زندگی کردن مان همان سریال بود! فکرش را بکن! سال پیش دانشگاهی. آن هم بهار. یعنی یکی دو ماه مانده تا کنکور. آدم چه انگیزه ای می تواند برای زندگی داشته باشد؟! هنوز تمام تکیه کلامها و مسخره بازیهای سریال را یادم هست. امروز اتفاقی یاد شعر تیتراژش افتادم. هر چه فکر کردم کامل یادم نیامد. کسی یادش هست؟

... بعد تو تنها شده این دل من. خونه غمها شده این دل من. مثل گل یاسی تو شبای من. عطر تو پیچیده توی هوای من. منو از این خونه نبر. من نمیخوام که برم به سفر. منو نبر! منو نبر! منو نبر!

دوست ندارم تو رو خواب ببینم. توی خواب تو رو بی تاب ببینم. ببینم که نگران حال منی. تو فکر هر روز و هر کار منی. جای تو خالیه توی قصه ما. بیا بریم به کوچه اقاقیا!

*

پانویس. این چند وقته جای یکی در مجله خیلی خالی است. لابد در خانه بیشتر...! امروز این طوری یاد کوچه اقاقیا افتادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط من.  |